Part ¹
Part ¹
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
وقتی که خانوادت باهات دشمنن که نیاز به دشمن نداری........
پدرم که مرده و من با مادرم زندگی میکنم البته میکردم تا بعد از اینکه منو برد توی مدرسه ای که باید برای پیدا کردن سنگ خون یک خون آشام بجنگیم.........
اول خودم رو معرفی میکنم:
در رگ های من خون سلطنتی جادوگری که با ارواح و مردگان ارتباط برقرار میکنه هست........
من و هزاران نسل قبل مان جادوگر بودن که خیلی مورد تحسین انسان های فانی و غیر فانی قرار گرفتن.........
شاید گیج شده باشین که ما چیکار میکنیم خب توضیح میدم براتون.........
انسان های فانی یا غیر فانی وقتی یکی از عزیزانشون میمیرن و دلتنگ شون میشن یا میخوان که اون ها براشون دعا کنن یا کاری دارن میان پیش ما تا روح عزیزانشون رو احضار کنیم.........
روند کاره ما رو هیچ کس بلد نیست تنها نسلا در نسل این روند به طور اتوماتیک در خون ما جریان پیدا میکنه.........
تنها دشمنان ما خون آشام ها و روح های پلید و شیطانی هست.........
که متاسفانه مامانم با وجود اینکه خودش هم با این موجودات دشمنه منو فرستاده توی این مدرسه لعنتیه نفرین شده.........
بهم گفته که باید سنگ خون اون خون آشام رو پیدا کنم و برنده بشم تا بتونم بشم جانشین مادرم در احضار روح مردگان.........
بهم گفت که حق اجازه حرف زدن یا بودن بیشتر از ۳ دقیقه کناره یک خون آشام یا ارواح پلید رو ندارم........
و نصیحت آخرشم این بود که حواسم باشه گول نخورم چون این دو دشمن قدرت تبدیل به جادوگر های احضار روحی همانند ما دارنند که فریبمون میدن.........
هیچ راه تشخیصی هم وجود نداره چون قدرتشون اونارو حرفه ای تغییر میدهند.........
برگردیم به حال:
دو روز از مستقر شدنم در این مدرسه گذشته و دو روزه دیگه مسابقه شروع میشه..........
خداروشکر اتاق ها تک نفرست و من تنهام.........
مادرم یک کتاب رو برام تو چمدونم قایم کرده که اگه نگهبان های دم در هم یک سال زحمت بکشن نمی تونن پیداش کنن........
این کتاب قوانین مسابقه به اضافه روش برنده شدن رو یاد داده........
اسم این کتاب "قوانین الهی ومپایر" هست.........
راستی اسم این مسابقه رو یادم رفت بگم "فریبندگان" اسمش خیلی عجیبه ولی یه جورایی هم درسته.........
من الان تو اتاقم نشستم و دارم با انگشتانم جلد زیبای طلا کوب شده را لمس میکنم.........
وقتی بازش کردم یه دفعه انرژی خاصی رو در رگ هام احساس کردم.........
مطابق با تجربه ای که دارم این انرژی، انرژی خوبی هست........
ورق زدم تا به صفحه اول رسیدم که شعری بر روی آن نوشته نشده بود بلکه حک شده بود:
در تالارِ آینههای شکسته،
نامم را کسی از سایهها صدا زد.
شمعها بیباد میلرزیدند،
و ماه پشتِ ابرهای سیاه پنهان بود.
گفتم: «چه کسی آنجاست؟»
سکوت خندید.
گفتم: «راهِ خروج کجاست؟»
درها یکییکی ناپدید شدند.
آنگاه فهمیدم
بعضی قصرها برای گم شدن ساخته شدهاند،
و بعضی عشقها
برای آنکه هرگز فراموش نشوند.
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
وقتی که خانوادت باهات دشمنن که نیاز به دشمن نداری........
پدرم که مرده و من با مادرم زندگی میکنم البته میکردم تا بعد از اینکه منو برد توی مدرسه ای که باید برای پیدا کردن سنگ خون یک خون آشام بجنگیم.........
اول خودم رو معرفی میکنم:
در رگ های من خون سلطنتی جادوگری که با ارواح و مردگان ارتباط برقرار میکنه هست........
من و هزاران نسل قبل مان جادوگر بودن که خیلی مورد تحسین انسان های فانی و غیر فانی قرار گرفتن.........
شاید گیج شده باشین که ما چیکار میکنیم خب توضیح میدم براتون.........
انسان های فانی یا غیر فانی وقتی یکی از عزیزانشون میمیرن و دلتنگ شون میشن یا میخوان که اون ها براشون دعا کنن یا کاری دارن میان پیش ما تا روح عزیزانشون رو احضار کنیم.........
روند کاره ما رو هیچ کس بلد نیست تنها نسلا در نسل این روند به طور اتوماتیک در خون ما جریان پیدا میکنه.........
تنها دشمنان ما خون آشام ها و روح های پلید و شیطانی هست.........
که متاسفانه مامانم با وجود اینکه خودش هم با این موجودات دشمنه منو فرستاده توی این مدرسه لعنتیه نفرین شده.........
بهم گفته که باید سنگ خون اون خون آشام رو پیدا کنم و برنده بشم تا بتونم بشم جانشین مادرم در احضار روح مردگان.........
بهم گفت که حق اجازه حرف زدن یا بودن بیشتر از ۳ دقیقه کناره یک خون آشام یا ارواح پلید رو ندارم........
و نصیحت آخرشم این بود که حواسم باشه گول نخورم چون این دو دشمن قدرت تبدیل به جادوگر های احضار روحی همانند ما دارنند که فریبمون میدن.........
هیچ راه تشخیصی هم وجود نداره چون قدرتشون اونارو حرفه ای تغییر میدهند.........
برگردیم به حال:
دو روز از مستقر شدنم در این مدرسه گذشته و دو روزه دیگه مسابقه شروع میشه..........
خداروشکر اتاق ها تک نفرست و من تنهام.........
مادرم یک کتاب رو برام تو چمدونم قایم کرده که اگه نگهبان های دم در هم یک سال زحمت بکشن نمی تونن پیداش کنن........
این کتاب قوانین مسابقه به اضافه روش برنده شدن رو یاد داده........
اسم این کتاب "قوانین الهی ومپایر" هست.........
راستی اسم این مسابقه رو یادم رفت بگم "فریبندگان" اسمش خیلی عجیبه ولی یه جورایی هم درسته.........
من الان تو اتاقم نشستم و دارم با انگشتانم جلد زیبای طلا کوب شده را لمس میکنم.........
وقتی بازش کردم یه دفعه انرژی خاصی رو در رگ هام احساس کردم.........
مطابق با تجربه ای که دارم این انرژی، انرژی خوبی هست........
ورق زدم تا به صفحه اول رسیدم که شعری بر روی آن نوشته نشده بود بلکه حک شده بود:
در تالارِ آینههای شکسته،
نامم را کسی از سایهها صدا زد.
شمعها بیباد میلرزیدند،
و ماه پشتِ ابرهای سیاه پنهان بود.
گفتم: «چه کسی آنجاست؟»
سکوت خندید.
گفتم: «راهِ خروج کجاست؟»
درها یکییکی ناپدید شدند.
آنگاه فهمیدم
بعضی قصرها برای گم شدن ساخته شدهاند،
و بعضی عشقها
برای آنکه هرگز فراموش نشوند.
- ۲.۳k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط