مثل نسیم آمدی ، پنجره معنا گرفت

مثل نسیم آمدی ، پنجره معنا گرفت
آینه با دیدنت ، رنگ تماشا گرفت

من همه تن خستگی ، تو همه دل اشتیاق
رخوت خاموش من ، تشنه یک اتفاق

صاعقه زد آسمان ، باز به فرمان من
گندم و سیب و دروغ ، فرصت ویران شدن

پشت نفسهای باغ ، شعله ی فانوس مرد
هرم نگاهت مرا ، تا شب کابوس برد

شب که به فردا رسید ، باد تو را برده بود
صبح دل آینه ،باز ترک خورده بود

کاش در اغوش باد ، خانه نمی ساختم
آخر این شعر باز ، قافیه را باختم
دیدگاه ها (۶)

فراتر از خویش

Covenant of Blood and Silk

باز شب ماند و من اين عطش خانگی ام باز هم ياد تو ماند ومن ود...

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام باز هم یاد تـــــــو مان...

💞💞💞💞💞امشب فانوسی در دست خواهم گرفتتمام شهر را در جستجوی تو خ...

#خسته_امخسته ام می فهمید ؟!خسته از آمدن و رفتن و آوار شدنخست...

بس شنیدم داستان بی کسیبس شنیدم قصه ی دلواپسیقصه ی عشق از زبا...

عطر انتظارگرچه خسته ام گرچه دلشکسته ام باز هم گشوده ام درى ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط