تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲

* ایزوکو تصمیم خودش رو گرفت و . . . ایزوکو از پله ها بالا رفت روی لبه ی ساختمون وایساد پایین رو نگاه کرد کاچان رو دید که داره با دوستاش حرف میزنه گریش گرفت یاد خواطرات بچگیشون افتاد درحالی که بدون هیچ صدایی اشک می‌ریخت خندش گرفت همین جوری صدای خندش بلند شد داد زد*

ایزوکو : * با فریاد * هی کاچان امیدوارم منو یادت نره

*باکوگو تعجب کرد که کی اینو میگه اینور و اون ور رو نگاه می‌کرد اما کسی رو نمی‌دید ولی اون صدای براش خیلی آشنا بود اون فهمید که اکن صدای ایزوکو بود اما دیگه دیر شده بود اون پرید وقتی افتاد دقیقا پشت سر یاکوگو افتاد باکوگو پشت سرش رو نگاه کرد با صحنه ای مواجه شد که هیچ وقت انتظارش رو نداشت ایزوکو که دورش پر از خون بود و اخرین اشک هاش از چشماش سرازیر شده بود و ردش هنوز روی صورتش مونده بود و اون لبخند بزرگ و گرمش که داشت کوچیک و سرد میشد باکوگو زانو زد و ایزوکو رو در آغوش گرفت قطرات اشکش بی صدا جاری شد برای خودش عجیب بود این حص حصی که نمی خواست ایزوکو رو ازدست بده باکوگو فریاد زد *

باکوگو : ایزوکو ببخشید تو نباید بمیری من..من...من نمی خوام تورو از دست بدم تو منو دوست خودت میدونستی با اینکه من باهات بد رفتاری میکردم سرت داد میزدم ولی تو ...تو باز منو دوست خودت میدونستی

* بدن ایزوکو همین جوری که در آغوش باکوگو سرد میشد اورژانس رسید و سریع ایزوکو رو بردن به بیمارستان به مادر ایزوکو و باکوگو زنگ زدن و اونا رسیدن *
دکتر : همراه های ایزوکو شمایید ؟

مادر ایزوکو : بله من هستم

* مادر ایزوکو و باکوگو با استرس و ترس وارد اوتاق شدن و ....*

ادامه پارت بعد
ببخشید اگه کوتاه یا بد شده
دیدگاه ها (۱۰)

( تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی ) پارت ۳* مادر ایزوکو و ب...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴* باکوگو نمیدونستم ...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱*در دنیایی که ۸۰ در...

من می‌خوام باکودکو بزارم نظرتون چیه بزارم یا نه ؟

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۳*ایزوکو دستش اروم ...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۵ زمان حال)باکوگو :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط