میانِ لباسهاے آویزان
میانِ لباسهاے آویزان
روے بندِ رخت
چشمهاے زنے پیداست
که تمام زنانگیش
درچمدان عروسیش جا ماند...
و بےهیچ بوسه اے،
خسته از تن سپردن هاےشبانه اش
هر صبح به بیدارے رسید...!!
در آشپزخانه اے تب دار،
آرزوهایش ته گرفت....
و قُل قُلِ کترک،
عاشقانه ترین ملودے اش شد...
موهایش در تشنگے پژمرد
و در یک تشت پر از کَف
و تنهایے
چنگ مے زد به دلش
یقه چرکے که ماتیکے بود...
و هرشب با لبخند
منتظر غریبه اے مے ماند
که اسمش در شناسنامه اش بود...
روے بندِ رخت
چشمهاے زنے پیداست
که تمام زنانگیش
درچمدان عروسیش جا ماند...
و بےهیچ بوسه اے،
خسته از تن سپردن هاےشبانه اش
هر صبح به بیدارے رسید...!!
در آشپزخانه اے تب دار،
آرزوهایش ته گرفت....
و قُل قُلِ کترک،
عاشقانه ترین ملودے اش شد...
موهایش در تشنگے پژمرد
و در یک تشت پر از کَف
و تنهایے
چنگ مے زد به دلش
یقه چرکے که ماتیکے بود...
و هرشب با لبخند
منتظر غریبه اے مے ماند
که اسمش در شناسنامه اش بود...
- ۴۹۰
- ۰۱ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط