《اسیر یک قرارداد》

《اسیر یک قرارداد》
پارت ⁵
ویو سومیاو
در با صدای بلندی باز شد.
همین که سرم رو بالا آوردم، خشکم زد...
مین‌جو؟!
اینجا چیکار می‌کرد؟!
مین‌جو بدون اینکه چیزی بگه، سریع به طرفم اومد و دست‌وپام رو باز کرد.
مین‌جو: خوبی؟
هنوز از شوک دیدنش بیرون نیومده بودم که منو همراه خودش از اونجا بیرون برد. سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.
چند دقیقه‌ای توی سکوت گذشت تا اینکه مین‌جو بالاخره پرسید:
مین‌جو: اونجا چیکار داشتی؟
سومیاو: من با کان رفته بودم رستوران... بعد منو آورد اینجا.
همین که اسم کان رو آوردم، دیدم دست مین‌جو مشت شد.
مین‌جو: باشه... میشه باهام بیای خونه؟
سومیاو: چرااا؟!
مین‌جو: هیچی... فقط یانگ جون تب داره.
سومیاو: چییی؟!  باشه، بریم! تبش زیاده؟
مین‌جو: خیلی نه.
سومیاو: خوبه...
چند لحظه بعد دوباره یادم افتاد چیزی رو ازش بپرسم.
سومیاو: راستی، تو اونجا چیکار داشتی؟
مین‌جو برای یک لحظه بی‌حرکت شد.
بعد از چند ثانیه گفت:
مین‌جو: شنیدم صدای گلوله اومد. زنگ زدم پلیس، برای همین با پلیس اومدم.
سومیاو: پس چرا کان گفت «دوباره این عوضی اومد»؟
مین‌جو: نمی‌دونم چرا.
ویو سومیاو
وقتی ماشین بالاخره جلوی خونه‌ش ایستاد، پیاده شدم...
اما چیزی که دیدم اصلاً شبیه خونه نبود!
دهنم باز مونده بود.
سومیاو: این... خونه‌ست؟! 
جلوم یه قصر بزرگ بود!
با خودم فکر کردم:
یعنی شغل مین‌جو چیه که همچین جایی زندگی می‌کنه؟!
مین‌جو: بفرما، تو.
با صدای مین‌جو به خودم اومدم.
سومیاو: با... باشه.
وارد شدیم.
واااا! اینجا از بیرون هم بزرگ‌تر بود! 
همین‌طور که داشتم اطراف رو نگاه می‌کردم، چشمم به یانگ جون افتاد که با یکی از خدمتکارها بازی می‌کرد.
تا منو دید، لبخند بزرگی زد.
یانگ جون: خاله سومیاو!
با ذوق دوید طرفم و خودش رو انداخت بغلم.
سومیاو: یانگ جون!
دستمو روی پیشونیش گذاشتم و همون لحظه متوجه شدم بدنش خیلی گرمه.
سومیاو: مین‌جو، یانگ جون خیلی تب داره! باید به دکتر بگی بیاد.
مین‌جو: بذار ببینم.
مین‌جو خم شد و دستش رو روی پیشونی یانگ جون گذاشت.
چند ثانیه بعد با تعجب به یانگ جون نگاه کرد.
مین‌جو: راست میگی...
بعد سرش رو بالا آورد و با صدای بلند گفت:
مین‌جو: اجومااا! زود به دکتر خبر بده بیاد!
چند لحظه بعد، زنی میان‌سال با عجله وارد شد و جلوی مین‌جو خم شد.
اجوما: قربان، خبر دادم. دارن میان.
مین‌جو چیزی نگفت؛ حتی تشکر هم نکرد.
منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
سومیاو: ممنونم.
مین‌جو سرش رو به سمتم چرخوند و با تعجب نگام کرد.
مین‌جو: چرا جای من حرف می‌زنی؟
سومیاو: چون تشکر نکردی!
همین که اینو گفتم، متوجه شدم همه یه جوری نگام می‌کنن...
انگار کار خیلی بدی کرده بودم! 
یانگ جون با صدای ضعیفی گفت:
یانگ جون: بابا... من حالم بده...
همین یه جمله کافی بود تا حالت مین‌جو عوض بشه.
مین‌جو: الان عزیزم، دکتر میاد. صبر کن.
دستش رو آروم روی سر یانگ جون کشید.
چند لحظه بهش نگاه کردم و بعد پرسیدم:
سومیاو: میگم... تو چرا این‌قدر نگران یانگ جونی؟
مین‌جو بدون مکث جواب داد:
مین‌جو: چون پدرشم.
چشمام گرد شد چون فکر میکردم شاید مدر ناتنیش باشه.
سومیاو: واقعاً پدرشی؟!
مین‌جو: آره. پدر واقعیش هستم.
مین‌جو لبخند کوچیکی زد و دستی روی سر یانگ جون کشید.
من هم لبخند زدم.
سومیاو: مین‌جو، میشه یانگ جون رو ببری اتاقش؟
مین‌جو: باشه.
مین‌جو یانگ جون رو بغل کرد و به سمت پله‌ها رفت.
من هم پشت سرشون راه افتادم.
داشتیم از پله‌ها بالا می‌رفتیم که ناگهان...
یک نفر درست جلوی من ظاهر شد.
ایستادم.
آروم سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم.
چشمام از تعجب باز موند.
سومیاو: تو... اینجا چیکار می‌کنی؟!
ادامه دارد...
خماریی😂
شرط ♡
لایک:۴تا
کامنت:۴تا
بازنشر:۳تا
بوس بهتون😭💋
دیدگاه ها (۰)

سخته حرفم......رونالدو.....لایک...۰۰۰و فالو یادت نره.۰۰۰《......

خوی اومدم خودمو معرفی کنم😊💗سلام خوب از اسمم شروع میکنم من را...

تولدت مبارک جونگ‌کوک؛ 💜تو فقط یک ستاره نیستی، تو نوری هستی ک...

《اسیر یک قرارداد》پارت ³یانگ جون: من دوست دارم مامان سومیاو ص...

《اسیر یک قرارداد》پارت ²ویو سومیاوسومیاو: یا خدا! سرم رو بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط