م ل د

ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﺭﺩﺩﻟﻬﺎﯾﻢ
ﻫمہ ﮔﻔﺘﻦ ﻋﺎلے ﺑﻮد
ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ڪہ ﺩﺭﻣﺎنے
ﺑﺮﺍے ﺯﺧﻢ ڪﺎﺭے ﺑﻮﺩ

ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﺭﺩﺩﻟﻬﺎﯾﻢچپ
ﺷﺒیہ ﺷﻌﺮﺑﺮﺩﻓﺘﺮ
ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪڪہ ﻫﺮﺷﻌﺮﻡ
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭے بود..

درد تو به جان خریدم و دم نزدم
درمان تو را ندیدم و دم نزدم




از حرمت درد تو ننالیدم هیچ
آهسته لبی گزیدم و دم نزدم...
دیدگاه ها (۷)

پاییز به مهرش می نازدو من به تویی که ندارمتمیدانی تفاوت من و...

از اینکه زنی با تو دیوانه وار بحث می کند خوشحال باشدنیای زنه...

تو کجایی که برای دل ِ تو مست شدمسر از این خاک بر آورده ز نو ...

انگیزه شدی که من غزلساز شومتا با دل چرکین تو دمساز شومسرشارِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط