یوری به سمت مادرش رفت و گفت :《حالت خوبه مامان ؟》بعد با بغ
یوری به سمت مادرش رفت و گفت :《حالت خوبه مامان ؟》بعد با بغض و گریه خواست او را بغل بگیرد ،اما مادر او را به سمت مبل پرت کرد و گفت :《الان وقت این حرفا نیست .》
سپس بطری شراب را برداشت و به سمت مردی رفت که داشت جیمین رو میکشت ،او با بطری به سر مرد زد و مرد درجا بیهوش شد .
سپس بطری شراب را برداشت و به سمت مردی رفت که داشت جیمین رو میکشت ،او با بطری به سر مرد زد و مرد درجا بیهوش شد .
- ۱.۰k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط