سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۵۹
رفائلا: پس میخواهی عقب بکشی ؟
دختره چشم هایش رو گذاشت رو هم و با فشارش سری تکون داد رفائلا ناراحت و غمگین بهش خیره شد
رفائلا: نظره خودت مهمه ولی دست نکش
از رو تخت بلند شد و سمته کمد رفت لباس مناسبی برداشت و رو تخت دختره گذاشت
رفائلا: پاشو ببرمت موهات رو بشورم
دختره از رو تخت بلند شد و همراه استادش وارد حمام شدن رو چهار پایه نشست و استادش با بالا بردن آستین هایش آب گرم را در میان کاسه برداشت و رو موهای دختره ریختن باعث خیس شدن موها و ریختن آب رو شانه و سینه هایش باعث بغض گلو اش شد ولی با قورت دادن اش و میشدن لب های خیسش میان دهنش نفس عميقی کشید
رفائلا: موهات خیلی بلند هستن
ات : ولی من دوستش ندارم
رفائلا با کشیدن شانه میان آن موهای زیبا باز هم گفت
رفائلا: ولی بهت میان تازه امروز روزه خوبی نیست برات چون اجازه لباس پوشیدن دست خودته
ات : نه دوست ندارم
رفائلا: چرا
ات : میشه راجبش حرف نزنیم
رفائلا: باشه.... من باید برم چون ژولیان باز صداش میره بالا
استاد اش. از رو تخت بلند شد و با چشم های یه دنیا غم گفت
رفائلا: ات من این اشتباه رو انجام دادم تو انجامش نده
بدونه دریافت حرف خودش از اتاق خارج شد دختره باز هم اشک هایش سرازیر شدن پاهایش را در شکمش جم کرد و به سینه هایش تکیه داد با اشک های که میریخت تنها و بی کس نشسته بود
اسلاید ۲ لباسه ات
اسلاید ۳ چتر
کفش ها سفید و کمی پاشنه بلند را میگذاشت با هر قدم تو چمن ها
پارت ۵۹
رفائلا: پس میخواهی عقب بکشی ؟
دختره چشم هایش رو گذاشت رو هم و با فشارش سری تکون داد رفائلا ناراحت و غمگین بهش خیره شد
رفائلا: نظره خودت مهمه ولی دست نکش
از رو تخت بلند شد و سمته کمد رفت لباس مناسبی برداشت و رو تخت دختره گذاشت
رفائلا: پاشو ببرمت موهات رو بشورم
دختره از رو تخت بلند شد و همراه استادش وارد حمام شدن رو چهار پایه نشست و استادش با بالا بردن آستین هایش آب گرم را در میان کاسه برداشت و رو موهای دختره ریختن باعث خیس شدن موها و ریختن آب رو شانه و سینه هایش باعث بغض گلو اش شد ولی با قورت دادن اش و میشدن لب های خیسش میان دهنش نفس عميقی کشید
رفائلا: موهات خیلی بلند هستن
ات : ولی من دوستش ندارم
رفائلا با کشیدن شانه میان آن موهای زیبا باز هم گفت
رفائلا: ولی بهت میان تازه امروز روزه خوبی نیست برات چون اجازه لباس پوشیدن دست خودته
ات : نه دوست ندارم
رفائلا: چرا
ات : میشه راجبش حرف نزنیم
رفائلا: باشه.... من باید برم چون ژولیان باز صداش میره بالا
استاد اش. از رو تخت بلند شد و با چشم های یه دنیا غم گفت
رفائلا: ات من این اشتباه رو انجام دادم تو انجامش نده
بدونه دریافت حرف خودش از اتاق خارج شد دختره باز هم اشک هایش سرازیر شدن پاهایش را در شکمش جم کرد و به سینه هایش تکیه داد با اشک های که میریخت تنها و بی کس نشسته بود
اسلاید ۲ لباسه ات
اسلاید ۳ چتر
کفش ها سفید و کمی پاشنه بلند را میگذاشت با هر قدم تو چمن ها
- ۷.۲k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط