پارت
پارت ۲۲
N:"ععععععععع اخه این چه داستانی بود نشستی واسه من تعریف کردی؟"
O:"واقعا داری گریه میکنی؟ داستان نبود واقعیت بود. بیا دستمال."
ناروتو یکی برداشت و توش فین کرد:"الان ینی کاکاشی هنوز نمیدونه که تو همونی؟"
اوبیتو شانه بالا انداخت:"نه. سگ تو زندگی. بخاطر همین میگم قدر همو بدونید."
ناروتو با ته انگیزه بلند شد و یک نفس عمیق کشید:"برم قدر ساسکه رو بدونم."
اوبیتو دوباره او را نشاند روی صندلی:"منظورم این نبود. فعلا باید منتظر بمونی تا بخشنامه بیاد. چون بهش اسیب زدی فعلا ها از همدیگه رو دیدن خبری نیست."
تکیه داد به صندلی و به بیرون از پنجره خیره شد:"دوم اینکه فکر کنم ساسکه اخراج بشه. چون یکی از مریضاشو نتونسته درست کنترل کنه و مرگ و کتک کاری توی اسایشگاه راه انداخته."
چشم های ناروتو گرد شد:"منظورت چیه اخراججج؟!"
●
ساسکه اهسته چشم هایش را باز کرد، اولش تار میدید. پشت سرش درد بدی را حس میکرد و سردرد افتضاحی داشت:"...ناروتو؟"
اولین نفری که به ذهنش رسید. بعد ناگهان چشم هایش کامل باز شد، یادش امد با ناروتو چیکار کرده و ناروتو چه واکنشی نشان داده. سریع روی تخت صاف نشست و باعث شد هر چی کمپرس سرد و سیم بود از روی بدن و سرش بریزد:"ناروتو؟!"
پرستار ها سریع با صدایش امدند توی بخش:"دکتر؟"
"نه دکتر شما فعلا باید استراحت کنین"
"به حساب اون پسره هم میرسیم نگران نباشید"
"فعلا پیش اوبیتو سانه. نمیذاره بریم تو دفترش."
خیال ساسکه راحت شد:"اخ اوبیتو بالاخره یجا درست رسیدی."
و بعد میخواست دراز بکشد که در سمت چپ باز شد و اینبار ناروتو با اوبیتو امد داخل. وقتی چشم های ساسکه به ناروتو خورد، از شدت شرم نتوانست نگاه را نگه دارد و چشم هایش را دوخت به یک سمت دیگر. فکر کرد، حرفی هم نداشت که بزند.
Sa:"ام...سلام."
و بعد یکی مثل سیل پرید رویش، ناروتو بود. حسابی ساسکه را توی اغوشش له و لورده کرد:"سلام و زهر مار. نزدیک بود سکته کنم فکر کردم مردی."
ساسکه حس کرد دوتا از قلنج هایش شکست از بس که ناروتو فشارش داد، ولی ایندفعه فقط حس خوب منتقل کرد. قلبش مثل دیوانه ها داشت میکوبید به قفسه سینه اش:"متاسفم ناروتو."
اوبیتو که دید صحنه احساسی است سریع هر چی پرستار بود کرد بیرون:"به کارتون برسید." و خودش هم با انها رفت.
N:"بایدم متاسف باشی، ولی منم باید باشم."
Sa:"تقصیر تو نبود، فروپاشیت که دست خودت نیست."
N:"نه ایندفعه دست خودم بود، خاک تو سرم کنن."
ساسکه داشت روانی میشد. سرش که ضربه خورده بود درست نمیتوانست فکر کند، ناروتو هم که چسبیده بود بهش فشارش میداد. باعث میشد قلبش محکم تر بکوبد.
Sa:"شاید وقتش نباشه اما میخوام یچیزی بهت بگم."
ناروتو سرش را کشید عقب تا صورت ساسکه را ببیند:"چیه؟"
گوش های ساسکه سرخ شد:"یه مدتیه که یه حسی دارم....راستش."
N:"چه حسی؟"
Sa:"ناروتو من دو...دوست دارم الان بستنی بخورم."
ساسکه گفت و در ذهنش شروع کرد به خودش فحش دادن:'خااااااک عالم تو سرت ساسکه. دوتا کلمه میخواستی بگی دوست دارم ریدی.'
ناروتو اخم کرد:"اخه کی الان بستنی میخوره؟"
ساسکه سریع سعی کرد درستش کند و یکبار برای همیشه حقیقت را بگوید:"نه منظورم اینه که من یه حسایی بهت دارم ناروتو."
حس کرد سرخی گوش هایش کم کم دارد به گونه هایش میرسد، ولی سعی کرد چهره اش را خونسرد نگه دارد. و اما ناروتو. این بچه که از اول کلا با کوراما بزرگ شده بود و هیچی راجب حس داشتن و کوفت و زهر مار نمیدانست، کلا یچیز دیگه برداشت کرد:"منو نبخشیدی؟ حق میدم بهت اخه..."
Sa:"وااای نه نه منظورم اون نیست."
N:"پس چی شده؟"
Sa:"هیچی بابا اصن ولش کن. اینکارا به من نیومده."
N:"ععععععععع اخه این چه داستانی بود نشستی واسه من تعریف کردی؟"
O:"واقعا داری گریه میکنی؟ داستان نبود واقعیت بود. بیا دستمال."
ناروتو یکی برداشت و توش فین کرد:"الان ینی کاکاشی هنوز نمیدونه که تو همونی؟"
اوبیتو شانه بالا انداخت:"نه. سگ تو زندگی. بخاطر همین میگم قدر همو بدونید."
ناروتو با ته انگیزه بلند شد و یک نفس عمیق کشید:"برم قدر ساسکه رو بدونم."
اوبیتو دوباره او را نشاند روی صندلی:"منظورم این نبود. فعلا باید منتظر بمونی تا بخشنامه بیاد. چون بهش اسیب زدی فعلا ها از همدیگه رو دیدن خبری نیست."
تکیه داد به صندلی و به بیرون از پنجره خیره شد:"دوم اینکه فکر کنم ساسکه اخراج بشه. چون یکی از مریضاشو نتونسته درست کنترل کنه و مرگ و کتک کاری توی اسایشگاه راه انداخته."
چشم های ناروتو گرد شد:"منظورت چیه اخراججج؟!"
●
ساسکه اهسته چشم هایش را باز کرد، اولش تار میدید. پشت سرش درد بدی را حس میکرد و سردرد افتضاحی داشت:"...ناروتو؟"
اولین نفری که به ذهنش رسید. بعد ناگهان چشم هایش کامل باز شد، یادش امد با ناروتو چیکار کرده و ناروتو چه واکنشی نشان داده. سریع روی تخت صاف نشست و باعث شد هر چی کمپرس سرد و سیم بود از روی بدن و سرش بریزد:"ناروتو؟!"
پرستار ها سریع با صدایش امدند توی بخش:"دکتر؟"
"نه دکتر شما فعلا باید استراحت کنین"
"به حساب اون پسره هم میرسیم نگران نباشید"
"فعلا پیش اوبیتو سانه. نمیذاره بریم تو دفترش."
خیال ساسکه راحت شد:"اخ اوبیتو بالاخره یجا درست رسیدی."
و بعد میخواست دراز بکشد که در سمت چپ باز شد و اینبار ناروتو با اوبیتو امد داخل. وقتی چشم های ساسکه به ناروتو خورد، از شدت شرم نتوانست نگاه را نگه دارد و چشم هایش را دوخت به یک سمت دیگر. فکر کرد، حرفی هم نداشت که بزند.
Sa:"ام...سلام."
و بعد یکی مثل سیل پرید رویش، ناروتو بود. حسابی ساسکه را توی اغوشش له و لورده کرد:"سلام و زهر مار. نزدیک بود سکته کنم فکر کردم مردی."
ساسکه حس کرد دوتا از قلنج هایش شکست از بس که ناروتو فشارش داد، ولی ایندفعه فقط حس خوب منتقل کرد. قلبش مثل دیوانه ها داشت میکوبید به قفسه سینه اش:"متاسفم ناروتو."
اوبیتو که دید صحنه احساسی است سریع هر چی پرستار بود کرد بیرون:"به کارتون برسید." و خودش هم با انها رفت.
N:"بایدم متاسف باشی، ولی منم باید باشم."
Sa:"تقصیر تو نبود، فروپاشیت که دست خودت نیست."
N:"نه ایندفعه دست خودم بود، خاک تو سرم کنن."
ساسکه داشت روانی میشد. سرش که ضربه خورده بود درست نمیتوانست فکر کند، ناروتو هم که چسبیده بود بهش فشارش میداد. باعث میشد قلبش محکم تر بکوبد.
Sa:"شاید وقتش نباشه اما میخوام یچیزی بهت بگم."
ناروتو سرش را کشید عقب تا صورت ساسکه را ببیند:"چیه؟"
گوش های ساسکه سرخ شد:"یه مدتیه که یه حسی دارم....راستش."
N:"چه حسی؟"
Sa:"ناروتو من دو...دوست دارم الان بستنی بخورم."
ساسکه گفت و در ذهنش شروع کرد به خودش فحش دادن:'خااااااک عالم تو سرت ساسکه. دوتا کلمه میخواستی بگی دوست دارم ریدی.'
ناروتو اخم کرد:"اخه کی الان بستنی میخوره؟"
ساسکه سریع سعی کرد درستش کند و یکبار برای همیشه حقیقت را بگوید:"نه منظورم اینه که من یه حسایی بهت دارم ناروتو."
حس کرد سرخی گوش هایش کم کم دارد به گونه هایش میرسد، ولی سعی کرد چهره اش را خونسرد نگه دارد. و اما ناروتو. این بچه که از اول کلا با کوراما بزرگ شده بود و هیچی راجب حس داشتن و کوفت و زهر مار نمیدانست، کلا یچیز دیگه برداشت کرد:"منو نبخشیدی؟ حق میدم بهت اخه..."
Sa:"وااای نه نه منظورم اون نیست."
N:"پس چی شده؟"
Sa:"هیچی بابا اصن ولش کن. اینکارا به من نیومده."
- ۱.۱k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط