ضربان قلب توپارت
ضربان قلب تو🫀پارت ۱۶
بعد از این اتفاق، جو متفاوت شده بود. جونگکوک و حدیث کنار هم قدم میزدند، در حالی که بچهها و بقیهٔ دکترها جلوتر بودند.
"امروز خیلی قشنگ بود." حدیث گفت. "ممنون که این ایده رو داشتی."
"خوشحالم که موافقت کردی." جونگکوک مکث کرد. "حدیث، میدونم شاید زود باشه... اما میخوام بیشتر ببینمت. خارج از مهدکودک. فقط من و تو."
حدیث ایستاد. برگهای پاییزی زیر پایش خشخش کرد. "جونگکوک... من..."
"لطفا جواب نده. هنوز. فقط در نظر داشته باش. فردا بهت زنگ میزنم. اگر جوابت مثبت بود، بگو بله. اگر نه، هیچی نگو و من میفهمم."
حدیث به چشمانش نگاه کرد. صادقانه. عمیق. "باشه."
بقیهٔ روز با بازی و خنده گذشت. اما بین جونگکوک و حدیث، یک تنش شیرین و پرانتظار وجود داشت.
وقتی خداحافظی میکردند، حدیث دستش را دراز کرد. "ممنون برای روز فوقالعاده."
جونگکوک دستش را فشرد. "قرار فردا رو یادت نره."
در راه برگشت، جیمین کنارش نشست. "پس؟ چه خبر؟"
"فردا جواب رو میگیرم."
"اگر جواب مثبت نباشه چی؟"
جونگکوک به پنجره نگاه کرد. "حداقل تلاش کردم. حداقل قلبم رو به خطر انداختم. این هم یه جور healing هست."
بعد از این اتفاق، جو متفاوت شده بود. جونگکوک و حدیث کنار هم قدم میزدند، در حالی که بچهها و بقیهٔ دکترها جلوتر بودند.
"امروز خیلی قشنگ بود." حدیث گفت. "ممنون که این ایده رو داشتی."
"خوشحالم که موافقت کردی." جونگکوک مکث کرد. "حدیث، میدونم شاید زود باشه... اما میخوام بیشتر ببینمت. خارج از مهدکودک. فقط من و تو."
حدیث ایستاد. برگهای پاییزی زیر پایش خشخش کرد. "جونگکوک... من..."
"لطفا جواب نده. هنوز. فقط در نظر داشته باش. فردا بهت زنگ میزنم. اگر جوابت مثبت بود، بگو بله. اگر نه، هیچی نگو و من میفهمم."
حدیث به چشمانش نگاه کرد. صادقانه. عمیق. "باشه."
بقیهٔ روز با بازی و خنده گذشت. اما بین جونگکوک و حدیث، یک تنش شیرین و پرانتظار وجود داشت.
وقتی خداحافظی میکردند، حدیث دستش را دراز کرد. "ممنون برای روز فوقالعاده."
جونگکوک دستش را فشرد. "قرار فردا رو یادت نره."
در راه برگشت، جیمین کنارش نشست. "پس؟ چه خبر؟"
"فردا جواب رو میگیرم."
"اگر جواب مثبت نباشه چی؟"
جونگکوک به پنجره نگاه کرد. "حداقل تلاش کردم. حداقل قلبم رو به خطر انداختم. این هم یه جور healing هست."
- ۱.۹k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط