#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#𝐏𝐀𝐑𝐓.47

مریم برام صبحونه اماده کرده بود نشستم و با ولع شروع به خوردن کردم،دولوپی داشتم غذا میخوردم که تینا وارد اشپزخونه شد با دیدن یهویی تینا غذا پرید توی گلوم

تینا سریع یه لیوان اب به سمتم گرفت یکم اب خوردم که باعث شد اروم بشم

تینا کنارم نشست و نگرانی میشد از توی چشم‌هاش خوند با همون نگرانی لب زد

-حورا چرا اینجوری شدی عزیزم خوبی الان؟

+اره خوبم عزیزم مشکلی نیست

+ حورا یه درخواست ازت دارم من خواهر ندارم میشه منو اجی صدا بزنی حسرتش رو دلم مونده

ـ چرا نمیشه منم خیلی دلم میخواد تو اجیم باشی من یه خواهر دارم اسمش هویداست ازش خیلی دورم ولی الان با وجود تو یکم دل تنگیم نسبت به خواهرم کم میشه اجی جونم

+ وای که من اصلا خر ذووووق،کلی برنامه دارم باید با هم خرید بریم شهر بازی و کلی کارای خاله زنکی خیلی خوبه که هستی اجی

تینا خیلی دختر مهربونی بود،بدبخت وسط دوتا برادر گولاخ گیر کرده بود حقم داشت
از حرف خودم خندم گرفت که تینا با بازوش بهم زد ابرویی بالا انداخت و گفت

-به چی میخندی حالا؟

+هیچی به این که تو چقدر گناه داری وسط دوتا برادر گولاخ گیر کردی

باز پقی زدم زیر خنده که صدای خنده تینا هم بلند شد
دیدگاه ها (۰)

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.48باز پقی زدم زیر خنده...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.49به سمت ماشینم رفتمو ...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.46از توی افکارم در اوم...

5 دقیقه دیگه پارت بعدی رو میزارم

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.41{حورا}هنگ کرده بودمو...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.34دستمالیو جای تتوش فش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط