جوانی سر از رأی مادر بتافت
جوانی سر از رأی مادر بتافت
<دل دردمندش به آذر بتافت
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد
<که ای سست مهر فراموش عهد
نه در مهد نیروی حالت نبود
<مگس راندن از خود مجالت نبود؟
تو آنی کزان یک مگس رنجهای
<که امروز سالار و سرپنجهای
به حالی شوی باز در قعر گور
<که نتوانی از خویشتن دفع مور
دگر دیده چون برفروزد چراغ
<چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟
چه پوشیده چشمی ببینی که راه
<نداند همی وقت رفتن ز چاه
تو گر شکر کردی که با دیدهای
<وگرنه تو هم چشم پوشیدهای
<دل دردمندش به آذر بتافت
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد
<که ای سست مهر فراموش عهد
نه در مهد نیروی حالت نبود
<مگس راندن از خود مجالت نبود؟
تو آنی کزان یک مگس رنجهای
<که امروز سالار و سرپنجهای
به حالی شوی باز در قعر گور
<که نتوانی از خویشتن دفع مور
دگر دیده چون برفروزد چراغ
<چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟
چه پوشیده چشمی ببینی که راه
<نداند همی وقت رفتن ز چاه
تو گر شکر کردی که با دیدهای
<وگرنه تو هم چشم پوشیدهای
- ۴۴۸
- ۰۴ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط