قلبش شکسته بود و نگاهش به راه بود

قلبش شکسته بود و نگاهش به راه بود

پژمرده از ندیدن خورشید وماه بود

با آنکه رنگ چادر او رفت در مسیر

از هر طرف اسیر هجوم نگاه بود

در انزوای غربت و در انحصار غم

کار مدام روز و شبش اشک و آه بود

پشت ستم شکست ز طوفان گریه اش

او یک تنه برای پدر یک سپاه بود

با آنکه نور ماه به چَشمش نمیرسید

گلدسته های نیزه برایش پناه بود

آیینه بود و هر قدم از کینه ها شکست

این سنگ ها تقاص کدامین گناه بود؟

مرگ رقیه خورد رقم در خرابه! نه!

شاید زمان رد شدن از قتلگاه بود...
دیدگاه ها (۱)

قلبش شکسته بود و نگاهش به راه بودپژمرده از ندیدن خورشید وماه...

ﺑﺪﻥ ﺑﯽ ﺳﺮ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡﺳﺮ ﺍﺻﻐﺮ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﺰﻩ ﺯﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ...

عاقل آن است که مسکين اباعبدالله ستقبله تا طاق دو ابروى تو را...

عاقل آن است که مسکين اباعبدالله ستقبله تا طاق دو ابروى تو را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط