‌کوچیک که بودم وقت خونه تکونی که میشد روز جشن من بود

‌کوچیک که بودم وقت خونه تکونی که میشد روز جشن من بود
همیشه یه چیزایی کشف میکردم که خیلی برام هیجان انگیز بودن
اما همیشه مامانم آخرش خیلی خسته میشد...

بزرگتر که شدم فهمیدم مامان خسته نمیشه
یه وقتایی به یه تیکه از وسایلی که مرتبشون میکرد خیره میشد و بعد دستشو میبرد سمت چشماش و وقتی میدید دارم نگران نگاش میکنم میخندید میگفت خاک خاطره رفته تو چشمام .

حالا من نه مامان شدم نه خونه دارم که خونه تکونی کنم.

ولی یه وقتایی که کمد کوچیکمو تمیز میکنم ...

خاک خاطره س دیگه،بلند میشه میره تو چشمام
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی

چند پارتی درخواستی

جدایی

تولد سه سالگیم مبارککک.🎉🎈✨️سه ساله که به لطف یکی آرمی شدم و ...

من یه مدتی میشد نبودم و توی این مدت از کورتیس بیشتر خوشم اوم...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 169♡⁠。⁠)⁩اشكم ب...

[سناریو]موضوع::وقتی از سرکار میان خونه و میبینن تو داری با ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط