مدتی است خود را به آن راه زده ام

مدتی است خود را به آن راه زده ام
می خواهم ندیده و نشنیده بگیرم تمام این دلشوره ها و دلواپسی ها را...
نه اینکه این ها آرامم کند..نه هرگز...
اما دیگر کاری از دستم بر نمی آید...
چه کنم که این نادیده گرفتن ها هم مرهم نشد که هیچ، شد نمک روی زخم...
نمیدانم با خود قهر و خود را رها کرده ام
از خودم خسته شدم ، همچون کسی که تمام راه ها را رفته درها را کوبیده
اما دستش همچنان خالی ست...
خدایا ، من اینجا و تو آنجا...
این فاصله را کم کن...دل و جانم زنگار گرفته...
دیگر نای رفتن ندارم...اگر دستم را نگیری با چه امیدی قدم بردارم
خدایا اگر به تو نگویم به که بگویم حرف هایی را که به هیچ کس نمی توان گفت....
خدایا یک خواهش..
می شود امتحاناتت را کمی اسان تر بگیری
من بنده ی ممتازی نیستم
می ترسم رد شوم.
دیدگاه ها (۱)

مدتی است خود را به آن راه زده اممی خواهم ندیده و نشنیده بگیر...

مدتی است خود را به آن راه زده اممی خواهم ندیده و نشنیده بگیر...

قلم را به دست می گیرم و شروع به نوشتن می کنمنمی دانم چه بنوی...

شب تا سحر من بودم و لالایی باراناما نمیدانم چرا خوابم نمی بر...

بهاری بود و رفت و در برم دیگر نمی آیدشب تنهایی عاشق خدایا...

خسته‌ام عزیزکرده،برایَم تفاوتی ندارد اگر پس از آنکه شب چشم ه...

نه آسمان و نه ستاره ، نه شب و نه صدای زنجره هایی که دیگر جزء...

خدایا... امروز که آسمان را ابری دیدم، دلم نگرفت، چون می‌دانم...

بارپروردگارا،گوشت و استخوان های من تاب و توان عذاب و عقوبت ت...

خدایا....دقیقا اون‌لحظه ای که درماندگی،مرا از تو غافل کرد......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط