#Escape_from_death_April29
#Escape_from_death_April29
#admin_yoki
#part2
میخواستم برم سمت پنجره که.. با صدای آروم چویا وایستادم
چویا:دا...دازای؟
میتونستم تشخیص بدم که کدوم سمته دیویدم سمتی که فکر میکردم چویا اونجاست..
دیدمش.. خونی و خسته،به دیوار تکیه داده بود.نفس نفس میزد....معلومه تا آخرین لحظه جنگیده..
چویا لبخندی زد و گفت:فکر کنم گند زدم نه؟
بغض کرده بودم..میخواستم گریه کنم،اما بغضم رو کنار زدم و گفتم:تو عالی بودی چویا! ..... تو تونستی تا دفتر رئیس شون پیش روی کنی! تو اونا رو شکست دادی
چویا:ولی بازم*سرفه ای کرد* اون عوضی فرار کرد
کتم رو در آوردم و سعی کردم جلوی خونریزی رو بگیرم که چویا گفت:آه پسر... خیلی خسته ام
دازای:وقتی یوسانو برسه خستگی تو هم درمان میکنه
دروغ گفتم... خودمم میدونستم یوسانو نمیتونه از اون آدم ها بگذره... ناسلامتی دکتر بود... وظیفه داشت جون مردم رو نجات بده
چویا با سرفه و نفس نفس زنان گفت:بب...ببخشید که...که مجبور شدی بیای
دازای: تو زیادی حرف میزنی چویا..
چویا:من..من واقعا خوش شانسم که روز مرگم با روز تولم یکیه.... آدمای زیادی این شانس رو ندارن
تولد؟کِی؟ام..امروز؟
من چطور تونستم تولدش رو فراموش کنم؟ چطور فردی مثل من،تولد مهم ترین فرد زندگیش رو فراموش کرده؟
ولی کی گفته چویا قراره امروز از پیش من بره؟
دازای:اصلا شوخی هات بامزه نیست.
چویا خنده ای کرد... البته میتونستم درد رو حتی از خنده هاش متوجه بشم
چویا:راست میگم...امروز تولدمه
دازای:خو...خودم میدونم...دارم میگم دیگه درباره مرگ و این جور چیزا حرف نزن... به جاش نیرو ت رو جمع کن..
میخواستم باهاش حرف بزنم که چشماش رو باز نگاه داره..
چویا دستش رو روی گونه ام گذاشت..یاد اودا افتادم....ولی نه چویا قرار نیست منو ترک کنه.. دستم رو روی دستی که روی گونه ام بود گذاشتم.
چویا با صدایی خیلی ضعیف تر گفت:تو برام خیلی ارزشمندی دازای... خیلی دوست دارم..
دازای:منم....
حرفم تموم نشد... چون....چون چویا چشماش رو بسته بود..و دستی که روی گونه ام بود..دیگه...دیگه حس نمیشد...نه نه چویا فقط خوابیده...*اشک هاش سرازیر شد* آره فقط خوابیده..
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ادامش رو الان میزارم😃👍
#admin_yoki
#part2
میخواستم برم سمت پنجره که.. با صدای آروم چویا وایستادم
چویا:دا...دازای؟
میتونستم تشخیص بدم که کدوم سمته دیویدم سمتی که فکر میکردم چویا اونجاست..
دیدمش.. خونی و خسته،به دیوار تکیه داده بود.نفس نفس میزد....معلومه تا آخرین لحظه جنگیده..
چویا لبخندی زد و گفت:فکر کنم گند زدم نه؟
بغض کرده بودم..میخواستم گریه کنم،اما بغضم رو کنار زدم و گفتم:تو عالی بودی چویا! ..... تو تونستی تا دفتر رئیس شون پیش روی کنی! تو اونا رو شکست دادی
چویا:ولی بازم*سرفه ای کرد* اون عوضی فرار کرد
کتم رو در آوردم و سعی کردم جلوی خونریزی رو بگیرم که چویا گفت:آه پسر... خیلی خسته ام
دازای:وقتی یوسانو برسه خستگی تو هم درمان میکنه
دروغ گفتم... خودمم میدونستم یوسانو نمیتونه از اون آدم ها بگذره... ناسلامتی دکتر بود... وظیفه داشت جون مردم رو نجات بده
چویا با سرفه و نفس نفس زنان گفت:بب...ببخشید که...که مجبور شدی بیای
دازای: تو زیادی حرف میزنی چویا..
چویا:من..من واقعا خوش شانسم که روز مرگم با روز تولم یکیه.... آدمای زیادی این شانس رو ندارن
تولد؟کِی؟ام..امروز؟
من چطور تونستم تولدش رو فراموش کنم؟ چطور فردی مثل من،تولد مهم ترین فرد زندگیش رو فراموش کرده؟
ولی کی گفته چویا قراره امروز از پیش من بره؟
دازای:اصلا شوخی هات بامزه نیست.
چویا خنده ای کرد... البته میتونستم درد رو حتی از خنده هاش متوجه بشم
چویا:راست میگم...امروز تولدمه
دازای:خو...خودم میدونم...دارم میگم دیگه درباره مرگ و این جور چیزا حرف نزن... به جاش نیرو ت رو جمع کن..
میخواستم باهاش حرف بزنم که چشماش رو باز نگاه داره..
چویا دستش رو روی گونه ام گذاشت..یاد اودا افتادم....ولی نه چویا قرار نیست منو ترک کنه.. دستم رو روی دستی که روی گونه ام بود گذاشتم.
چویا با صدایی خیلی ضعیف تر گفت:تو برام خیلی ارزشمندی دازای... خیلی دوست دارم..
دازای:منم....
حرفم تموم نشد... چون....چون چویا چشماش رو بسته بود..و دستی که روی گونه ام بود..دیگه...دیگه حس نمیشد...نه نه چویا فقط خوابیده...*اشک هاش سرازیر شد* آره فقط خوابیده..
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ادامش رو الان میزارم😃👍
- ۷۵
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط