من خمارم، از لبت پیمانه میخواهم که نیست

من خمارم، از لبت پیمانه میخواهم که نیست
در دلِ آغوشِ تو کاشانه میخواهم که نیست
بغض، راهِ هر نفس را در گلو سد کرده است
من برای اشک هایم شانه میخواهم که نیست
روز و شب بر بام عشقت بال و پر، وا کرده‌‌ام
من زِ دست مهربانت دانه میخواهم که نیست
همچو شمعی قطره قطره ریختـم تـا سوختم
همدمی‌از جنسِ‌یک پروانه میخواهم که نیست
بـی کـسـم، بـی سـر پـناهم، خسته‌ام، آواره ام
در درونِ شهرِعشقت خانه میخواهم که نیست
من که مجنون توام، ای کاش لیلا می شدی
من تورادر قابِ یک‌ افسانه میخواهم‌که‌نیست
دیدگاه ها (۳)

من خمارم، از لبت پیمانه میخواهم که نیستدر دلِ آغوشِ تو کاشان...

من خمارم، از لبت پیمانه میخواهم که نیستدر دل و آغوشِ تو کاشا...

بیا امشب به بالینم ز تو یک شانه میخواهمبرای گریه هایم شانه ی...

بیا امشب به بالینم ز تو یک شانه میخواهمبرای گریه هایم شانه ی...

امشب هوای گریه دارم، شانه ام باشآغوش گرم هق هق مردانه ام باش...

⏳🍀روزی روزگاری🍀⏳

اندوهِ تو شد واردِ کاشانه‌ام امشبمهمانِ عزیز آمده در خانه‌ام...

گفتی ام مجنون شدم دیوانه شو گفتم قبولگفتی ام من پیله ام پروا...

زیباو پر معنا بخونید که غرق در کلمات میشید

بعضی درد ها تا مغز استخوان آدمی را میسوزاند... درد دارد.... ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط