من خمارم از لبت پیمانه میخواهم که نیست

من خمارم، از لبت پیمانه میخواهم که نیست
در دلِ آغوشِ تو کاشانه میخواهم که نیست
بغض، راهِ هر نفس را در گلو سد کرده است
من برای اشک هایم شانه میخواهم که نیست
روز و شب بر بام عشقت بال و پر، وا کرده‌‌ام
من زِ دست مهربانت دانه میخواهم که نیست
همچو شمعی قطره قطره ریختـم تـا سوختم
همدمی‌از جنسِ‌یک پروانه میخواهم که نیست
بـی کـسـم، بـی سـر پـناهم، خسته‌ام، آواره ام
در درونِ شهرِعشقت خانه میخواهم که نیست
من که مجنون توام، ای کاش لیلا می شدی
من تورادر قابِ یک‌ افسانه میخواهم‌که‌نیست
دیدگاه ها (۳)

مَبَر این دِل که دِلبَر  کرده  پیرَمگدای   آتش  و  وین  دَر ...

چرا با ما چِنین کردی تو اِی دِل؟  چرا  کردی  منِ  بیچاره  دَ...

خدای مهربونم دل همه دوستانم را شاد گردانبه خودشون و عزیزان ش...

‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط