سناریوی شماره

{سناریوی شماره ۶ }
||پارت پنجم ||
   نام سناریوی:
{ لعنتی چرا انقدر ... ناز }

* اومد کنار باکوگو نشست *
<یه نگاه به باکوگوکرد بعد سرش رو کرد تو زانو هاش>

باکوگو: (روش رو برگردوند به میدوریا) 
هوی .... دکو ... نگام کن

میدوریا( صداش لرزان): ن...نمی‌خوام ‌‌...

باکوگو:  هوی دکو گفتم نگام کنننننن نفله رو حرف من حرف نزنننننن

میدوریا (کمی بلند ) :  کاچان .... منم گفتم د...دوست ندارم ... خب

باکوگو : (با لحنی آرام تر از قبل) : ایزوکو ... بهت میگم نگاهم کن

میدوریا(نفس عمیقمیکشد بعد سرش رو بالا میاره صورتش کمی سرخ که باعثمیشه کیوت تر بشه ) :

*/همین که میدوریا ایزوکو سرش رو بالا اورد ... /*
*/باکوگو چونش رو گرفت و بوسش کرد /*
*/میدوریا دستش رو اورد بالا کی باکوگورو حل بده /*
*/ولی‌باکوگو دستش رو گرفت و مهکم‌تر بوسش کرد/*

بعد که صورتش رو از میدوریا جدا کرد و همون حالت گرفت و گفت

باکوگو : آخییییی راحت شدم حالا اگه میخوای برو

میدوریا:  (چیزی نمونده بود غش کنه سرخ شده بود دستش رو گزاشته بود جلوی سورتش )
این این چه کاری بوددد
برم ؟؟؟؟ همیننننن چرا .... خب خب خب

باکوگو: (دست میدوریا رو کشید و انداختش تو بغلش) [( میدوریا با چشم هایی گرد نگاه باکوگو میگرد )]

میدوریا میخواست حرف بزنه که باکوگو در دهن میدوریا رو گرفت و گفت

باکوگو : خفه شو دو دقیقه خفه شو دکو (شروع کرد به نوازش کردن سر دکو)

میدوریا نمیتونست هیچ حرکتی بزنه چون از همه جهت باکوگو نمیزاشت تکون بخوره
دیدگاه ها (۲۳)

باکوگو کاتسوکی

به افتخار تمامی امتحانت همه 🍻فقط به دانش آموز لذت این فیلم ر...

دلم خواستتتتت 🥲🎀

#رقیب_سختپارت ۱۸*شبجولیا خواب بود که یهو باکوگو اومد توی اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط