فیکشن یائویی سانزو ریندو
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت نهم:
گفت و به ران اشاره کرد و نگاه سویون،ترسیده به سمت ران برگشت و ران-روبه سانزو تشر زد:بس کن-نترسونش!
اما سانزو رک گفت:
توی یکی از اون جلسه های مشاورهی زندان اطفال زیره دستش کتک خورده!
سویون-آرزو میکرد که ای کاش نمیدونست...
اون خبر داشت که ران-بخاطر هزاران درگیری و دعوایی که راه انداخته-قبلا باید توی جلسات مشاوره شرکت میکرده اما هیچوقت نمیدونست که اونجاهم دعوا راه انداخته
:هردوشونو دارم میگم-
قاعدهی عضو گیری تنجیکو همینه!
و سویون-حالا بدون حرف روی چمدون نشسته بود-با دل درد وحشتناکی که داشت،به زمین نگاه میکرد
:من نمیدونم و اصلانم کنجکاو نیستم که ایزانا به دخترا تجاوز کرده یا نه-اما قطعا به یه دلیلی توی زندان بوده!
سویون-در آخر با دستی که روی شکمش نگه داشته بود نیمخیز شد:ران...؟
گفت و دست دیگهش رو به سمت ران دراز کرد و اون،ترسیده به سمتش دوید:رنگت پریده سویون!
و بعد روبه سانزو تشر زد:سره موقع لال شو!
...
ریندو-با شلوار بگی که روی کفش های اسپورتش افتاده بود در رو باز کرد و درست-روبه روی سانزو تیشرت و رکابیش رو دراورد:گرمه!
قدم برداشت و به اطراف خونه نگاه کرد و سانزو-گفت:تو اتاقه،سویون پنیک کرد!
ریندو-حول شده به سمت اتاق دوید و سانزو تشر زد:هی...!
با چشم هایی که درشت شده بودن به ریندو چشم غره میرفت و رین-چند لحظه مکث کرد:فقط میخواستم مطمئن شم خوبه!
تیشرت رو روی اپن گذاشت و فاصلهش رو با سانزو-در حد همون اپن امن نگه داشت:کجا بودی؟
سانزو گفت و ریندو-خودش رو جلو کشید و قبل از عقب رفتن سانزو-با سواستفاده از فضای خالی خونه بوسیدش:معبد-پسرا جمع شده بودن!
نگاه سانزو بالا اومد-دستاشو روی اپن گذاشت و به سمت ریندو متمایل شد:نمیدونستم!
رین اما شونه بالا انداخت:یه دیت ساده بود-به مناسبت اتحاد تنجیکو و اینا-بعدا قراره جشن بگیرن!
سانزو به صدای ران گوش میداد و همزمان-تکه پرتقال تیکه شده رو گوشهی لپش گذاشت:بیا اینور!
گفت و ریندو هیجان زده تر از سانزو اپن رو دور زد-دستاشو رو روی شونههای سانزو گذاشت و لبهاش-عجول تر از سانزو برای بوسیدنش جلو رفتن!
:ممکنه ران ببینه-بریم اتاق!
ریندو گفت و سانزو دست هاشو روی سینهی ریندو نگه داشت-دیدن اون نفس نفس زدن های وحشت زده و پر از هیجان-برای سانزو خیلی لذت بخش بود
و بعد-نوک سینههاش
بدترین گذینه برای بازی بودن و ریندو-نمیتونست ناله نکنه
:صدای درو...
ریندو-توی سینهی سانزو کوبید و با چشم غره کنار رفت و سانزو-عصبانی از حول داده شدنش چاقوی آشپز خونه رو روی اپن کوبید:کصافت!
:قضیه چیه؟
ران-بدون توجه به تنهای که از ریندو خورده بود از سانزو پرسید و سانزو،دست به سینه با پا روی زمین ضرب گرفت:دو قطبی-یه دکتر ببرش!
ران تکهی دیگهی پرتقال رو برداشت:سر به سرش نزار-به اندازهی کافی دردسر داریم!
و سانزو غر زد:مثل اینکه به زودی تنجیکو با تومان متحد میشه-قراره جشن بگیرن!
...
شب-۱۵ مِی
آپارتمان هایتانی ها
:قرار نیست ببخشمت!
لباسهای تا شده-دوباره داشتن توی اون سرویس سفید رنگ برگردونده میشدن و ران-حالا خیالش راحت بود از بابت اینکه سویون قرار نیست ترکش کنه!
:متاسفم-نمیخواستم حرفی بزنم که تو فکر کنی میخوام ایزانا رو خراب کنم!
و سویون-مشغول چیدن لوازم آرایشش شد:اون هیچوقت توی چشم من خوب نبوده!
به سمت ران برگشت-اون موهای کوتاه مشکی رنگ
صورت گندمی و چشم هایی که توی نور تیره و روشن میشدن،برای سویون یک دنیا معنی داشتن!
و بعد برگشت-با صورت سرخ شدهای که میخواست از ران مخفی کنه،انقدر حول شده که آینهی روبه روش رو فراموش کرده بود
و ران-به انعکاس همون چهرهی سرخ نگاه میکرد
:خودت میدونی-حاظر نیستم یک تار از موهات کم شه!
بخاطر هیچکس...
بلند شد-سویون رو روبه روی همون آینه بوسید و بعد،با تاره موهایی که روی پیشونیش ریخته بودن زمزمه کرد:میرم شامو گرم کنم!
سویون مطمئن بود که همینطوره-
ران،اون رو با هیچ چیز عوض نمیکرد
------
ماه بعد- پوزندهم
ماه آخر تابستون
ریندو مطمئن بود که اگه پاهاش یکم دیگه بالا بیان-زانوهاش به گردنش میرسن و قطعا مطمئن بود که فردا رگ کمرش میگیره!
هرچند فعلا اصلا اهمیتی نداشت که اون چقدر توی ژیمناستیک ماهر هست-درواقع اینجا فقط داشت از درد میمرد
عرق کرده نالید:بسه...لعنت بهت-درد داره!
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت نهم:
گفت و به ران اشاره کرد و نگاه سویون،ترسیده به سمت ران برگشت و ران-روبه سانزو تشر زد:بس کن-نترسونش!
اما سانزو رک گفت:
توی یکی از اون جلسه های مشاورهی زندان اطفال زیره دستش کتک خورده!
سویون-آرزو میکرد که ای کاش نمیدونست...
اون خبر داشت که ران-بخاطر هزاران درگیری و دعوایی که راه انداخته-قبلا باید توی جلسات مشاوره شرکت میکرده اما هیچوقت نمیدونست که اونجاهم دعوا راه انداخته
:هردوشونو دارم میگم-
قاعدهی عضو گیری تنجیکو همینه!
و سویون-حالا بدون حرف روی چمدون نشسته بود-با دل درد وحشتناکی که داشت،به زمین نگاه میکرد
:من نمیدونم و اصلانم کنجکاو نیستم که ایزانا به دخترا تجاوز کرده یا نه-اما قطعا به یه دلیلی توی زندان بوده!
سویون-در آخر با دستی که روی شکمش نگه داشته بود نیمخیز شد:ران...؟
گفت و دست دیگهش رو به سمت ران دراز کرد و اون،ترسیده به سمتش دوید:رنگت پریده سویون!
و بعد روبه سانزو تشر زد:سره موقع لال شو!
...
ریندو-با شلوار بگی که روی کفش های اسپورتش افتاده بود در رو باز کرد و درست-روبه روی سانزو تیشرت و رکابیش رو دراورد:گرمه!
قدم برداشت و به اطراف خونه نگاه کرد و سانزو-گفت:تو اتاقه،سویون پنیک کرد!
ریندو-حول شده به سمت اتاق دوید و سانزو تشر زد:هی...!
با چشم هایی که درشت شده بودن به ریندو چشم غره میرفت و رین-چند لحظه مکث کرد:فقط میخواستم مطمئن شم خوبه!
تیشرت رو روی اپن گذاشت و فاصلهش رو با سانزو-در حد همون اپن امن نگه داشت:کجا بودی؟
سانزو گفت و ریندو-خودش رو جلو کشید و قبل از عقب رفتن سانزو-با سواستفاده از فضای خالی خونه بوسیدش:معبد-پسرا جمع شده بودن!
نگاه سانزو بالا اومد-دستاشو روی اپن گذاشت و به سمت ریندو متمایل شد:نمیدونستم!
رین اما شونه بالا انداخت:یه دیت ساده بود-به مناسبت اتحاد تنجیکو و اینا-بعدا قراره جشن بگیرن!
سانزو به صدای ران گوش میداد و همزمان-تکه پرتقال تیکه شده رو گوشهی لپش گذاشت:بیا اینور!
گفت و ریندو هیجان زده تر از سانزو اپن رو دور زد-دستاشو رو روی شونههای سانزو گذاشت و لبهاش-عجول تر از سانزو برای بوسیدنش جلو رفتن!
:ممکنه ران ببینه-بریم اتاق!
ریندو گفت و سانزو دست هاشو روی سینهی ریندو نگه داشت-دیدن اون نفس نفس زدن های وحشت زده و پر از هیجان-برای سانزو خیلی لذت بخش بود
و بعد-نوک سینههاش
بدترین گذینه برای بازی بودن و ریندو-نمیتونست ناله نکنه
:صدای درو...
ریندو-توی سینهی سانزو کوبید و با چشم غره کنار رفت و سانزو-عصبانی از حول داده شدنش چاقوی آشپز خونه رو روی اپن کوبید:کصافت!
:قضیه چیه؟
ران-بدون توجه به تنهای که از ریندو خورده بود از سانزو پرسید و سانزو،دست به سینه با پا روی زمین ضرب گرفت:دو قطبی-یه دکتر ببرش!
ران تکهی دیگهی پرتقال رو برداشت:سر به سرش نزار-به اندازهی کافی دردسر داریم!
و سانزو غر زد:مثل اینکه به زودی تنجیکو با تومان متحد میشه-قراره جشن بگیرن!
...
شب-۱۵ مِی
آپارتمان هایتانی ها
:قرار نیست ببخشمت!
لباسهای تا شده-دوباره داشتن توی اون سرویس سفید رنگ برگردونده میشدن و ران-حالا خیالش راحت بود از بابت اینکه سویون قرار نیست ترکش کنه!
:متاسفم-نمیخواستم حرفی بزنم که تو فکر کنی میخوام ایزانا رو خراب کنم!
و سویون-مشغول چیدن لوازم آرایشش شد:اون هیچوقت توی چشم من خوب نبوده!
به سمت ران برگشت-اون موهای کوتاه مشکی رنگ
صورت گندمی و چشم هایی که توی نور تیره و روشن میشدن،برای سویون یک دنیا معنی داشتن!
و بعد برگشت-با صورت سرخ شدهای که میخواست از ران مخفی کنه،انقدر حول شده که آینهی روبه روش رو فراموش کرده بود
و ران-به انعکاس همون چهرهی سرخ نگاه میکرد
:خودت میدونی-حاظر نیستم یک تار از موهات کم شه!
بخاطر هیچکس...
بلند شد-سویون رو روبه روی همون آینه بوسید و بعد،با تاره موهایی که روی پیشونیش ریخته بودن زمزمه کرد:میرم شامو گرم کنم!
سویون مطمئن بود که همینطوره-
ران،اون رو با هیچ چیز عوض نمیکرد
------
ماه بعد- پوزندهم
ماه آخر تابستون
ریندو مطمئن بود که اگه پاهاش یکم دیگه بالا بیان-زانوهاش به گردنش میرسن و قطعا مطمئن بود که فردا رگ کمرش میگیره!
هرچند فعلا اصلا اهمیتی نداشت که اون چقدر توی ژیمناستیک ماهر هست-درواقع اینجا فقط داشت از درد میمرد
عرق کرده نالید:بسه...لعنت بهت-درد داره!
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭
- ۱.۸k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط