پارت سوم

پارت سوم


🌙

آن شب‌ها که همه‌چیز یواشکی و دزدکی بود، بیشتر از هر چیزی تو این جهان شیرین بود. اما همین مخفی بودن، گاهی بهای خودش را داشت.

یک شب، وقتی باز هم جیمین آرام وارد اتاقت شد، هیچ‌کدام فکرش را نمی‌کردید که چقدر نزدیک به فاش شدن رازتان خواهید بود.

او مثل همیشه با آن نگاه عمیق آمد و کنارت نشست. سکوتی کوتاه، و بعد لبخندی نیمه‌شیطنت‌آمیز:

— «می‌دونی؟ این دیوونه‌کننده‌ست که مجبور باشیم این همه حس رو پنهون کنیم.»

تو به شوخی زمزمه کردی:

— «خب پس... بیا پنهانش نکنیم.»

جیمین خندید، صدایش پر از هیجان شد.
دستانش گونه‌*ات را ل*مس کرد، آهسته و پر از کشش. ل*ب‌هایتان به‌قدری نزدیک شدند که دیگر فاصله‌ای باقی نمانده بود... که ناگهان صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید.

هر دو بی‌حرکت شدید.
قلبت داشت از جا کنده می‌شد. جیمین فوراً کنار تخت پایین رفت و پشت پرده پنهان شد. در اتاق کمی باز شد و صدای مادر از پشت در آمد:

— «همه‌چیز خوبه عزیزم؟ صدایی شنیدم.»

تو با تپشی دیوانه‌کننده در قلبت جواب دادی:

— «آره... فقط بیدار شدم آب بخورم.»

چند لحظه سکوت شد. بعد، در بسته شد و صدای قدم‌ها دور شد.

تو نفس عمیقی کشیدی. پرده آرام کنار رفت و جیمین دوباره بیرون آمد. چهره‌اش خنده‌ای سرکش داشت، اما نگاهش پر از شعله بود.

— «دیدی؟ همین خطره که منو بیشتر بهت می‌کشونه.»

او دوباره نزدیک آمد. این بار هیچ کدام از شما جلوی خودتان را نگرفتید. بو*سه‌ای دزدکی، کوتاه، اما پر از ع*طش، بینتان رد و بدل شد. لحظه‌ای که هم ممنوع بود، هم غیرقابل‌مقاومت.

وقتی عقب رفتید، هر دو ن*فس‌*نفس می‌زدید. جیمین آرام در گوشت گفت:

— «هرچی بیشتر پنهونش کنیم، شدیدتر میشه... نمی‌دونی چقدر سخت جلوی خودمو می‌گیرم.»

تو هم با لبخندی لرزان جواب دادی:

— «می‌دونم... چون منم مثل توام.»

در آن لحظه فهمیدید که دیگر هیچ بازگشتی وجود ندارد. رازتان نه‌تنها خطرناک بود، بلکه شما را بیشتر و بیشتر در هم می‌پیچید...



---

🌙

روزها یکی‌یکی می‌گذشتند و راز تو و جیمین، مثل آتشی زیر خاکستر، هر روز شعله‌ورتر می‌شد. هر بو*سه‌ی دزدکی، هر ل*مس پنهانی، شما را بیشتر به هم می‌بست.

اما چیزی در خانه تغییر کرده بود.
مادر نگاه‌های کوتاهش را به شما می‌انداخت، انگار چیزی را حس کرده باشد. حتی گاهی لبخندی می‌زد، اما آن لبخند پر از پرسش بود.

یک روز عصر، وقتی در آشپزخانه با جیمین مشغول شستن ظرف‌ها بودید، او یواشکی کف دستت را گرفت. تو خندیدی و سعی کردی دستت را پس بکشی، اما درست همان لحظه صدای پدر آمد:

— «شما دوتا چرا اینقدر با هم وقت می‌گذرونید؟»

هر دو یک لحظه خشکتان زد. جیمین سریع خودش را جمع‌وجور کرد و جواب داد:

— «خب... فقط کمک می‌کردم.»

پدرت چیزی نگفت، اما نگاهش طولانی‌تر از حد معمول رویتان ماند.

شب، وقتی همه خوابیدند، جیمین با قدم‌هایی بی‌صدا وارد اتاقت شد. این بار اما چهره‌اش آرام نبود، نگرانی در نگاهش موج می‌زد.

— «فکر کنم دارن شک می‌کنن...»

تو ن*فس ع*میقی کشیدی. قلبت همزمان پر از ترس و اشتیاق شد.

— «اگه بفهمن چی میشه؟»

جیمین نزدیک‌تر آمد، دستت را گرفت و آرام روی ل*ب‌هایش گذاشت.

— «مهم نیست. من نمی‌ذارم هیچ‌چیزی بینمون قرار بگیره. حتی اگه همه مخالف باشن.»

سپس تو را در آغو*ش کشید. این بار آغوشش سخت‌تر بود، پر از شوق و ترسی که هر دو را لرزاند. گونه‌اش روی موهایت نشست و زیر لب گفت:

— «فقط مال من باش... حتی اگه مجبور بشیم همه‌چیزو پنهون کنیم.»

ل*ب‌هایتان دوباره به هم رسیدند، بو*سه‌ای طو*لانی‌تر و ع*میق‌تر از همیشه، پر از ع*طش و ناامیدی. ممنو*عیت این عشق، هر لحظه کششتان را بیشتر می‌کرد.

اما درست همان لحظه، صدای باز شدن درِ اتاق از بیرون پیچید.
هر دو از جا پریدید.
کسی در راهرو بود...

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۸)

پارت چهارم 🌙 صدای قدم‌ها در راهرو نزدیک‌تر شد. چراغ دیوار رو...

پارت پنجم ( اخر )🌙 از شبی که خواهرتان راز را دید، همه‌چیز تغ...

پارت دوم 🌙✨صبح روز بعد، انگار هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. همه د...

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول 🌙 عنوان: اعتراف د...

خیال یار...

دو پارتی دریکو مالفوی ~درخواستی~

سناریو :وقتی رفتید مهمونی و اونجا اکسشون و می‌بینید و نگران ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط