قمارسرنوشت
#قمار_سرنوشت
پارت³⁰
رفتیم داخل و رفتیم تو اتاق من
£ آخيش خسته شدم ها
لونا : بیا بریم پایین ناهار بخوریم
£ باش ولی قبلش یه لباس به من بده چون لباسام تو هتله
لونا : اوکی
یه شلوار و به تیشرت از تو کمد ورداشتم و دادم بهش
لونا : من میرم تو هم لباست رو عوض کن بیا
£ اوکی
رفتم پایین پیش بقیه روی میز نشستم
لونا : امروز یه مهمون هم داریم
همه با هم گفتن کی
لونا : الان خودش میاد میفهمید
یونجی اومد پایین
کوک : چیییییی
دارم خواب میبینم
لونا : نه واقیعته
کوک : باورم نمیشهههههه
همه از دیدن یونجی خوشحال شدن
یونجی اومد پیش من نشست و ناهار خوردیم بعد از تموم شدن ناهار رفتیم تو اتاق
£ خب حالا واسم تعریف کن این مدت که نبودم چی شد
لونا : باشه ولی پاشو آماده شو چون قراره بریم خرید
£ اوکی
داشتیم آرایش میکردیم و هم زمان برا یونجی همه چیو تعریف کردم
£ واقعا
حالا درخواستشو قبول میکنی
لونا : واقعا نمیدونم
صدا در اومد
لونا : کیه
کوک : منم
با یونجی کار داشتم
£ من یه لحظه برم الان میام
لونا : اوکی
رفتن تو حیاط و منم فضولیم گل کرد و از پنجره نگاهشون کردم
ویو یونجی
با کوک رفتیم تو حیاط و من سفت بقلش کردم و اونم من رو بقل کرد
£ دلم برات تنگ شده بود
کوک : منم همین طور
ویو لونا
بعد از 10 دقیقه یونجی اومد داخل
لونا : خب
£ خب چی
لونا : نمیخوای چيزی بهم بگی
£ عاااااا
اِی فضول
لونا : منتظرم
£ منو کوک باهمیم
تقریبا 1 هفته قبل از اینکه برم آمریکا باهم دوست شدیم
میخواستم بهت بگم ولی وقتی مجبور شدم یهویی برم آمریکا گفتم بزار وقتی برگشتم میگم
لونا : عجب
حالا ولش بیا آماده شو
پارت³⁰
رفتیم داخل و رفتیم تو اتاق من
£ آخيش خسته شدم ها
لونا : بیا بریم پایین ناهار بخوریم
£ باش ولی قبلش یه لباس به من بده چون لباسام تو هتله
لونا : اوکی
یه شلوار و به تیشرت از تو کمد ورداشتم و دادم بهش
لونا : من میرم تو هم لباست رو عوض کن بیا
£ اوکی
رفتم پایین پیش بقیه روی میز نشستم
لونا : امروز یه مهمون هم داریم
همه با هم گفتن کی
لونا : الان خودش میاد میفهمید
یونجی اومد پایین
کوک : چیییییی
دارم خواب میبینم
لونا : نه واقیعته
کوک : باورم نمیشهههههه
همه از دیدن یونجی خوشحال شدن
یونجی اومد پیش من نشست و ناهار خوردیم بعد از تموم شدن ناهار رفتیم تو اتاق
£ خب حالا واسم تعریف کن این مدت که نبودم چی شد
لونا : باشه ولی پاشو آماده شو چون قراره بریم خرید
£ اوکی
داشتیم آرایش میکردیم و هم زمان برا یونجی همه چیو تعریف کردم
£ واقعا
حالا درخواستشو قبول میکنی
لونا : واقعا نمیدونم
صدا در اومد
لونا : کیه
کوک : منم
با یونجی کار داشتم
£ من یه لحظه برم الان میام
لونا : اوکی
رفتن تو حیاط و منم فضولیم گل کرد و از پنجره نگاهشون کردم
ویو یونجی
با کوک رفتیم تو حیاط و من سفت بقلش کردم و اونم من رو بقل کرد
£ دلم برات تنگ شده بود
کوک : منم همین طور
ویو لونا
بعد از 10 دقیقه یونجی اومد داخل
لونا : خب
£ خب چی
لونا : نمیخوای چيزی بهم بگی
£ عاااااا
اِی فضول
لونا : منتظرم
£ منو کوک باهمیم
تقریبا 1 هفته قبل از اینکه برم آمریکا باهم دوست شدیم
میخواستم بهت بگم ولی وقتی مجبور شدم یهویی برم آمریکا گفتم بزار وقتی برگشتم میگم
لونا : عجب
حالا ولش بیا آماده شو
- ۵۹۰
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط