گریه ی شبانه پارت

گریه ی شبانه. پارت ۱۸


+ باشه باشه گوه خوردم دیگه از این حرفا نمیزنم. تروخدا به خودت اسیب نزن.
تازه به خودم اومده بودم. پاشد و با سرعت فراوونی رفت توی اشپزخونه و بعد با جعبه کمک های اولیه اومد.
دستم رو باند پیچی کرد و گفت: تروخدا دیگه از این کارا نکن.
خمار گفتم: مگه نگفتی ماله منی پس چرا میخوای بذاری و بری.
+نه نه دیگه نمیرم. همینجا میمونم.
کارش که تموم شد گفتم: من میرم شرکت تروخدا جایی نرو تا برگردم.
چشماش رو بست و نفسش رو با حرص بیرون داد و بعدش گفت: باشه
نمیخواستم محدودش کنم اما خب مجبور بودم. بعد اتفاقی که ویلیام باهاش کرد دیگه به کسی اعتماد نداشتم.
صدای گوشیش اومد و پاشد و رفت. بعد 2 دقیقه اومد و گوشیش رو جلوم گرفت. ویلیام بود، عوضی حرو*مزاده
*توی شرکتتم اقای ارشاویر، بهتره هرچه زودتر بیای*
اخمی کردم و بدون توجه به جسیکا از اتاق اومدم بیرون.
رسیدم شرکت که دوباره اون منشی استرسی اومد جلوم و با هول و نفس نفس زدن گفت: اقا..... اقا.... یه نفر..... تو.... تو اتاقتونن.
سری به معنی متوجه شدم تکون دادم و پا تند کردم سمت اتاقم. به شدت از اون پسر بدم میومد.
وارد اتاق شدم و دیدم که روی صندلی نشسته و پاهاش هم انداخته رو میز و با گوشیش کار میکنه.
٪میبینم که جا خوش کردی متجاوز
_ به به اقای ارشاویر بلاخره تشریف اوردین. متجاوز؟ من متجاوز نیستم فقط حقما گرفتم.
٪ کارتا بگو و زود گورتا گم کن
_کاری نداشتم، فقط اومدم بهت یه اخطار بدم. من ویلیامم و هرچی که بخوام باید به دست بیارم پس زیاد با من کلکل نکن
پوزخند لج دراری زدم و گفتم: هه. من میتونم با یه بشکن زندگیت رو به اتیش بکشم.
_فعلا که من زندگیت رو به اتیش میکشم.
بعد حرفش به یه نفر پیام داد و گفت: امیدوارم از کادوم خوشت بیاد.
و بعد حرفش رفت.
این واقعا یه تختش کمه. پسره ی از مخ تعطیل.
نشستم پشت میز و تا ساعت ۴ پای کارام بودم که بلاخره تموم شد.
کش و قوسی به بدنم دادم و از شرکت زدم بیرون و سوار ماشینم شدم تا برم خونه پیش تموم جونم. دلم میخواد به محض رسیدن محکم بغلش کنم و عطرش رو به ریه بکشم.
رسیدم و کلید انداختم و وارد شدم. اما بر خلاف تصوراتم اصلا توی هال نبود. رفتم تو اتاقش که دیدم توی بالکن وایساده و رو به خیابون وایساده و سرش پایین و یه چیزی هم دستش.
رفتم و اروم در بالکن رو باز کردم و خوشبختانه نفهمید. خواستم بغلش کنم که برگشت و من رو دید. نمیدونم چرا انقدر تعجب کرد و سر جاش خشکش زد. چشماش اشکی بود و با دیدن من بیشتر اما بی صدا اشکهاش ریختن رو گونش.
از پایین پاش نگاش کردم که با صحنه ای که دیدم سر جام خشکم زد. دست چپش!
٪چی... چیکار کردی.... جسیکا چیکار کردیییی
با صدایی که از ته چاه میومد گفت: امیدوارم باهاش خوشبخت بشی
لبخندی زد و من بیشتر ترسیدم. از حرفاش هیچی نمیفهمیدم.
رفتم توی هال و دنبال جعبه کمک های اولیه گشتم.
//از زبان جسیکا//
ساعت ۳:۳٠ بود و خیلی حوصلم سر رفته بود. رفتم توی اتاقم که همزمان با بستن در برام یه پیام اومد. بازش کردم که دیدم یه ناشناس بهم پیام داده.
* از کادوم خوشت اومد؟*
زنگ در خورد و وقتی در رو باز کردم یه بسته جلوی در بود. برش داشتم و نشستم روی مبل و بازش کردم. ولی با عکسایی که دیدم ناخوداگاه اشکم ریخت.
ارشاویر و یه دختر در حال بوسیدن هم بودن و همزمان با بوسیدم ارشاویر دختر رو بیشتر به خودش میچسبوند.
باورم نمیشد ارشاویر همچین کاری باهام بکنه. من بهش اعتماد کردم و اون چی...
یهو یه فکری به سرم زد که هم برای خودم ارامشه هم برای ارشاویر بهتره.
پاشدم و رفتم تو اتاق و تیغ رو برداشتم و رفتم توی بالکن.
دیدگاه ها (۰)

*باشه ولی هنوزم دوست دارم :)*

این که برای کسی مهم باشم رو تجربه نکردم...

حال من خوبه نگرانم نباش. گایز نمیتونم گریه ی شبانه پارت ۱۷ ر...

همه چیز اوکیه عزیزماگه فاز دپ داری و غمگینی جات اینجاست، بیا...

پارت ۴:(ویو کوک )بیدار شدم دیدم ا/ت مث جوجه ها خوابیده یاد ک...

پارت (اول) (ویو جی وو)صبح با دلدرد شدیدی از خواب بیدار شدم چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط