+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.90
(از زبون ا.ت)
من هنوز روی پلههای سنگی ویلا نشسته بودم. هوا سرد بود، بارون ریز میبارید، ولی من تکون نمیخوردم. از لای در نیمهباز سالن، صدای آدمها، صحبتهای پایین و موسیقی غمگین میاومد.
ولی من اجازه نداشتم داخل برم.
دو محافظ هنوز جلوی در ایستاده بودن. یکیشون با نگاه همدل ولی محکم گفت:
خانم... دستور آقای جیمین و خانم آسا اینه که شما داخل نیاید. گفتن ممکنه بعضی اعضا... واکنش نشون بدن. مخصوصاً حالا که همه میدونن شما دلیل اصلی... ضعف آقای جونگ کوک بودید.
من فقط به زمین خیره شدم. دستامو دور زانوهام حلقه کردم و آروم آروم شروع کردم به تکان خوردن جلو عقب.
(زیر لب، با صدای شکسته)
+ من... من آخرین کسی بودم که باهاش بودم... من دستش تو دستم بود وقتی... وقتی رفت... حالا حتی حق ندارم خداحافظی کنم؟
از داخل سالن صدای جیمین اومد که داشت حرف میزد. صدای گرفته و سنگینش:
🐥 ...اون همیشه قوی بود. همیشه همه چیز رو کنترل میکرد. حتی امروز هم...
بعد صدای گریه بعضی آدما بلند شد. صدای آسا هم اومد، کوتاه و تند، انگار داشت جلوی خودشو میگرفت.
من سرمو بین زانوهام قایم کردم و هقهق کردم. بیصدا. فقط شونههام میلرزید.
(تو دلم، با درد)
+ حتی تو مرگت هم منو بیرون گذاشتی جونگ کوک... حتی حالا هم من برای بقیه فقط "دختر ضعف تو"ام... نه کسی که باهاش بودی... نه کسی که باهاش جنگیدی... نه کسی که بوسیدیش...
یهو در کامل بسته شد. دیگه حتی سایه آدما رو هم نمیدیدم. فقط صدای موسیقی غمگین و گریههای خفه از داخل میاومد.
من بلند شدم، پاهام از سرما و نشستن طولانی بیحس شده بود. آروم رفتم سمت باغ پشتی ویلا. جایی که قبلاً جونگ کوک منو برده بود. نشستم روی نیمکت خیس و به تاریکی خیره شدم.
نامه هنوز تو جیبم بود. پروندههای قانونی هم تو ماشین. همه چیز مال من شده بود... ولی من هیچی نداشتم.
(زیر لب، با صدای خسته و شکسته)
+ تو رفتی... و منو با این همه بار تنهایی گذاشتی. احمق... خیلی احمق بودی.
بارون ملایم روی صورتم میبارید و من فقط نشستم و گریه کردم. مراسم بدون من تموم شد. خداحافظی بدون من تموم شد.
و من هنوز نمیدونستم با این همه درد و خالی بودن چیکار کنم..........
ادامه دارد............
-I shouldn't fall in love with you
p.90
(از زبون ا.ت)
من هنوز روی پلههای سنگی ویلا نشسته بودم. هوا سرد بود، بارون ریز میبارید، ولی من تکون نمیخوردم. از لای در نیمهباز سالن، صدای آدمها، صحبتهای پایین و موسیقی غمگین میاومد.
ولی من اجازه نداشتم داخل برم.
دو محافظ هنوز جلوی در ایستاده بودن. یکیشون با نگاه همدل ولی محکم گفت:
خانم... دستور آقای جیمین و خانم آسا اینه که شما داخل نیاید. گفتن ممکنه بعضی اعضا... واکنش نشون بدن. مخصوصاً حالا که همه میدونن شما دلیل اصلی... ضعف آقای جونگ کوک بودید.
من فقط به زمین خیره شدم. دستامو دور زانوهام حلقه کردم و آروم آروم شروع کردم به تکان خوردن جلو عقب.
(زیر لب، با صدای شکسته)
+ من... من آخرین کسی بودم که باهاش بودم... من دستش تو دستم بود وقتی... وقتی رفت... حالا حتی حق ندارم خداحافظی کنم؟
از داخل سالن صدای جیمین اومد که داشت حرف میزد. صدای گرفته و سنگینش:
🐥 ...اون همیشه قوی بود. همیشه همه چیز رو کنترل میکرد. حتی امروز هم...
بعد صدای گریه بعضی آدما بلند شد. صدای آسا هم اومد، کوتاه و تند، انگار داشت جلوی خودشو میگرفت.
من سرمو بین زانوهام قایم کردم و هقهق کردم. بیصدا. فقط شونههام میلرزید.
(تو دلم، با درد)
+ حتی تو مرگت هم منو بیرون گذاشتی جونگ کوک... حتی حالا هم من برای بقیه فقط "دختر ضعف تو"ام... نه کسی که باهاش بودی... نه کسی که باهاش جنگیدی... نه کسی که بوسیدیش...
یهو در کامل بسته شد. دیگه حتی سایه آدما رو هم نمیدیدم. فقط صدای موسیقی غمگین و گریههای خفه از داخل میاومد.
من بلند شدم، پاهام از سرما و نشستن طولانی بیحس شده بود. آروم رفتم سمت باغ پشتی ویلا. جایی که قبلاً جونگ کوک منو برده بود. نشستم روی نیمکت خیس و به تاریکی خیره شدم.
نامه هنوز تو جیبم بود. پروندههای قانونی هم تو ماشین. همه چیز مال من شده بود... ولی من هیچی نداشتم.
(زیر لب، با صدای خسته و شکسته)
+ تو رفتی... و منو با این همه بار تنهایی گذاشتی. احمق... خیلی احمق بودی.
بارون ملایم روی صورتم میبارید و من فقط نشستم و گریه کردم. مراسم بدون من تموم شد. خداحافظی بدون من تموم شد.
و من هنوز نمیدونستم با این همه درد و خالی بودن چیکار کنم..........
ادامه دارد............
- ۸۷۴
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط