هر چند می‌تکانمش از دل نمی‌رود

هر چند می‌تکانمش از دل نمی‌رود
از چشم می‌نهانمش از دل نمی‌رود

در باغ خاطرات حیاتم نشسته است
از شاخه می‌پرانمش از دل نمی‌رود

با کوپه‌های تلخ قطار سرشک خویش
از دیده می‌چکانمش از دل نمی‌رود

او باز هم بهارترین می‌شود و باز
من باز می‌خزانمش از دل نمی‌رود

زهری که مرگ را به تنم قند می‌کند
هر لحظه می‌چشانمش از دل نمی‌رود...

تصویر می‌شود به ورق‌پاره‌های عمر
هر روز می‌درانمش از دل نمی‌رود

او رفته‌است و مانده به زندان خاطرات
بیهوده می‌رهانمش از دل نمی‌رود

#ارس_آرامی
دیدگاه ها (۰)

آخرین باری که من دل را به دریا می‌زدمماهی از تُنگش صدا زد، ع...

قصهٔ تلخی‌ست شاعر باشی و با شعر خود نازنینت را خودت معشوقهٔ ...

قصه یِ تلخی ست شاعر باشی و با شعر خود نازنینت را خودت معشوقه...

گم شدم در خود ندانم من کیم یا چیستمقالبم، عقلم، حیاتم، جان گ...

مشاوره رایگان سلامت با پروفسور علی کرمی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط