𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆
Ⓟⓐⓡⓣ 4
{ویو دوهی}
بعد از خوردن چیزکیک، با شکم سیر روی صندلی آشپزخونه لم داده بودم.
جونگکوک هم آخرین قاشق کیکشو خورد و با رضایت گفت:
جونگکوک: «به به... زندگی یعنی این.»
چشمامو چرخوندم.
دوهی: «زندگی یعنی فقط خوردن؟»
جونگکوک: «آره.»
جیمین خندید.
جیمین: «خدا یه معده بهش داده اندازه یه سیاره.»
جونگکوک با افتخار گفت:
جونگکوک: «حداقل از غذا لذت میبرم.»
لیوان آبو برداشتم و یه جرعه خوردم.
همون لحظه یادم افتاد...
دوهی: «راستی... شما دوتا این همه وقت کجا بودین؟»
جونگکوک و جیمین همزمان به هم نگاه کردن.
خیلی کوتاه...
ولی من متوجه شدم.
ابروهام رفت بالا.
دوهی: «چرا اینجوری به هم نگاه کردین؟»
جونگکوک سریع خندید.
جونگکوک: «هیچی...»
دوهی: «دروغگو.»
جیمین آروم گفت:
جیمین: «فقط یه جلسه کاری بود.»
پوزخند زدم.
دوهی: «جلسه کاری تا سه نصفه شب؟»
جونگکوک سریع گفت:
جونگکوک: «آره خب... آدم پولداریم دیگه.»
لبمو جمع کردم.
دوهی: «یه چیزیو ازم قایم میکنین.»
هر دوشون ساکت شدن.
همین سکوت بیشتر شکم رو زیاد کرد.
دست به سینه شدم.
دوهی: «باشه... هر وقت خواستین بگین.»
از روی صندلی بلند شدم و خواستم از آشپزخونه برم بیرون که صدای تهیونگ از پشت سرم اومد.
تهیونگ: «دوهی.»
برای چند ثانیه وایسادم.
بدون اینکه برگردم، گفتم:
دوهی: «چیه؟»
تهیونگ: «فردا مدرسه داری.»
پوزخندی زدم.
دوهی: «خبر جدیدی بود.»
تهیونگ: «برو بخواب.»
آروم برگشتم سمتش.
دستاش توی جیب شلوارش بود و مثل همیشه هیچ احساسی توی صورتش دیده نمیشد.
دوهی: «لازم نیست بهم دستور بدی.»
تهیونگ: «داری میدم.»
اخمم بیشتر شد.
دوهی: «تو فقط بلدی دستور بدی.»
چند ثانیه سکوت شد.
جیمین و جونگکوک حتی نفس هم نمیکشیدن.
تهیونگ با همون لحن سرد گفت:
تهیونگ: «وقتی زیر سقف این عمارت زندگی میکنی، قوانینش هم رعایت میکنی.»
از شدت عصبانیت خندیدم.
دوهی: «این عمارت فقط مال تو نیست.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
از همون نگاههایی که قبلاً ازش میترسیدم...
ولی دیگه نه.
دیگه اون دختر کوچولوی چند سال پیش نبودم.
یه قدم جلو رفتم.
دوهی: «شب بخیر... تهیونگ.»
عمدی اسمشو گفتم.
نه "بابا"...
نه "پدر"...
فقط...
تهیونگ.
برای اولین بار، نگاه سردش برای چند لحظه تغییر کرد.
خیلی کم...
انگار از شنیدن اسمش از زبون من ناراحت شده بود.
اما دوباره همون صورت بیاحساسش برگشت.
بدون اینکه حرفی بزنه، از کنارم رد شد و به سمت دفتر کارش رفت.
در رو محکم بست.
جونگکوک نفسشو بیرون داد.
جونگکوک: «قسم میخورم یه روز بین شما دوتا گیر کنم، زنده بیرون نمیام.»
جیمین با نگرانی نگام کرد.
جیمین: «دوهی...»
لبخند مصنوعی زدم.
دوهی: «نگران نباش جیمی... من خوبم.»
ولی خودمم میدونستم...
دروغ میگفتم.
Ⓟⓐⓡⓣ 4
{ویو دوهی}
بعد از خوردن چیزکیک، با شکم سیر روی صندلی آشپزخونه لم داده بودم.
جونگکوک هم آخرین قاشق کیکشو خورد و با رضایت گفت:
جونگکوک: «به به... زندگی یعنی این.»
چشمامو چرخوندم.
دوهی: «زندگی یعنی فقط خوردن؟»
جونگکوک: «آره.»
جیمین خندید.
جیمین: «خدا یه معده بهش داده اندازه یه سیاره.»
جونگکوک با افتخار گفت:
جونگکوک: «حداقل از غذا لذت میبرم.»
لیوان آبو برداشتم و یه جرعه خوردم.
همون لحظه یادم افتاد...
دوهی: «راستی... شما دوتا این همه وقت کجا بودین؟»
جونگکوک و جیمین همزمان به هم نگاه کردن.
خیلی کوتاه...
ولی من متوجه شدم.
ابروهام رفت بالا.
دوهی: «چرا اینجوری به هم نگاه کردین؟»
جونگکوک سریع خندید.
جونگکوک: «هیچی...»
دوهی: «دروغگو.»
جیمین آروم گفت:
جیمین: «فقط یه جلسه کاری بود.»
پوزخند زدم.
دوهی: «جلسه کاری تا سه نصفه شب؟»
جونگکوک سریع گفت:
جونگکوک: «آره خب... آدم پولداریم دیگه.»
لبمو جمع کردم.
دوهی: «یه چیزیو ازم قایم میکنین.»
هر دوشون ساکت شدن.
همین سکوت بیشتر شکم رو زیاد کرد.
دست به سینه شدم.
دوهی: «باشه... هر وقت خواستین بگین.»
از روی صندلی بلند شدم و خواستم از آشپزخونه برم بیرون که صدای تهیونگ از پشت سرم اومد.
تهیونگ: «دوهی.»
برای چند ثانیه وایسادم.
بدون اینکه برگردم، گفتم:
دوهی: «چیه؟»
تهیونگ: «فردا مدرسه داری.»
پوزخندی زدم.
دوهی: «خبر جدیدی بود.»
تهیونگ: «برو بخواب.»
آروم برگشتم سمتش.
دستاش توی جیب شلوارش بود و مثل همیشه هیچ احساسی توی صورتش دیده نمیشد.
دوهی: «لازم نیست بهم دستور بدی.»
تهیونگ: «داری میدم.»
اخمم بیشتر شد.
دوهی: «تو فقط بلدی دستور بدی.»
چند ثانیه سکوت شد.
جیمین و جونگکوک حتی نفس هم نمیکشیدن.
تهیونگ با همون لحن سرد گفت:
تهیونگ: «وقتی زیر سقف این عمارت زندگی میکنی، قوانینش هم رعایت میکنی.»
از شدت عصبانیت خندیدم.
دوهی: «این عمارت فقط مال تو نیست.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
از همون نگاههایی که قبلاً ازش میترسیدم...
ولی دیگه نه.
دیگه اون دختر کوچولوی چند سال پیش نبودم.
یه قدم جلو رفتم.
دوهی: «شب بخیر... تهیونگ.»
عمدی اسمشو گفتم.
نه "بابا"...
نه "پدر"...
فقط...
تهیونگ.
برای اولین بار، نگاه سردش برای چند لحظه تغییر کرد.
خیلی کم...
انگار از شنیدن اسمش از زبون من ناراحت شده بود.
اما دوباره همون صورت بیاحساسش برگشت.
بدون اینکه حرفی بزنه، از کنارم رد شد و به سمت دفتر کارش رفت.
در رو محکم بست.
جونگکوک نفسشو بیرون داد.
جونگکوک: «قسم میخورم یه روز بین شما دوتا گیر کنم، زنده بیرون نمیام.»
جیمین با نگرانی نگام کرد.
جیمین: «دوهی...»
لبخند مصنوعی زدم.
دوهی: «نگران نباش جیمی... من خوبم.»
ولی خودمم میدونستم...
دروغ میگفتم.
- ۹۶
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط