اورا
🔹 #او_را ... (۴۵)
گوشیمو خاموش کردم تا علیرضا دیگه نتونه بهم زنگ بزنه .
برگشتم خونه
مامان و بابا هنوز تو هال نشسته بودن ،
با دیدنم با شک و تعجب بهم نگاه کردن .
- سلام ☺ ️
دیدم ناراحت میشید نرفتم ...
- چه عجب !!
ماهم برات مهمیم !! 😒
- بله آقای سمیعی 😉
برام مهمید ...
مهمتر از دوستام
- کاملا مشخصه !!
شامتو بخور و بیا اینجا ، کارت دارم !
💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-پنجم/
گوشیمو خاموش کردم تا علیرضا دیگه نتونه بهم زنگ بزنه .
برگشتم خونه
مامان و بابا هنوز تو هال نشسته بودن ،
با دیدنم با شک و تعجب بهم نگاه کردن .
- سلام ☺ ️
دیدم ناراحت میشید نرفتم ...
- چه عجب !!
ماهم برات مهمیم !! 😒
- بله آقای سمیعی 😉
برام مهمید ...
مهمتر از دوستام
- کاملا مشخصه !!
شامتو بخور و بیا اینجا ، کارت دارم !
💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-پنجم/
- ۱.۰k
- ۲۰ مهر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط