𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۸۲

لیویا چونش لرزید و با صدای لرزانش گفت : الان بنظرت این عادیه؟ عادیه که حسودی میکنم؟

جونگکوک سرش رو بین دستهاش گرفت. خودش هم میدونست عادی نیست. اگر عادی بود خودش زمانی که لیویا اونطور دلبرانه بهش حس تکیه گاه بودنو داد اشکش نمیریخت.اما نمیتونست اعتماد کنه نه به خودش نه به لیویا

با لحن آروم و با ملاحظه ای گفت

+ تمومش کن لیویا

لیویا لبخندی زد و اشکش رو پاک کرد
_تمومش میکنم.. تمومش
میکنم ولی نمیدونم این بحث و گریه ها قراره تا کی ادامه پیدا کنه
جونگکوک نفس عمیقی کشید و سرش رو چندبار اروم به صندلی کوبید : منم نمیدونم تا کی ادامه پیدا میکنه فقط جلوشو بگیر
تقی به شیشه پنجره خورد که جونگکوک سرش رو برگردوند و با مرد میانسالی رو به رو شد

از ماشین پیاده شد

بعد از دقیقه ای درب ماشین رو باز کرد و سرش رو خم کرد تا لیویا رو ببینه : پیاده شو تا مرکز شهر میرسونتمون

لیویا سرش رو تکون داد و اروم از ماشین پیاده شد
مرد میانسال با مهربانی سمت ماشینش هدایتشون کرد و جونگکوک بعد از باز کردنه درب عقب دستش رو پشت کمر لیویا گذاشت تا سوار شه و بعد خودش هم کنارش نشست
_چرا جلو ننشستی

اینجوری راحتترم +

مرد سوار ماشین شد

از اینجا مکالماتی که با مرد دارن انگلیسیه )

مرد :چطور شد که تصادف کردید؟ اینجا جاده خطرناکی
نیست.. مست بودی پسرم؟

+نه فقط کمی خوابم میومد بخاطر همین کنترل فرمون رو از دست دادم

مرد: باید بیشتر مراقب باشی وقتی خانمت همراهته

جونگکوک چیزی نگفت و بجاش سرش رو سمت لیویا چرخوند و به اجزای صورتش نگاه کرد

مرد: عجله داشتی که نخوابیدی؟

+اره ، قرار بود صبح زود به معامله انجام بدم که نرسیدم
لیویا سوالی برگشت که جونگکوک ابروهاش رو بالا انداخت . که لیویا متوجه شد قصدش ساکت کردن
مرده: اینجا زندگی میکنید؟ چون چهرتون شبیه به آسیایی هاست
+ درسته ما برای مدت کوتاهی بخاطر مخالفتهای خانواده با
ازدواجمون مجبور شدیم ازشون فاصله بگیریم
چه سناریوی جالب و رمانتیکی لیویا توی ذهنش تکرار میکرد که کاش واقعا همینطور بود کاش بخاطر مخالفت خانوداه با ازدواجشون میومدن نه قتل

مرد چهره اش رو با ناراحتی جمع کرد و رو به لیویا گفت : دخترم قدر عشقتون رو بدون عشق خیلی مقدسه. اینقدر شیرین زندگی کنید که هیچوقت از این سرپیچی تون پشیمون نشید و صدبار دیگه هم به عقب برگردید بازم با مخالفت خانوادتون سرپیچی کنید. نمیگم کار درستیه اونا هم حتما دلایلی داشتن ولی مهم خودتونید لیویا لبخند آرومی زد : قدرش رو میدونم ، و نمیخوام هرگز از آشناییم باهاش پشیمون بشم

لیویا دستش رو سمت دست جونگکوک که روی پاهاش بود برد و گرفتشون که جونگکوک سمتش برگشت اما خودش نگاهش رو بهش نداد
مرد خنده ای کرد و ادامه داد: من و همسرم هم مثل شما خانوادمون مخالف ازدواجمون بودن

لیویا منتظر ادامه حرف مرد موند

مرد : ما بدون اجازه اونها ازدواج کردیم همسرم پنج سال بعد از ازدواجمون فوت کردینی از قبل بیماری داشت اما من با همه اینا بازم اگر به عقب برگردم همین کارو میکنم

جونگکوک لبخند تلخی زد و اروم گفت : منم اگه برگردم به عقب همون کارو میکنم
دستهای لیویو شل شد و از روی دستهای جونگکوک کنار رفت مرد لبخندی زد و جونگکوک رو تشویق کرد اما فقط لیویا معنيه حرفش رو میفهمید

جونگکوک نگاهش رو سمت پنجره داد و در ادامه مسیر هیچکدوم حرفی نزدند

با رسیدن به مرکز شهر به اسرار مرد اونهارو پیاده نکرد و تا خیابانشون رسوند

جونگکوک از ماشین پیاده شد و دست لیویا رو گرفت و راهش رو سمت برج کج کرد که ماشین مشکی رنگی رو مقابل برج دید ماشین بنظرش آشنا میومد

دست لیویا رو کشید و اون رو پشت خودش برد

پسربچه ای از جلوی اون ماشین رد میشد که مردی ازش پیاده شد.. و پسربچه رو متوقف کرد و سوالایی ازش پرسید

جونگکوک چشمهاش رو ریز کرد تا بیشتر دقت کنه.. لعنت اینا آدمای پدر فلیکس بودن

عقب رفت و لیویا رو کشید سمت دیوار و بهش تکیه داد. لیویا ترسیده گفت

چیشده جونگکوک

پیدامون کردن +

همون پسربچه داشت از کنارشون رد میشد که جونگکوک دستش رو گرفت و متوقفش کرد

هی آقا پسر. اونا ازت چی پرسیدن؟ +

پسر بچه: تو همون مردی که تو گوشی بهم نشون دادن اونا بهم گفتن اگه تورو بشناسم و بهشون بگم کجایی بهم یه عالمه پول میدن

جونگکوک زبونش رو به لپهاش فشرد و عصبی به اطراف نگاه کرد
بهشون نگو منو دیدی باشه؟ +
پسربچه: در هر صورت من نیازی به پولشون ندارم پس اگه نگم هم.. اتفاقی نمیوفته

افرین پسرخوب +

پسربچه رفت و جونگکوک دست لیویا رو گرفت و از خیابون بیرون اومد

_حالا چیکار کنیم؟

کار اون جكه لعنتيه +

_امکان نداره

بغیره اون اشغال کی میدونست اومدیم انگلیس؟ +

_باورم نمیشه

باورت بشه که آدما همینقدر حرومزادن +
دیدگاه ها (۱۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط