رمان نجاتگر قلب
رمان نجاتگر قلب
part3
......امشب.چطوره؟
¢بله.خوبه.
- فقط میشه بپرسم
رئیستون میاد یا مدیر؟
¢برای قرار های کاری
مدیر پارک میان.محل
قرار رو من معین کنم؟
- بله.حتما.
تلفن رو قطع کردم.
واییی خیلی استرس
دارم.
برای قرار چی بپوشم؟
واییی خاک تو سرت
سون جو.
مگه میخوای بری
سر قرار واقعی؟
تو فقط یه قرار کاری
داری.
همون لباسایی که همیشه
میپوشی رو بپوش.
همین و بس.
یهو دیدم زنگ در خونه
خورد .
یعنی کی بود؟
آخه یوجو هم که خونه
بود.
کی توی این روز تعطیل
توی این ساعت در خونه
مردم رو میزنه؟
درو باز کردم و با بی حوصلگی
گفتم:
- کیه؟
(علامت هیوسو دوست سون جو$)
$اول از همه که سلام.
دومن این چه طرز حرف
زدنه؟
سرمو بالا گرفتم و
دیدم هیوسو بود.
- هیوسو...اونی تویی؟
حداقل یه زنگی میزدی.
همدیگه رو بغل کردیم.
$ببینم تو نمیخوای
ازدواج کنی؟ آخرش من
میمیرم عروسی تورو نمیبینم.
- تو از من بزرگتری اونی....
تو باید اول ازدواج کنی.بیا تو.
هیو سو دوستم بود.
از گانگنام اومده بود.
$خب کار و بار چطوره؟
- بد نیست. باید با یه
شرکت مذاکره کنم.
$اوووو....خب بگو
احیانا این شرکت
پسر جوون نداره ؟برای
یه کسی میخوام.
- برای کی؟
$تو:)////
یکی زدم تو کلش و
گفتم :
- یکی باید بیاد خودتو
جمع کنه:///
$نگفتی داره یا نه؟
- آره
$چه شرکتیه؟
- کارگین.
$شنیدم مدیرشون
خیلی خوشتیپه.
سرمو بالا گرفتم و
چشمام گرد شد .
$نکنه......نکنه تو میخوای........
این داستان ادامه دارد........❤️
part3
......امشب.چطوره؟
¢بله.خوبه.
- فقط میشه بپرسم
رئیستون میاد یا مدیر؟
¢برای قرار های کاری
مدیر پارک میان.محل
قرار رو من معین کنم؟
- بله.حتما.
تلفن رو قطع کردم.
واییی خیلی استرس
دارم.
برای قرار چی بپوشم؟
واییی خاک تو سرت
سون جو.
مگه میخوای بری
سر قرار واقعی؟
تو فقط یه قرار کاری
داری.
همون لباسایی که همیشه
میپوشی رو بپوش.
همین و بس.
یهو دیدم زنگ در خونه
خورد .
یعنی کی بود؟
آخه یوجو هم که خونه
بود.
کی توی این روز تعطیل
توی این ساعت در خونه
مردم رو میزنه؟
درو باز کردم و با بی حوصلگی
گفتم:
- کیه؟
(علامت هیوسو دوست سون جو$)
$اول از همه که سلام.
دومن این چه طرز حرف
زدنه؟
سرمو بالا گرفتم و
دیدم هیوسو بود.
- هیوسو...اونی تویی؟
حداقل یه زنگی میزدی.
همدیگه رو بغل کردیم.
$ببینم تو نمیخوای
ازدواج کنی؟ آخرش من
میمیرم عروسی تورو نمیبینم.
- تو از من بزرگتری اونی....
تو باید اول ازدواج کنی.بیا تو.
هیو سو دوستم بود.
از گانگنام اومده بود.
$خب کار و بار چطوره؟
- بد نیست. باید با یه
شرکت مذاکره کنم.
$اوووو....خب بگو
احیانا این شرکت
پسر جوون نداره ؟برای
یه کسی میخوام.
- برای کی؟
$تو:)////
یکی زدم تو کلش و
گفتم :
- یکی باید بیاد خودتو
جمع کنه:///
$نگفتی داره یا نه؟
- آره
$چه شرکتیه؟
- کارگین.
$شنیدم مدیرشون
خیلی خوشتیپه.
سرمو بالا گرفتم و
چشمام گرد شد .
$نکنه......نکنه تو میخوای........
این داستان ادامه دارد........❤️
- ۲.۴k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط