گیسوی ارباب

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#𝐏𝐀𝐑𝐓.23

انگار با دیدن من اروم شد یکم نگاهم کرد و یدفعه مثل گربه پرید تو بغلم شکه شدم

همینجور نگاهش میکردم که خودشو مچاله کرده بود توی بغلم یعنی اینقدر ترسیده بود؟!

به خودم اومدم از خودم فاصلش دادم گفتم

-چیکار میکنی برو اونور ببینم

با هق هقی که از سر گریه‌ش بود لب زد

+ببخ..شید دست خ..خودم نبود

-خیل خوب برو اونور بخواب بزار منم بخوابم

سری تکون داد و اروم زیر پتو خزید منم دراز کشیدم ولی فکرم درگیرش بود فقد کابوس دیده بود یا داشت واقعی میگفت؟

چشمام گرم شدو خواب رفتم

با الارم گوشیم که هی زیر بالشتم ویبره میرفت عصبی گوشی بیرون کشیدم و خاموشش کردم

چشام دوباره داشت گرم میشد که با یاد اینکه باید برم شرکت مثل فنر تو جام نشستم

ساعت 6 صبح بودو دختره خواب خواب بود

از تخت گرمم دل کندم و وارد حموم شدم و دوش ده دقیقه ای گرفتم و بیرون اومدم

شلوار کت مشکیمو پوشیدمو یک لباس مردونه مشکی هم بیرون کشیدم و تن زدم

روبروی ایینه مشغول بالا زدن استینم شدم و از عطرم یکم روی خودم خالی کردمو کت و گوشیمو برداشتم و به سمت شرکت حرکت کردم...
دیدگاه ها (۱)

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.24نمیدونم چقدر شده بود...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.25چهار پنج ساعت بود هی...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.22{ارتوش} گفتم برای نا...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.21صرتشو جلوی صورتم قرا...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.16بعد از لمبوندن غذا د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط