***

***

### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۱۳:

سه‌روز بود که توی اون کوهستان و جنگلِ لعنتی سرگردان بودیم. نقشه‌ای نداشتیم و به خیالِ اینکه داریم می‌ریم سمتِ جاده‌ی اصلی، راه رو کاملاً اشتباه رفته بودیم و عمیق‌تر افتاده بودیم توی دلِ طبیعتِ دست‌نخورده.

توی این سه‌روز، نه از غذا خبری بود و نه از سرپناه؛ فقط با آبِ چشمه‌ها و چندتا تمشکِ وحشی زنده مونده بودیم. لیسا دیگه رمقی نداشت، خودش رو انداخت رو زمین و با صدای نالان گفت:
- «ا/ت... قسم می‌خورم اگر از اینجا زنده بیرون بیایم، اول نامجون رو خفه می‌کنم، بعد خودم رو می‌کشم! دارم از گرسنگی غش می‌کنم!»

منم وضعیت بهتری نداشتم، موهای آش و لاش، لباس‌های خاکی و پاره... اما با دیدنِ چهره‌ی بی‌رمقِ لیسا خنده‌ام گرفت و گفتم:
- «پاشو لیسا، پاشو تنبل! تسلیم شدن تو مرامِ ما نیست.»

صبحِ روزِ سوم، وقتی پرتوهای طلاییِ خورشید از بین مهِ غلیظِ کوهستان رد شد، بالاخره یک باریکه‌راهِ خاکیِ قدیمی جلویمون سبز شد. با آخرین ذره‌های انرژیِ باقی‌مون افتادیم دنبالِ راه و بعد از چند ساعت پیاده‌رویِ طاقت‌فرسا، بالاخره از پشتِ تپه‌ها، نمای یک روستای کوچک و سنتیِ دورافتاده پیدا شد.

با ذوق پریدیم توی روستا. یک مغازه‌ی کوچک و نقلیِ خواربارفروشی تهِ روستا بود. مثلِ قحطی‌زده‌ها ریختیم تو و تا تونستیم بیسکویت، آب‌میوه و تنقلات برداشتیم و نشستیم رو زمینِ مغازه. پیرمردِ صاحبِ مغازه با چشم‌های گرد شده و ترسیده به قیافه‌هامون نگاه می‌کرد، انگار روح دیده بود!

هنوز نصفِ بیسکویتم رو قورت نداده بودم که صدای غرشِ موتورِ چندتا ماشینِ شاسی‌بلندِ مشکی توی کوچه‌ی خاکیِ روستا پیچید.

صدای ترمزِ شدیدی بلند شد. قبل از اینکه حتی فرصت کنیم از جا بلند بشیم، درِ مغازه با لگد باز شد!

گرد و خاک توی مغازه پیچید و جونگ‌کوک با اون کتِ چرمیِ خاکی، موهای بههم‌ریخته و نگاهِ سرد و برنده‌اش، پا گذاشت داخل. پشتِ سرشم نامجون با قیافه‌ی کلافه و عصبانی ظاهر شد.

جونگ‌کوک دست‌هاش رو گذاشت توی جیبش، تکیه‌ش رو داد به چهارچوبِ در، با یه پوزخندِ خطرناک و جذاب نگاهی به من که داشتم بیسکویت می‌خوردم انداخت و گفت:
- «اووه... اردوگاهِ جنگلی خوش گذشت، توله؟ کم‌کم داشتیم نگران می‌شدیم که نکنه خرس‌ها بخورنتون!»

نامجون هم با حرص به لیسا نگاه کرد و گفت:
- «جمع کنید بریدین‌تون تموم شد! بازیِ فرارِتون خیلی وقت پیش باخته بود!»

***
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

بهار بدون تو

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۱شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانواده‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط