part

[☆part³³☆]
بعد صبحانه شروع کردیم به اماده شدن برای شب،اخر هفته بود پس خدمتکار ها نبودن،میتونستم بگم بیان اما بلا نزاشت،باورم نمیشد من،رئیس مافیایی که با تکون دادن یه انگشت قتل عام میکردم حالا به دستور یه دختر فسقلی داشتم تمیزکاری میکردم‌.بعد تمیز کردن کل خونه و حتی حیاط پشتی بلا تصمیم گرفت میز رو تو حیاط پشتی بچینه.میز رو بردیم داخل حیاط،بالاش روی درخت ها ریسه هایی با نوز زرد رنگ اویزون کردیم و میز رو چیدیم.بلا ستی که اصلا نمیزاشت کسی بهش دست بزنه رو روی میز چید،بعدش دوتایی رفتیم توی اشپزخانه و شروع کردیم به اشپزی کردن،بعد ساعت ها کار بلاخره کارمون تموم شد و نزدیک غروب بود.بلا رفته بود دوش بگیره منم تو این فاصله حوصله ام سر رفته بود،تصمیم گرفتم اذیتش کنم،لباسام رو در اوردم و رفتم داخل حموم و از پشت بغلش کردم،صدای جیغش توی فضا پیچید.
-احمق ترسوندیم.
+چیه؟نمیتونم با نامزد خودم حموم کنم؟
-نم-
چرخوندمش سمت خودم و بوسیدمش،زیر اب داغ دوش که روی سرمون بود و بخاری که فضا رو تحریک امیز تر کرده بود عمیق بوسیدمش،دستام دایره های فرضی رو روی کمرش ترسیم میکردن،بوسه طولانی و اروم بود،کمی فاصله دادم تا فقط نفس بگیرم.
+بزار کمکت کنم،چطوره؟
-باشه.
شامپو رو برداشتم و ریختم روی بدنش،شروع کردم به شستن بدنش با حرکات اروم..
دیدگاه ها (۱)

[♡part¹³♡]صبح همینجور که انتظار داشتم با اربده های پدرم از خ...

[☆part³⁴☆]حس میکردم بدنش با لمسم اروم میشه،به دیوار چسبوندمش...

حلقه ی ایزابلا.✨️

[♡part¹²♡]بعد چند دقیقه کمکش کردم بشینه تو ماشین،ماشین رو رو...

#بهترین_حس #پارت_7 از زبون چویا: از بابام متنفرم...باید قبول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط