³پارت
³پارت
قط کردم و گرفتم خوابیدم که ساعت 3:30 بلند شدم
_وای خدااااا باید زود آمده شم
یه دوش گرفتم و یه نیم تنه با شلوار گشاد مشکی پوشیدم
و یه تینت زدم که صدایه زنگ در اومد
_اومدم
درو باز کردم جونگ کوک بود چقدر خوشتیپ شده بود هر دومون ست کرده بودیم
_بریم
_اممم... اره..
سوار ماشینش شدیم راه افتاد که رسیدیم
_میخوای چی سوار شی؟.
_شی نه شیم.
_ نه ا.ت من خوشم.. نمیاد ..
قیافمو مظلوم کردم که گفت:
_باشه بریم
_اول بریم چرخ و فلک
_هعیی... باشه بریم
سوار چرخ و فلک شدم که ارتفاعش بلند شد جیغ کشیدم
به جونگ کوک نگاه کردم دیدم داره میخنده
_م..مگه خنده داره جیغ من میترسممممم....
بلخره پاین امد
_وای قلبم.. خیلی ترس ناک بود
_ الان میام
_ باشه
رفتم رو نیم کت نشستم و به بچه ها نگاه میکردم که یکی زد پشت شونم
رومو اون طرف کردم که دیدم جونگکوکه
_ پشت سرت چیه؟
دستاشو آورد جلو یه جعبه بود که بازش کرد توش یک گردنبند طلایی داخلش بود
_این برای توعه
با چشمایه پر از ذوق بهش نگاه کردم
_برای من؟
_ اره... راستش ا.ت... من .. یه چند وقت... هست که... میشه .. دوست دارمِ!!
قلبم یک دفعه وایستاد یعنی یعنی جونگ کوک دوستم داره؟
_ا.ت ... توهم منو دوست داری؟
_ کوک من قبلا بهت گفتم، دوست دارم
_ یعنی الان دوست دخترم میشی
_ معلومه
_ساعت چنده.. وای من باید برم خداحافظ کوک
_خداحافظ
ساعت 8 بود و امشب قرار بود تهیونگ بیاد خونه ولی دیر کردم هوووف
درو باز کردم.
_سلام
_ا.ت کجا بودی
_تهیونگ بچه که نیستم بعدم ساعت 8
_ا.ت جواب منو بده
_شهر بازی
_با کی ؟
_ جونگ کوک
_جونگ کوک کیه؟
_ دوستم
(بچه ها این تهیونگ برادر ا.ت اون ته دوست جونگ کوک نیست اين تهیونگ اون تهیون )
_ هوف ا.ت
_اصن ب ت چ تهیونگ تو خودت دیشب با رزی خوابیدی من چیزی گفتم؟
_ نع
_ پس افرین حالا گم شو
قط کردم و گرفتم خوابیدم که ساعت 3:30 بلند شدم
_وای خدااااا باید زود آمده شم
یه دوش گرفتم و یه نیم تنه با شلوار گشاد مشکی پوشیدم
و یه تینت زدم که صدایه زنگ در اومد
_اومدم
درو باز کردم جونگ کوک بود چقدر خوشتیپ شده بود هر دومون ست کرده بودیم
_بریم
_اممم... اره..
سوار ماشینش شدیم راه افتاد که رسیدیم
_میخوای چی سوار شی؟.
_شی نه شیم.
_ نه ا.ت من خوشم.. نمیاد ..
قیافمو مظلوم کردم که گفت:
_باشه بریم
_اول بریم چرخ و فلک
_هعیی... باشه بریم
سوار چرخ و فلک شدم که ارتفاعش بلند شد جیغ کشیدم
به جونگ کوک نگاه کردم دیدم داره میخنده
_م..مگه خنده داره جیغ من میترسممممم....
بلخره پاین امد
_وای قلبم.. خیلی ترس ناک بود
_ الان میام
_ باشه
رفتم رو نیم کت نشستم و به بچه ها نگاه میکردم که یکی زد پشت شونم
رومو اون طرف کردم که دیدم جونگکوکه
_ پشت سرت چیه؟
دستاشو آورد جلو یه جعبه بود که بازش کرد توش یک گردنبند طلایی داخلش بود
_این برای توعه
با چشمایه پر از ذوق بهش نگاه کردم
_برای من؟
_ اره... راستش ا.ت... من .. یه چند وقت... هست که... میشه .. دوست دارمِ!!
قلبم یک دفعه وایستاد یعنی یعنی جونگ کوک دوستم داره؟
_ا.ت ... توهم منو دوست داری؟
_ کوک من قبلا بهت گفتم، دوست دارم
_ یعنی الان دوست دخترم میشی
_ معلومه
_ساعت چنده.. وای من باید برم خداحافظ کوک
_خداحافظ
ساعت 8 بود و امشب قرار بود تهیونگ بیاد خونه ولی دیر کردم هوووف
درو باز کردم.
_سلام
_ا.ت کجا بودی
_تهیونگ بچه که نیستم بعدم ساعت 8
_ا.ت جواب منو بده
_شهر بازی
_با کی ؟
_ جونگ کوک
_جونگ کوک کیه؟
_ دوستم
(بچه ها این تهیونگ برادر ا.ت اون ته دوست جونگ کوک نیست اين تهیونگ اون تهیون )
_ هوف ا.ت
_اصن ب ت چ تهیونگ تو خودت دیشب با رزی خوابیدی من چیزی گفتم؟
_ نع
_ پس افرین حالا گم شو
- ۳۴۵
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط