بادیگاردسردمن

#بادیگارد_سرد_من



پارت ⁹

ویو لارا__

____ادامه‌ی نمایش، در پسِ درد

در عمقِ وجودم، می‌دانستم که یونگی مردِ ساده‌لوحی نیست. نگاهِ نافذش، هنوز هم بر روی من سنگینی می‌کرد، انگار که می‌خواست عمقِ وجودم را بکاود. اما من، لارا، هرگز اجازه نمی‌دادم که ضعفم بر من غلبه کند...

با لباسی که حالا در پهلویم گرم و خیس بود و طعمِ گسِ خون هنوز زیرِ زبانم بود، به سمتِ اتاقِ کارِ یونگی رفتم. نه برای استراحت، بلکه برای ادامه‌ی بازی. برای جمع‌آوریِ اطلاعاتی که به خاطرِ آن، جانم را به خطر انداخته بودم....


وقتی به اتاقش رسیدم، او پشتِ میزِ بزرگش نشسته بود و با پرونده‌ای مشغول بود. با همان لحنِ آرام و کنترل‌شده‌اش، پرسید:


“چرا نیومدی استراحت کنی؟”


به سمتِ میزش رفتم و با صدایی که سعی کردم محکم و استوار باشد، گفتم:


“قربان، من حالم خوبه. جای نگرانی نیست.”
.
نمی‌توانستم اجازه دهم که او یا هیچ‌کسِ دیگری، از وضعیتِ واقعی‌ام باخبر شوند. هرگونه ترحم یا نگرانی، می‌توانست نقطه‌ی ضعفی باشد که دشمنانم از آن استفاده کنند...


یونگی نگاهی به پرونده‌اش انداخت و بعد دوباره به من.

“می‌دونی که اگه حالت خوب نباشه، نمی‌تونی کار کنی. بهتره بری یه دوش بگیری و بعد استراحت کنی. ”


این بار، لحنش کمی ملایم‌تر بود، اما همچنان دستوری بود. انگار که می‌خواست به من ثابت کند که همچنان بر من تسلط دارد.....


“فکر نمی‌کنی بهتر باشه اول کارم رو انجام بدم، قربان؟”


با لحنی که کمی جسارت در آن موج می‌زد، پرسیدم.


“شاید بتونم کمکی کنم.”


یونگی لبخندی زد. لبخندی که سرد بود و معنیِ خاصی در خود نداشت.


“باشه. ولی اگه دیدم حالت خوب نیست، خودم مستقیم می‌فرستمت به اتاقت.”


با این حرف، برگشتم و شروع به کار کردم. در ظاهر، من همان لاریایِ همیشگی بودم که با دقت و وسواس کار می‌کرد. اما در باطن، هر لحظه با دردِ پهلویم و طعمِ خون در دهانم می‌جنگیدم. هر حرکت، هر نفس، فریادی خاموش بود که در سکوتِ این عمارتِ پر از راز، گم می‌شد....


مأموریتِ من هنوز تمام نشده بود. و من، لارا، تا آخرین نفس، برای رسیدن به هدفم می‌جنگیدم.






ادامه دارد...



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
دیدگاه ها (۷)

‌#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁰ویو لارا_______ سایه‌های حقیقت در ات...

‌#بادیگارد_سرد_منپارت ⁸ویو لارا______لبخندی بر لبِ خونینبا ت...

‌#بادیگارد_سرد_منپارت ⁷ویو لارا_______ خونِ تازه بر روی سیاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط