دیروز تو خیابون چشمم به چند تا درخت توت خورد و خیلی هوس ک
دیروز تو خیابون چشمم به چند تا درخت توت خورد و خیلی هوس کردم چند دونه بخورم
روی زمین زیاد توت ریخته بود شاید اگه در همون سن و سال شیش هفت سالگی بودم چند دونه از روی زمین هم برمیداشتم و می خوردم ولی امروزه دیگه خیلی زشته آدمی به سن و سال من از روی زمینِ آلوده توت جمع کنه و بخوره اون زمان کوچیک و بزرگ از روی زمین توت جمع می کردن و می خوردن شایدم خیلی از امراضی که سراغ مردم میومد از خوردن همون توتهای آلوده بود ولی من علاوه بر اینکه از روی زمین توت خوردم، برای خوردن بهترین توتها تا قله درخت هم می رفتم ....
اون روزی که من رفتم برای خرید نون
یه چند دقیقه ای تو صف ایستاده بودم و صف هم شلوغ بود در همین اثنا احساس کردم یه چیزی با سرم برخورد کرد اون زمان بیشتر اوقات من و بچه های هم سن و سال من کچل می کردن یا نهایتا بابامون ما رو می برد پیش محمود سلمونی سر محلمون و می گفت : محمود آقا موهای پسر ما رو یه آلمانی بزن
اون محمود آقا هم از آلمانی فقط بلد بود دور کله ما رو سفید کنه و یه کاکل هم مثل تاجِ خروس بذاره جلوی کله ما....!!!
اون چیزی که به سرم اصابت کرد یه دونه توت بود با این اتفاق متوجه درخت توت بلندی بالای سرم شدم
چون هنوز تا نوبت من خیلی مونده بود با نیت توت خوری نوبتمو به نفر پشت سرم سپردم و دور از چشم آدمای توی صف یواشکی از درخت بالا رفتم هر چی بالاتر می رفتم توتای درشت تری میدیدم که حرص و ولعمو بیشتر می کرد یه وقتایی هم در حین تناول اون توتهای بهشتی یه نگاهی به صف نون مینداختم و یه نگاهی هم به دوچرخه ام که دزد نبرش یه کاروانسرای چوب فروشی هم در کنار نونوایی بود پر از پرنده امثال کبوتر و مرغ و خروس و چند تا قناری داخل قفس نیم نگاهی به اونا هم داشتم در همین بین چشمم به یه شاخه ای خورد که توتای درشت و چشم نوازی داشت منتها شاخه مورد نظر خیلی باریک و ضعیف بود ، رفتم به سمتش پامو گذاشتم روی شاخه یه دفه یه نفر اون پایین گفت : این پسره که تو صف بود کجاست؟
با شنیدن این جمله و نگاه به پایین و شکستن شاخه ضعیفی که زیر پام بود تعادلمو از دست دادم و ازاون ارتفاعِ بلند پرت شدم پایین..
در بین هوا و زمین ضمن اینکه با چند تا شاخه برخورد کردم بطور ناخواسته با نعره ای به سبک تارزان(همون قهرمان یک سریال هفتگی تلویزیون در اون سالها) که از حنجره ام خارج شد به زمین خوردم و برای لحظاتی مثل شتر امام رضا زانو زدم ولی چند لحظه بعد در حالیکه چند دونه توت لای دندونام بود کتلت وار چسبیدم به کف موزائیکای پیاده رو ، احساس کردم یه دستم حرکت نمی کنه..
آدمای توی صف با تعجب به من نگاه می کردن و هر کسی یه چیزی به من می گفت ، یکیشون که به جای اینکه برام دلسوزی کنه رو کرد و به من گفت: آدم شیکم شُل حقشه اینجور آش و لاش بشه....!خجالت کشیدم و سریع از جام بلند شدم که محل رو ترک کنم ولی نوبتم شده بود برای گرفتن نون دیگه فرصت نشد به شاطر نونوا بگم نون قندی می خوام، سوار دوچرخه شده از محل دور شدم در حین دوچرخه سواری درد دستم بیشتر شد ولی توجهی نکردم تا به خونه رسیدم ...
نون قندی که نخریده بودم و لباسمم از چند نقطه پاره شده بود ...
با معیارهای تربیتیه اون دوران استحقاق تنبیه رو داشتم ولی درد شدید دستم که بعد فهمیدم شکسته بوده مانع از تنبیهم شد...
چند روز پیش
با این تداعی خاطرات در حالیکه چند دونه نون بی کیفیت گیرم اومده بود برگشتم به خونه مادر ، جاتون خالی مادر دلمه برگ مو درست کرده بود همونجور سرپایی چند دونه دلمه انداختم تو خندق بلا و یه دونه چایی هم با مادر زدیم...
بعدشم مادر نفسمو گرفت و گفت : عباس جان دو سه تا گلدون رو از تو حیاط ببر تو زیر زمین تا اومدم دستورشو اجرا کنم خواهرم از راه رسید و گفت : مامان .... چیکار می کنی این بدبخت تازه دو هفته است مغزشو عمل کرده ....
مادر یه خورده شرمنده شد با این حال اومدم که گلدونا رو جابجا کنم جلومو گرفت و جابجا کردن گلدونا رو انداخت به گردن خواهرم
ماموریتِ من در خونه مادر تموم شد و من با یه قابلمه کوچیک دلمه که مادر برای بچه هام همراهم کرده بود با یه خاطره دیگه خونه مادر رو ترک کردم...!
روی زمین زیاد توت ریخته بود شاید اگه در همون سن و سال شیش هفت سالگی بودم چند دونه از روی زمین هم برمیداشتم و می خوردم ولی امروزه دیگه خیلی زشته آدمی به سن و سال من از روی زمینِ آلوده توت جمع کنه و بخوره اون زمان کوچیک و بزرگ از روی زمین توت جمع می کردن و می خوردن شایدم خیلی از امراضی که سراغ مردم میومد از خوردن همون توتهای آلوده بود ولی من علاوه بر اینکه از روی زمین توت خوردم، برای خوردن بهترین توتها تا قله درخت هم می رفتم ....
اون روزی که من رفتم برای خرید نون
یه چند دقیقه ای تو صف ایستاده بودم و صف هم شلوغ بود در همین اثنا احساس کردم یه چیزی با سرم برخورد کرد اون زمان بیشتر اوقات من و بچه های هم سن و سال من کچل می کردن یا نهایتا بابامون ما رو می برد پیش محمود سلمونی سر محلمون و می گفت : محمود آقا موهای پسر ما رو یه آلمانی بزن
اون محمود آقا هم از آلمانی فقط بلد بود دور کله ما رو سفید کنه و یه کاکل هم مثل تاجِ خروس بذاره جلوی کله ما....!!!
اون چیزی که به سرم اصابت کرد یه دونه توت بود با این اتفاق متوجه درخت توت بلندی بالای سرم شدم
چون هنوز تا نوبت من خیلی مونده بود با نیت توت خوری نوبتمو به نفر پشت سرم سپردم و دور از چشم آدمای توی صف یواشکی از درخت بالا رفتم هر چی بالاتر می رفتم توتای درشت تری میدیدم که حرص و ولعمو بیشتر می کرد یه وقتایی هم در حین تناول اون توتهای بهشتی یه نگاهی به صف نون مینداختم و یه نگاهی هم به دوچرخه ام که دزد نبرش یه کاروانسرای چوب فروشی هم در کنار نونوایی بود پر از پرنده امثال کبوتر و مرغ و خروس و چند تا قناری داخل قفس نیم نگاهی به اونا هم داشتم در همین بین چشمم به یه شاخه ای خورد که توتای درشت و چشم نوازی داشت منتها شاخه مورد نظر خیلی باریک و ضعیف بود ، رفتم به سمتش پامو گذاشتم روی شاخه یه دفه یه نفر اون پایین گفت : این پسره که تو صف بود کجاست؟
با شنیدن این جمله و نگاه به پایین و شکستن شاخه ضعیفی که زیر پام بود تعادلمو از دست دادم و ازاون ارتفاعِ بلند پرت شدم پایین..
در بین هوا و زمین ضمن اینکه با چند تا شاخه برخورد کردم بطور ناخواسته با نعره ای به سبک تارزان(همون قهرمان یک سریال هفتگی تلویزیون در اون سالها) که از حنجره ام خارج شد به زمین خوردم و برای لحظاتی مثل شتر امام رضا زانو زدم ولی چند لحظه بعد در حالیکه چند دونه توت لای دندونام بود کتلت وار چسبیدم به کف موزائیکای پیاده رو ، احساس کردم یه دستم حرکت نمی کنه..
آدمای توی صف با تعجب به من نگاه می کردن و هر کسی یه چیزی به من می گفت ، یکیشون که به جای اینکه برام دلسوزی کنه رو کرد و به من گفت: آدم شیکم شُل حقشه اینجور آش و لاش بشه....!خجالت کشیدم و سریع از جام بلند شدم که محل رو ترک کنم ولی نوبتم شده بود برای گرفتن نون دیگه فرصت نشد به شاطر نونوا بگم نون قندی می خوام، سوار دوچرخه شده از محل دور شدم در حین دوچرخه سواری درد دستم بیشتر شد ولی توجهی نکردم تا به خونه رسیدم ...
نون قندی که نخریده بودم و لباسمم از چند نقطه پاره شده بود ...
با معیارهای تربیتیه اون دوران استحقاق تنبیه رو داشتم ولی درد شدید دستم که بعد فهمیدم شکسته بوده مانع از تنبیهم شد...
چند روز پیش
با این تداعی خاطرات در حالیکه چند دونه نون بی کیفیت گیرم اومده بود برگشتم به خونه مادر ، جاتون خالی مادر دلمه برگ مو درست کرده بود همونجور سرپایی چند دونه دلمه انداختم تو خندق بلا و یه دونه چایی هم با مادر زدیم...
بعدشم مادر نفسمو گرفت و گفت : عباس جان دو سه تا گلدون رو از تو حیاط ببر تو زیر زمین تا اومدم دستورشو اجرا کنم خواهرم از راه رسید و گفت : مامان .... چیکار می کنی این بدبخت تازه دو هفته است مغزشو عمل کرده ....
مادر یه خورده شرمنده شد با این حال اومدم که گلدونا رو جابجا کنم جلومو گرفت و جابجا کردن گلدونا رو انداخت به گردن خواهرم
ماموریتِ من در خونه مادر تموم شد و من با یه قابلمه کوچیک دلمه که مادر برای بچه هام همراهم کرده بود با یه خاطره دیگه خونه مادر رو ترک کردم...!
- ۱.۷k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط