Part: 2
Part: 2
The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهنده من)
زمان حال:
صدای بمی گفت:
سعی نکن بلند بشی، بیشتر به خودت آسیب میزنی!
گفتم:
رومن، باورم نمیشه که انقدر نگران شدی......
خندیدمو ادامه دادم:
ممنون که نجاتم دادی ولی اون حس نگرانی تو صدات واقعا منو...به خنده انداخت!
با لحن شوخ طبع و تلخی گفت:
مگه خنده داره...باشه اگه انقدر خنده داره بار دیگه کله شقی کنی دیگه نجاتت نمیدم......
گفتم:
اوه، بابا گارد نگیر حالا!
راستی چطور...ام، یعنی چطور نجاتم دادی؟!
که بعد فهمیدم و میخواستم حرف رو پس بگیرم که گفت:
خنگول خانم، جی پی اس روی گوشیت وصله که هروقت گند کاری کردی یا کنجکاوی بیام کمکت!
گفتم:
فکر کنم ضربه باعث شده هوشیار باشم ولی عقلم رو ربوده!
گفت:
اوه، راستی بهت نگفتم!
گفتم:
چی رو نگفتی!
گفت:
ضربه رو طوری زده که سرت نشکسته ولی عقلت رو برده...خیلی حرفه ای بوده مردک!
گفتم:
ساکت شو...واقعا اون لحظه دیدن اون فرد فکر کنم قلبم رو هم ازم گرفت اینقدر که ترسناک بود!
گفت:
فکر کنم پا نداشتی که فرار کنی نه؟!
گفتم:
خیلی نمکی جیگررررر!
بدنم سنگین شده بود انگار به زمین چسبیده بودم!
گفت:
سنگین هم نمیبود تو باز هم از اون جا نمی رفتی تا یه بلایی سر خودت بیاری......
از نظرت اسم این کارو میزاری ماجراجویی؟!
و بعد به سوالی که گفت خندید و من با کنایه جواب دادم:
اگه بهت بر نمیخوره نمکدون باید بگم که، بله!
هر چند هیچ وقت ماجراجویی هام هم با موفقیت نبوده!
این دفعه از شدت خنده افتاد رو زمین و گفت:
واقعا...واقعا ذهنت، ذهنه یک کودکه!
The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهنده من)
زمان حال:
صدای بمی گفت:
سعی نکن بلند بشی، بیشتر به خودت آسیب میزنی!
گفتم:
رومن، باورم نمیشه که انقدر نگران شدی......
خندیدمو ادامه دادم:
ممنون که نجاتم دادی ولی اون حس نگرانی تو صدات واقعا منو...به خنده انداخت!
با لحن شوخ طبع و تلخی گفت:
مگه خنده داره...باشه اگه انقدر خنده داره بار دیگه کله شقی کنی دیگه نجاتت نمیدم......
گفتم:
اوه، بابا گارد نگیر حالا!
راستی چطور...ام، یعنی چطور نجاتم دادی؟!
که بعد فهمیدم و میخواستم حرف رو پس بگیرم که گفت:
خنگول خانم، جی پی اس روی گوشیت وصله که هروقت گند کاری کردی یا کنجکاوی بیام کمکت!
گفتم:
فکر کنم ضربه باعث شده هوشیار باشم ولی عقلم رو ربوده!
گفت:
اوه، راستی بهت نگفتم!
گفتم:
چی رو نگفتی!
گفت:
ضربه رو طوری زده که سرت نشکسته ولی عقلت رو برده...خیلی حرفه ای بوده مردک!
گفتم:
ساکت شو...واقعا اون لحظه دیدن اون فرد فکر کنم قلبم رو هم ازم گرفت اینقدر که ترسناک بود!
گفت:
فکر کنم پا نداشتی که فرار کنی نه؟!
گفتم:
خیلی نمکی جیگررررر!
بدنم سنگین شده بود انگار به زمین چسبیده بودم!
گفت:
سنگین هم نمیبود تو باز هم از اون جا نمی رفتی تا یه بلایی سر خودت بیاری......
از نظرت اسم این کارو میزاری ماجراجویی؟!
و بعد به سوالی که گفت خندید و من با کنایه جواب دادم:
اگه بهت بر نمیخوره نمکدون باید بگم که، بله!
هر چند هیچ وقت ماجراجویی هام هم با موفقیت نبوده!
این دفعه از شدت خنده افتاد رو زمین و گفت:
واقعا...واقعا ذهنت، ذهنه یک کودکه!
- ۹۵
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط