「#NEWTON'S LAW」
「#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 57
✦.................................
نور کمرنگ صبح از پشت پردههای ضخیم بیمارستان روی کف اتاق افتاده بود.
شب گذشته بود...
اما برای جونگکوک، زمان از لحظهای که نیکی روی آن تخت خوابیده بود دیگر هیچ مفهومی نداشت همانطور روی صندلی کنار تخت نشسته بود، کتش را درنیاورده بود موهای مشکیاش کمی بههم ریخته بود
چشمهایش از بیخوابی سرخ شده بودند اما حتی یک لحظه هم بسته نشده بودند، دست راست نیکی هنوز میان دستانش بود
گرمای دست خودش را آرام به انگشتهای سرد دختر منتقل میکرد
انگار میترسید اگر رهایش کند، آخرین رشتهای که او را به این دنیا وصل کرده هم پاره شود.
نگاهش روی صورت آرام نیکی ثابت مانده بود؛ نه حرفی میزد، نه تکان میخورد... فقط هر چند ثانیه انگشت شستش خیلی آرام روی پشت دست نیکی حرکت میکرد.
صدای مانیتور تنها صدایی بود که سکوت اتاق را میشکست:
• بیپ...
• بیپ...
• بیپ...
چند دقیقه بعد، درِ اتاق بهآرامی باز شد؛ سه پزشک متخصص همراه دو پرستار وارد شدندهمین که نگاهشان به جونگکوک افتاد، همگی بیاختیار ایستادند ، یکی از پزشکان با احترام سرش را خم کرد.
دکتر: آقای جئون...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از نیکی بردارد، فقط خیلی آرام گفت:
_ شروع کنین.
دکتر چند قدم جلو آمد پرونده را باز کرد و بعد از بررسی مانیتور، علائم حیاتی نیکی را کنترل کرد، چند دستور کوتاه به پرستار ها داد؛ فشار خون، اکسیژن، داروها همه چیز دوباره بررسی شد.
چند دقیقه سکوت گذشت، آخر سر دکتر پرونده را بست و رو به جونگکوک گفت:
دکتر: وضعیتش نسبت به دیشب بدتر نشده... اما هنوز به هوش نیومده.
جونگکوک خیلی آرام پرسید:
_ بهترین متخصص آسم توی کره کیه؟
دکتر: چند نفر هستن که
جونگکوک حرفش را برید:
_ همهشونو خبر کن.
دکتر لحظهای ساکت ماند
دکتر: ممکنه بعضیها خارج از کشور باشن...
این بار جونگکوک بالاخره نگاهش را از نیکی برداشت، نگاهش آرام بود اما همان آرامش، سنگینتر از هر تهدیدی به نظر میرسید
_ مهم نیست کجان.
چند ثانیه سکوت کرد بعد شمرده ادامه داد:
_ هر کسی که حتی یک درصد احتمال بیشتر برای خوب شدنش ایجاد کنه بیارینش.
دکتر آهسته گفت:
دکتر: هزینهی انتقال و-
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در حالت صورتش جواب داد:
_ هر کاری لازمه انجام بدین، اگر لازم باشه تمام تجهیزات این بیمارستان عوض بشه... اگر لازم باشه بهترین دستگاههای دنیا همین امروز وارد این اتاق بشن، اگر لازم باشه همهی متخصصهای دنیا اینجا جمع بشن... انجامش بدین.
نگاهش دوباره روی نیکی نشست
_ فقط یه نتیجه میخوام... زنم زنده بمونه.
پزشکان برای چند لحظه هیچ حرفی نزدند بعد همگی با احترام سر خم کردند.
دکتر: تمام تلاشمون رو میکنیم، آقای جئون.
جونگکوک فقط یک تکان کوتاه سر داد.
چند دقیقه بعد...
جونگکوک برای اولین بار از اتاق بیرون آمد، در را خیلی آرام بست همین که وارد راهرو شد نگاهش روی مردی افتاد که کنار جکسون ایستاده بود: هیونوو دایی نیکی
چشمهای مرد از بیخوابی گود افتاده بود ریش چندروزه روی صورتش نشسته بود و دست هایش بیقرار به هم گره خورده بودند همین که جونگکوک را دید، فوراً صاف ایستاد چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
هیچکدام چیزی نگفتند.
جونگکوک هیچ از هیونوو خوشش نمیآمد؛ مردی که نیکی را به اجبار وارد زندگی او کرده بود... دلیل تمام این ماجراها حداقل تا قبل از امروز، همینطور فکر میکرد اما حالا دیگر نه حوصلهی نفرت داشت نه انرژی دعوا فقط خسته بود.
هیونوو با صدایی گرفته گفت:
هیونوو: ...حالش چطوره؟
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد بعد خیلی کوتاه جواب داد:
_ هنوز بیدار نشده.
هیونوو آرام سرش را پایین انداخت لبهایش لرزید
هیونوو: همهش تقصیر منه... اگر اون روز...
جونگکوک اجازه نداد جملهاش تمام شود
_ الان وقت پیدا کردن مقصر نیست.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 57
✦.................................
نور کمرنگ صبح از پشت پردههای ضخیم بیمارستان روی کف اتاق افتاده بود.
شب گذشته بود...
اما برای جونگکوک، زمان از لحظهای که نیکی روی آن تخت خوابیده بود دیگر هیچ مفهومی نداشت همانطور روی صندلی کنار تخت نشسته بود، کتش را درنیاورده بود موهای مشکیاش کمی بههم ریخته بود
چشمهایش از بیخوابی سرخ شده بودند اما حتی یک لحظه هم بسته نشده بودند، دست راست نیکی هنوز میان دستانش بود
گرمای دست خودش را آرام به انگشتهای سرد دختر منتقل میکرد
انگار میترسید اگر رهایش کند، آخرین رشتهای که او را به این دنیا وصل کرده هم پاره شود.
نگاهش روی صورت آرام نیکی ثابت مانده بود؛ نه حرفی میزد، نه تکان میخورد... فقط هر چند ثانیه انگشت شستش خیلی آرام روی پشت دست نیکی حرکت میکرد.
صدای مانیتور تنها صدایی بود که سکوت اتاق را میشکست:
• بیپ...
• بیپ...
• بیپ...
چند دقیقه بعد، درِ اتاق بهآرامی باز شد؛ سه پزشک متخصص همراه دو پرستار وارد شدندهمین که نگاهشان به جونگکوک افتاد، همگی بیاختیار ایستادند ، یکی از پزشکان با احترام سرش را خم کرد.
دکتر: آقای جئون...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از نیکی بردارد، فقط خیلی آرام گفت:
_ شروع کنین.
دکتر چند قدم جلو آمد پرونده را باز کرد و بعد از بررسی مانیتور، علائم حیاتی نیکی را کنترل کرد، چند دستور کوتاه به پرستار ها داد؛ فشار خون، اکسیژن، داروها همه چیز دوباره بررسی شد.
چند دقیقه سکوت گذشت، آخر سر دکتر پرونده را بست و رو به جونگکوک گفت:
دکتر: وضعیتش نسبت به دیشب بدتر نشده... اما هنوز به هوش نیومده.
جونگکوک خیلی آرام پرسید:
_ بهترین متخصص آسم توی کره کیه؟
دکتر: چند نفر هستن که
جونگکوک حرفش را برید:
_ همهشونو خبر کن.
دکتر لحظهای ساکت ماند
دکتر: ممکنه بعضیها خارج از کشور باشن...
این بار جونگکوک بالاخره نگاهش را از نیکی برداشت، نگاهش آرام بود اما همان آرامش، سنگینتر از هر تهدیدی به نظر میرسید
_ مهم نیست کجان.
چند ثانیه سکوت کرد بعد شمرده ادامه داد:
_ هر کسی که حتی یک درصد احتمال بیشتر برای خوب شدنش ایجاد کنه بیارینش.
دکتر آهسته گفت:
دکتر: هزینهی انتقال و-
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در حالت صورتش جواب داد:
_ هر کاری لازمه انجام بدین، اگر لازم باشه تمام تجهیزات این بیمارستان عوض بشه... اگر لازم باشه بهترین دستگاههای دنیا همین امروز وارد این اتاق بشن، اگر لازم باشه همهی متخصصهای دنیا اینجا جمع بشن... انجامش بدین.
نگاهش دوباره روی نیکی نشست
_ فقط یه نتیجه میخوام... زنم زنده بمونه.
پزشکان برای چند لحظه هیچ حرفی نزدند بعد همگی با احترام سر خم کردند.
دکتر: تمام تلاشمون رو میکنیم، آقای جئون.
جونگکوک فقط یک تکان کوتاه سر داد.
چند دقیقه بعد...
جونگکوک برای اولین بار از اتاق بیرون آمد، در را خیلی آرام بست همین که وارد راهرو شد نگاهش روی مردی افتاد که کنار جکسون ایستاده بود: هیونوو دایی نیکی
چشمهای مرد از بیخوابی گود افتاده بود ریش چندروزه روی صورتش نشسته بود و دست هایش بیقرار به هم گره خورده بودند همین که جونگکوک را دید، فوراً صاف ایستاد چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
هیچکدام چیزی نگفتند.
جونگکوک هیچ از هیونوو خوشش نمیآمد؛ مردی که نیکی را به اجبار وارد زندگی او کرده بود... دلیل تمام این ماجراها حداقل تا قبل از امروز، همینطور فکر میکرد اما حالا دیگر نه حوصلهی نفرت داشت نه انرژی دعوا فقط خسته بود.
هیونوو با صدایی گرفته گفت:
هیونوو: ...حالش چطوره؟
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد بعد خیلی کوتاه جواب داد:
_ هنوز بیدار نشده.
هیونوو آرام سرش را پایین انداخت لبهایش لرزید
هیونوو: همهش تقصیر منه... اگر اون روز...
جونگکوک اجازه نداد جملهاش تمام شود
_ الان وقت پیدا کردن مقصر نیست.
- ۱۴.۱k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط