سخنی نیست مرا
سخنی نیست مرا
بریم برای پارت
.....................
از زبان ران:
این کیه چرا اینجوریه و اون بچگی الکسراندرا چقدر تغییر کرده یعنی این دختره دوستشه؟کمال هم نشین در هم اثر کرده چرا هر دو ترسناکن؟
از زبان نویسنده:
ناگهان الکسراندرا ران ظاهر میشه،اون لحظه که را داشت فکر میکرد همه رفته بود و ران حواسش نبود
الکسراندرا:خب...ظاهرا اینجا یک موش کوچولو بنفش داریم...یعنی باید بهش مرگ موش بدم؟😏(بچه ها الکسراندرا کلا اینجوریه😏 داخل ابدیت الکسراندرا هم عکس واضح الکسراندرا هست)
ران:ببخشید بانو...سگتم بانو چه زیبا شدی(یاد کوروش افتادم🤣)
الکسراندرا:لازم نکرده...میشه بپرسم چرا...به اون عکس دست زدی؟(مدل اینکه الان جرت میدم😂)
ران که اومد حرفی بزنه ناگهان چاقویی به سمت الکسراندرا پرتاب شد و به دیوار کنارش خورد،الکسراندرا تعجب نکرد چون فردی که اون چاقو رو پرت کرده بود میشناخت...ارام...دوست قدیمیش و خب...تنها دوستش
ارام چون الکسراندرا رو فراموش کرده بود و الکسراندرا رو یادش رفته بود به سمت الکسراندرا هجوم برد و خب تونست اسیب هایی به الکسراندرا بزنه ولی الکسراندرا کاری نکرد چون نمیخواست به دوست اسیبی بزنه
ران که خشکش زده بود و عکس هنوز دستش بود و ارام اون عکس رو دید و گاردش رو پایین آورد و الکسراندرا رو یادش اومد
ارام:...الکسراندرا؟! 🥲
الکسراندرا:چه عجب...قبل اینکه حرفی بزنی...چرا حمله کردی و چجوری وارد شدی؟
ارام:چون دوستای قدیمیمون رو کشتی و اول نگهبان ها رو شل و پل کردم
الکسراندرا:باید قبل از اینکه حمله کنی به این فکر میکردی که...دوستای قدیمیت...میخواستن بکشنت
ارام:به هر حال(رفتن رو حالت کیوت)دلم برات تنگ شده بود
الکسراندرا هم کمی پر انرژی شد،یک چسه:منممممم
ران:اممم...ببخشید ولی یک سوال
الکسراندرا=یوهان:چیه؟
ران در ذهن:الان این قراره زنم بشه؟
من:بله بله
ادامه داستان
ران:شما چجوری باهم دوست شدید؟
ارام:خب....
.................
کرم دارم؟بلههههههه بمونید تا ماه بعد تا بفهمید چجوری باهم دوست شدن🤣🤣🤣
بریم برای پارت
.....................
از زبان ران:
این کیه چرا اینجوریه و اون بچگی الکسراندرا چقدر تغییر کرده یعنی این دختره دوستشه؟کمال هم نشین در هم اثر کرده چرا هر دو ترسناکن؟
از زبان نویسنده:
ناگهان الکسراندرا ران ظاهر میشه،اون لحظه که را داشت فکر میکرد همه رفته بود و ران حواسش نبود
الکسراندرا:خب...ظاهرا اینجا یک موش کوچولو بنفش داریم...یعنی باید بهش مرگ موش بدم؟😏(بچه ها الکسراندرا کلا اینجوریه😏 داخل ابدیت الکسراندرا هم عکس واضح الکسراندرا هست)
ران:ببخشید بانو...سگتم بانو چه زیبا شدی(یاد کوروش افتادم🤣)
الکسراندرا:لازم نکرده...میشه بپرسم چرا...به اون عکس دست زدی؟(مدل اینکه الان جرت میدم😂)
ران که اومد حرفی بزنه ناگهان چاقویی به سمت الکسراندرا پرتاب شد و به دیوار کنارش خورد،الکسراندرا تعجب نکرد چون فردی که اون چاقو رو پرت کرده بود میشناخت...ارام...دوست قدیمیش و خب...تنها دوستش
ارام چون الکسراندرا رو فراموش کرده بود و الکسراندرا رو یادش رفته بود به سمت الکسراندرا هجوم برد و خب تونست اسیب هایی به الکسراندرا بزنه ولی الکسراندرا کاری نکرد چون نمیخواست به دوست اسیبی بزنه
ران که خشکش زده بود و عکس هنوز دستش بود و ارام اون عکس رو دید و گاردش رو پایین آورد و الکسراندرا رو یادش اومد
ارام:...الکسراندرا؟! 🥲
الکسراندرا:چه عجب...قبل اینکه حرفی بزنی...چرا حمله کردی و چجوری وارد شدی؟
ارام:چون دوستای قدیمیمون رو کشتی و اول نگهبان ها رو شل و پل کردم
الکسراندرا:باید قبل از اینکه حمله کنی به این فکر میکردی که...دوستای قدیمیت...میخواستن بکشنت
ارام:به هر حال(رفتن رو حالت کیوت)دلم برات تنگ شده بود
الکسراندرا هم کمی پر انرژی شد،یک چسه:منممممم
ران:اممم...ببخشید ولی یک سوال
الکسراندرا=یوهان:چیه؟
ران در ذهن:الان این قراره زنم بشه؟
من:بله بله
ادامه داستان
ران:شما چجوری باهم دوست شدید؟
ارام:خب....
.................
کرم دارم؟بلههههههه بمونید تا ماه بعد تا بفهمید چجوری باهم دوست شدن🤣🤣🤣
- ۱۴۹
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط