من در عشق همانند پیرمرد ےام

من در عشق همانند پیرمرد ےام
دچار آلزایمر
عشق من
دستم را که رها کنے
حواست که از من پرت شود
گم مےشوم
محو مےشوم
و بعد از آن
تو
هیچ‌جا و
هیچ‌جا  و
هیچ‌جا
از من اثرے نخواهے یافت..
دیدگاه ها (۵)

چه مو خرمای من ! قدت بلند استچه طعم خنده هایت قند قند است دو...

بعید بودی !و من بیخودی استمراری بودنت رامنت کشیدم ...

لب هاتبمبارانِ شیمیایی بودو سال ها بعدعلائمشدر من پیدا شد...

من خجالت میکشماو هم خجالت میکشدحسرت یک بوسه آخر ما دو تا را ...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

سفیر کبیر Grand Ambassador

رهایی آن لحظه‌ای نیست که زنجیرها از دست و پایت باز می‌شوند؛ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط