لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت²⁰
ویو جونگکوک
نگاهم از روی ماشین مشکی برداشته نمیشد.
چند ثانیه بعد...
ماشین حرکت کرد.
لبخند کجی زدم
•بالاخره...
ماشین رو روشن کردم و با فاصله دنبالش افتادم.
یونگی اخم ریزی کرد
°آروم برو، نباید بفهمه.
سری تکون دادم.
ماشین ناشناس از چند خیابون رد شد.
انگار رانندش مسیر شهر رو حفظ بود.
یهو پیچید داخل یه کوچه باریک.
•گازشو بگیر.
ماشین رو وارد کوچه کردم.
اما...
کوچه خالی بود.
با عصبانیت فرمون رو کوبیدم.
•لعنتی...
یونگی از ماشین پیاده شد.
چند قدم جلو رفت.
°جونگکوک...
سمتش رفتم.
روی زمین...
یه گردنبند نقرهای افتاده بود.
پلاک کوچیکی بهش وصل بود.
روی پلاک فقط یه حرف حک شده بود...
R
گردنبند رو برداشتم
•دوباره سرنخ گذاشته...
°یعنی عمداً میخواد پیداش کنیم؟
جوابی ندادم.
گردنبند رو توی جیبم گذاشتم.
ویو سلین
بعد از شام رفتم توی اتاقم.
میخواستم درس بخونم اما تمرکز نداشتم.
گوشیمو برداشتم و به کلارا زنگ زدم.
~الو؟
^خوبی؟
~آره، تو چطوری؟
^هنوز حس میکنم یکی مراقبمونه.
کلارا چند ثانیه سکوت کرد.
~منم...
لبمو گاز گرفتم.
^کلارا...
اگه یه روز اتفاقی برام افتاد...
نذار بابام خودش رو مقصر بدونه.
~سلین! این چه حرفیه؟
خواستم جواب بدم که صدای خوردن چیزی به پنجره اتاقم اومد.
هر دو ساکت شدیم.
آروم به سمت پنجره رفتم.
پرده رو کنار زدم.
هیچکس نبود.
اما...
یه سنگ کوچیک روی زمین افتاده بود.
بهش یه کاغذ بسته شده بود.
دستم لرزید.
کاغذ رو باز کردم.
روی اون فقط یه جمله نوشته شده بود...
"هنوز دیر نشده..."
همون لحظه صدای ترمز شدیدی از بیرون خونه اومد.
از پنجره نگاه کردم.
یه ماشین مشکی با سرعت از جلوی خونه رد شد...
بدون اینکه بدونم...
راننده اون ماشین...
جونگکوک بود.
ویو جونگکوک
چند دقیقه قبل...
از دور خونه سلین رو زیر نظر داشتم.
همون موقع...
یه مرد نقابدار به سمت پنجره اتاقش رفت.
چیزی پرت کرد و دوید.
بدون فکر گاز ماشین رو گرفتم.
•بگیرش!
یونگی سریع اسلحه رو برداشت.
اما مرد ناشناس سوار موتور شد و با سرعت فرار کرد.
تا خواستم دنبالش برم...
نگاهم به پنجره طبقه دوم افتاد.
سلین پشت پنجره ایستاده بود.
چند ثانیه...
چشم توی چشم شدیم.
قبل از اینکه منو بشناسه...
ماشین رو حرکت دادم و از اونجا دور شدم.
ادامه دارد...
پارت²⁰
ویو جونگکوک
نگاهم از روی ماشین مشکی برداشته نمیشد.
چند ثانیه بعد...
ماشین حرکت کرد.
لبخند کجی زدم
•بالاخره...
ماشین رو روشن کردم و با فاصله دنبالش افتادم.
یونگی اخم ریزی کرد
°آروم برو، نباید بفهمه.
سری تکون دادم.
ماشین ناشناس از چند خیابون رد شد.
انگار رانندش مسیر شهر رو حفظ بود.
یهو پیچید داخل یه کوچه باریک.
•گازشو بگیر.
ماشین رو وارد کوچه کردم.
اما...
کوچه خالی بود.
با عصبانیت فرمون رو کوبیدم.
•لعنتی...
یونگی از ماشین پیاده شد.
چند قدم جلو رفت.
°جونگکوک...
سمتش رفتم.
روی زمین...
یه گردنبند نقرهای افتاده بود.
پلاک کوچیکی بهش وصل بود.
روی پلاک فقط یه حرف حک شده بود...
R
گردنبند رو برداشتم
•دوباره سرنخ گذاشته...
°یعنی عمداً میخواد پیداش کنیم؟
جوابی ندادم.
گردنبند رو توی جیبم گذاشتم.
ویو سلین
بعد از شام رفتم توی اتاقم.
میخواستم درس بخونم اما تمرکز نداشتم.
گوشیمو برداشتم و به کلارا زنگ زدم.
~الو؟
^خوبی؟
~آره، تو چطوری؟
^هنوز حس میکنم یکی مراقبمونه.
کلارا چند ثانیه سکوت کرد.
~منم...
لبمو گاز گرفتم.
^کلارا...
اگه یه روز اتفاقی برام افتاد...
نذار بابام خودش رو مقصر بدونه.
~سلین! این چه حرفیه؟
خواستم جواب بدم که صدای خوردن چیزی به پنجره اتاقم اومد.
هر دو ساکت شدیم.
آروم به سمت پنجره رفتم.
پرده رو کنار زدم.
هیچکس نبود.
اما...
یه سنگ کوچیک روی زمین افتاده بود.
بهش یه کاغذ بسته شده بود.
دستم لرزید.
کاغذ رو باز کردم.
روی اون فقط یه جمله نوشته شده بود...
"هنوز دیر نشده..."
همون لحظه صدای ترمز شدیدی از بیرون خونه اومد.
از پنجره نگاه کردم.
یه ماشین مشکی با سرعت از جلوی خونه رد شد...
بدون اینکه بدونم...
راننده اون ماشین...
جونگکوک بود.
ویو جونگکوک
چند دقیقه قبل...
از دور خونه سلین رو زیر نظر داشتم.
همون موقع...
یه مرد نقابدار به سمت پنجره اتاقش رفت.
چیزی پرت کرد و دوید.
بدون فکر گاز ماشین رو گرفتم.
•بگیرش!
یونگی سریع اسلحه رو برداشت.
اما مرد ناشناس سوار موتور شد و با سرعت فرار کرد.
تا خواستم دنبالش برم...
نگاهم به پنجره طبقه دوم افتاد.
سلین پشت پنجره ایستاده بود.
چند ثانیه...
چشم توی چشم شدیم.
قبل از اینکه منو بشناسه...
ماشین رو حرکت دادم و از اونجا دور شدم.
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط