پارت
پارت 7
از زبان برایان
چونش رو گرفتم پ اوردمش سمت خودم..
در گوشش زمزمه کردم : خانومی مگه مسافرت نمیخوای
سرش رو تکون دادن گفت: اگه شما اجازه بدی برم اماده شم
گفتم : اجازه ی ما هم دست شماست
وقتی دوید فت باز یاد اون سینه هایی میفتم که روشون خوابیدم .. اون حرارت بدنم رو حس کردم حدس زدم که قرمز شدم
دوان دوان اومد پایین و با نگرانی گفت : قرمز شدی نکنه حالت بده تب دارــ
جلوی ادامه ی حرفش رو گرفتم و با پوزخند گفتم : نه زن قشنگم عنش به خواطر شماست حرارت بدنم پ میبری بالا برو سوار ماشین شو تا بیام
وقتی رفت رفتم سمت اشپز خونه و صورتم رو شستم و دوتا بستنی بردم و سوار ماشین شدم و بستنی رو دادم بهش بدون هیچ اعتراضی بستنی رو گرفت وقتی بستنی رو باز کردم دیدم نگاش به بستنیه منه خیلی بامزه بود مثل بچه ها بستنی رو گرفتم جلوی دهنش و نگام کرد اومد یه گاز بزنه بستنی رو کشیدمو اونو بوسیدن تقریبا شک شده بود وقتی اومدم کنار گفت: میشه بقلت کنم 💗
رفتمو بقلم کرد وقتی برگشتم دیدم نصف بستنیم نیست ناخاسته خندیدم و اونم یه خنده ی معصومانه زد و بیشتر خندیدم با خنده گفتم : میخوای عوضشون کنیم
گفت : اره..
اومد بستنی رو بگیره گفتم: مشکل ندار مال من بیشتره😏
گفت: صبر کن.
لورا یه کار از بستنی خودش زدو بستنی منو کرفتو اندازه گرفت و مال خودش رو داد بهم 🤪کلی خندیدم و فقط نگاهش کردم ــــــــــــــــــپاساژـــــــــــــــــــــــــ
وقتی رسیدیم به پاساژ اومدو نگام کرد گفتم: برو خرید کن
به سبد برداش و کلی لباس خرید یه لباس برداشت و گذاشت زیر بقیه ی وسایلا رفتمو سریع گرفتمو گفتم« چی برداشت بــبینـــم
نزاشت انا وقتی به زور گرفتم دیدم یه نامه کوتاه مشکی که تا باسنش چا داشت و یقش مثلثی بود و مطمعنا سینش توش معلوم بود به یه چهره ی عصبی داد زدم: برای وی اینو برداشتی ها 😠
وقتی بهم نگاه کرد چشماش ترسیده بود من به عنوان کسی که اونو زنم ختاب میکنم نباید سرش داد میزدم چهرش از یاد بن سرد تبدیل شدو بدون هیچ هرچی سبد رو هل دادن رفت دویدم سمتش لباس رو گذاشتم تو و گفتم : بهرش اما...
قبل از اینکه حرفم کامل شه لباس رو برداشت و انداخت رو زمین و دوباره رفت جلو هر کاری مردم نزاشت بک نخ اون لباس به سبد بخوره واقعا لجبازه😩
رفتم از پشت کمرش رو گرفتم و سرمو گذاشتم رو شونشو گردنش رو بوسیدم و با یه لحنه معصومانه گفتم: بـــبـــخـــشـــید 🥺
دستش رو گذاشت رو موهام گفت : نچ نمیبخشم جوجه فکلی😏 اون الان گفت جوجه.. فکلی از این حرفش بدم اومد رو محکم به خودم فشارش دادم و نفسش رو محکم بیرون داد و گفت : باشه جوجه فکلی بخشیدن
در گوشش گفتم: این لباس رو میخرم اما فقط تاکید میکنم فقط برای من حق داری بپوشیش
گفت: خب دیگه به چه دردم میخوره که فقط تو خونه برای توی هول بپوشمش همون بهتر که نداشته باشمش😒
از حرفش شکه شدم... و در گوشش زمزمه کردم : حالا شب بهت میگم به چه دردی میخوره😏
گفت: فقط مردم ببخشید گوه خوردم... جلوش وایسادم و دستم رو گذاشتن روی دهنش و بغلش کردم و گفتم: چرا ترسیدی من من زنم رو ازین نمیکنم 😏فهمیدی خوشگل خانوم
گفت قول دادی کاریم نداریا
من: باش
رفتو کلی خرید کرد کم مونده بود وسایل خوندم بخره 🤪 ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا پارت بعد بایییییی🤪
از زبان برایان
چونش رو گرفتم پ اوردمش سمت خودم..
در گوشش زمزمه کردم : خانومی مگه مسافرت نمیخوای
سرش رو تکون دادن گفت: اگه شما اجازه بدی برم اماده شم
گفتم : اجازه ی ما هم دست شماست
وقتی دوید فت باز یاد اون سینه هایی میفتم که روشون خوابیدم .. اون حرارت بدنم رو حس کردم حدس زدم که قرمز شدم
دوان دوان اومد پایین و با نگرانی گفت : قرمز شدی نکنه حالت بده تب دارــ
جلوی ادامه ی حرفش رو گرفتم و با پوزخند گفتم : نه زن قشنگم عنش به خواطر شماست حرارت بدنم پ میبری بالا برو سوار ماشین شو تا بیام
وقتی رفت رفتم سمت اشپز خونه و صورتم رو شستم و دوتا بستنی بردم و سوار ماشین شدم و بستنی رو دادم بهش بدون هیچ اعتراضی بستنی رو گرفت وقتی بستنی رو باز کردم دیدم نگاش به بستنیه منه خیلی بامزه بود مثل بچه ها بستنی رو گرفتم جلوی دهنش و نگام کرد اومد یه گاز بزنه بستنی رو کشیدمو اونو بوسیدن تقریبا شک شده بود وقتی اومدم کنار گفت: میشه بقلت کنم 💗
رفتمو بقلم کرد وقتی برگشتم دیدم نصف بستنیم نیست ناخاسته خندیدم و اونم یه خنده ی معصومانه زد و بیشتر خندیدم با خنده گفتم : میخوای عوضشون کنیم
گفت : اره..
اومد بستنی رو بگیره گفتم: مشکل ندار مال من بیشتره😏
گفت: صبر کن.
لورا یه کار از بستنی خودش زدو بستنی منو کرفتو اندازه گرفت و مال خودش رو داد بهم 🤪کلی خندیدم و فقط نگاهش کردم ــــــــــــــــــپاساژـــــــــــــــــــــــــ
وقتی رسیدیم به پاساژ اومدو نگام کرد گفتم: برو خرید کن
به سبد برداش و کلی لباس خرید یه لباس برداشت و گذاشت زیر بقیه ی وسایلا رفتمو سریع گرفتمو گفتم« چی برداشت بــبینـــم
نزاشت انا وقتی به زور گرفتم دیدم یه نامه کوتاه مشکی که تا باسنش چا داشت و یقش مثلثی بود و مطمعنا سینش توش معلوم بود به یه چهره ی عصبی داد زدم: برای وی اینو برداشتی ها 😠
وقتی بهم نگاه کرد چشماش ترسیده بود من به عنوان کسی که اونو زنم ختاب میکنم نباید سرش داد میزدم چهرش از یاد بن سرد تبدیل شدو بدون هیچ هرچی سبد رو هل دادن رفت دویدم سمتش لباس رو گذاشتم تو و گفتم : بهرش اما...
قبل از اینکه حرفم کامل شه لباس رو برداشت و انداخت رو زمین و دوباره رفت جلو هر کاری مردم نزاشت بک نخ اون لباس به سبد بخوره واقعا لجبازه😩
رفتم از پشت کمرش رو گرفتم و سرمو گذاشتم رو شونشو گردنش رو بوسیدم و با یه لحنه معصومانه گفتم: بـــبـــخـــشـــید 🥺
دستش رو گذاشت رو موهام گفت : نچ نمیبخشم جوجه فکلی😏 اون الان گفت جوجه.. فکلی از این حرفش بدم اومد رو محکم به خودم فشارش دادم و نفسش رو محکم بیرون داد و گفت : باشه جوجه فکلی بخشیدن
در گوشش گفتم: این لباس رو میخرم اما فقط تاکید میکنم فقط برای من حق داری بپوشیش
گفت: خب دیگه به چه دردم میخوره که فقط تو خونه برای توی هول بپوشمش همون بهتر که نداشته باشمش😒
از حرفش شکه شدم... و در گوشش زمزمه کردم : حالا شب بهت میگم به چه دردی میخوره😏
گفت: فقط مردم ببخشید گوه خوردم... جلوش وایسادم و دستم رو گذاشتن روی دهنش و بغلش کردم و گفتم: چرا ترسیدی من من زنم رو ازین نمیکنم 😏فهمیدی خوشگل خانوم
گفت قول دادی کاریم نداریا
من: باش
رفتو کلی خرید کرد کم مونده بود وسایل خوندم بخره 🤪 ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا پارت بعد بایییییی🤪
- ۳.۲k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط