ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۲
سون-هی وارد شد.
عمارت نفسش را حبس کرد. نگهبانها سفت ایستادند. خدمتکارها بدون صدا کار میکردند. انگار طوفان رسیده بود.
تهیونگ توی سالن نشسته بود. جونگ کوک کنارش. سون-هی با کت خز مشکی و لبخند همیشگی آمد جلو.
«تهیونگ جان، دلم برات تنگ شده بود.»
تهیونگ از جاش بلند نشد. «نشستن که ببینی. بعد برو.»
سون-هی خندید. نشست روبهرویشان. نگاهش را انداخت به جونگ کوک.
«جونگ کوک جان، چاق شدی. خوشحالی؟»
جونگ کوک چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
سون-هی کیفش را باز کرد. یک پاکت قرمز درآورد. گذاشت روی میز.
«اینو بیار که برات دارم. هدیه.»
تهیونگ پاکت را نگرفت. «چیه؟»
سون-هی لبخند زد. «بردار ببین.»
تهیونگ نگاهش کرد. چند ثانیه بعد پاکت را برداشت. باز کرد. یک عکس بود. یک زن. موهای سفید. صورت چروکیده. چشمهایی شبیه خودش.
دست تهیونگ روی عکس یخ کرد. جونگ کوک نگاه کرد. قلبش تند زد.
«این کیه؟» صدای تهیونگ گرفته بود.
سون-هی آرام گفت: «مادرت. زنده است.»
سکوت.
سکوت مردهای توی سالن پیچید. تهیونگ به عکس نگاه میکرد. نفس نمیکشید. جونگ کوک دستش را گرفت. سرد بود. خیلی سرد.
«کجاست؟» تهیونگ بلند شد.
سون-هی هم بلند شد. لبخندش محو شده بود. حالا جدی بود.
«پدرت قایمش کرده. بیست و دو سال. اگه میخوای پیداش کنی، باید کاری برام بکنی.»
«چه کاری؟»
سون-هی رفت سمت در. ایستاد. برگشت.
«جونگ کوک رو طلاق بده.»
رفت.
تهیونگ عکس را چسباند به سینهاش. جونگ کوک دستش را ول نکرد.
«تهیونگ...»
تهیونگ نگاهش کرد. چشمهایش خیس بود.
«نمیتونم... نمیتونم تو رو طلاق بدم... نمیتونم مادرم رو ول کنم...»
جونگ کوک بغلش کرد. محکم.
«پیداش میکنیم. بدون طلاق. بدون معامله. با هم.»
تهیونگ صورتش را گذاشت توی موهای جونگ کوک. اشک ریخت. بیصدا. مثل همان شب بیمارستان.
اما این بار جونگ کوک بود که داشت نگهش میداشت.
پارت ۲
سون-هی وارد شد.
عمارت نفسش را حبس کرد. نگهبانها سفت ایستادند. خدمتکارها بدون صدا کار میکردند. انگار طوفان رسیده بود.
تهیونگ توی سالن نشسته بود. جونگ کوک کنارش. سون-هی با کت خز مشکی و لبخند همیشگی آمد جلو.
«تهیونگ جان، دلم برات تنگ شده بود.»
تهیونگ از جاش بلند نشد. «نشستن که ببینی. بعد برو.»
سون-هی خندید. نشست روبهرویشان. نگاهش را انداخت به جونگ کوک.
«جونگ کوک جان، چاق شدی. خوشحالی؟»
جونگ کوک چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
سون-هی کیفش را باز کرد. یک پاکت قرمز درآورد. گذاشت روی میز.
«اینو بیار که برات دارم. هدیه.»
تهیونگ پاکت را نگرفت. «چیه؟»
سون-هی لبخند زد. «بردار ببین.»
تهیونگ نگاهش کرد. چند ثانیه بعد پاکت را برداشت. باز کرد. یک عکس بود. یک زن. موهای سفید. صورت چروکیده. چشمهایی شبیه خودش.
دست تهیونگ روی عکس یخ کرد. جونگ کوک نگاه کرد. قلبش تند زد.
«این کیه؟» صدای تهیونگ گرفته بود.
سون-هی آرام گفت: «مادرت. زنده است.»
سکوت.
سکوت مردهای توی سالن پیچید. تهیونگ به عکس نگاه میکرد. نفس نمیکشید. جونگ کوک دستش را گرفت. سرد بود. خیلی سرد.
«کجاست؟» تهیونگ بلند شد.
سون-هی هم بلند شد. لبخندش محو شده بود. حالا جدی بود.
«پدرت قایمش کرده. بیست و دو سال. اگه میخوای پیداش کنی، باید کاری برام بکنی.»
«چه کاری؟»
سون-هی رفت سمت در. ایستاد. برگشت.
«جونگ کوک رو طلاق بده.»
رفت.
تهیونگ عکس را چسباند به سینهاش. جونگ کوک دستش را ول نکرد.
«تهیونگ...»
تهیونگ نگاهش کرد. چشمهایش خیس بود.
«نمیتونم... نمیتونم تو رو طلاق بدم... نمیتونم مادرم رو ول کنم...»
جونگ کوک بغلش کرد. محکم.
«پیداش میکنیم. بدون طلاق. بدون معامله. با هم.»
تهیونگ صورتش را گذاشت توی موهای جونگ کوک. اشک ریخت. بیصدا. مثل همان شب بیمارستان.
اما این بار جونگ کوک بود که داشت نگهش میداشت.
- ۸۳۴
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط