ویو کوک
#𝐰𝐢𝐧𝐞_𝐨𝐟_𝐥𝐨𝐯𝐞🍷🧷
Ꭾ:𝟲
ویو کوک:
داشتم به درس گوش میدادم که یه چیز سنگینی رو، روی شونه هام احساس کردم. سرمو برگردوندم. دیدم یونا انقدر گریه کرده بود رو شونه هام خوابش برده بود. کم کم داشت کلاسمون تموم میشد و یونا هنوز خواب بود
ویو یونا:
همینطور که داشتم با پسره حرف میزدم یدفعه خستگی اومد سراغم و خوابم برد و جز سیاهی دیگه چیزی ندیدم.
ویو کوک:
کلاس که تموم شد خودم وسایل یونا رو جمع کردم و براید بغلش کردم و بردمش تو ماشینم و اونو رسوندم به خونشون. درسته خودم وضع مالی خوبی نداشتم و با پدر و مادرم مهاجرت کردم به یه کشور دیگه. الان پدرم رئیس یه شرکته و خودمم دوتا ویلای بزرگ دارم که همه چی توش پیدا میشه. تصمیم گرفتم یونا رو ببرم خونه ی خودم تا بهترین پذیرایی رو ازش بکنم. ولی احتمال داره از خواب بلند شه ناراحت شه. قطره های بارون به پنجره میخورد. نزدیک ساعت ۱۱ شب بود. یونا تو اتاقم خواب بود. برای اینکه معذب نشه خودم میرم تو یه اتاق دیگه میخوابم. بوی خاک اب خورده داشت دیوونم میکرد. در اتاق یونا رو باز کردم و دیدم روش پتو نیست. رفتم سمتش و پتو رو کشیدم روش جوری که یذره از بدنشم معلوم نبود... رفتم تو یه اتاق دیگه و لباسمو در اوردم و روی تخت خودمو پرت کردم و گوشیمو دستم گرفتم و یذره توش گشتم و بعد چند دقیقه گذاشتم کنار و خوابیدم... صبح که شد من زودتر از یونا بیدار شدم و صبحانه رو حاضر کردم و بعد چند دقیقه صدای قدم زدنای یونا وقتی که داشت از اتاق خارج میشد به گوشم رسید.
ویو یونا: اینجا کجاست؟ من چرا اینجام؟؟ وای دارم دیونه میشم. وای وای... از اتاقی که معلوم نیست مال کیه خارج شدم و با یه پسره قد بلند و جذاب مواجه شدم. اره اون همون پسر ست که بهم درخواست قرار داد. ولی چرا منو اورد خونش؟ اون چی میخواد ازم؟ وای اصلا نمیدونم چیکار کنم. از خجالت داشتم اب میشدم(چیزی نیست خواهرمون عاشق شده🤌🏻) اون در حال حاضر کردن صبحانه بود. بازم میگم عشق چیز مزخرفیه. همش دروغ و کلک توشه. اعتماد چیز سختیه. خیلی سخت.
پارت بعدی تو راهههه💃🏻
Ꭾ:𝟲
ویو کوک:
داشتم به درس گوش میدادم که یه چیز سنگینی رو، روی شونه هام احساس کردم. سرمو برگردوندم. دیدم یونا انقدر گریه کرده بود رو شونه هام خوابش برده بود. کم کم داشت کلاسمون تموم میشد و یونا هنوز خواب بود
ویو یونا:
همینطور که داشتم با پسره حرف میزدم یدفعه خستگی اومد سراغم و خوابم برد و جز سیاهی دیگه چیزی ندیدم.
ویو کوک:
کلاس که تموم شد خودم وسایل یونا رو جمع کردم و براید بغلش کردم و بردمش تو ماشینم و اونو رسوندم به خونشون. درسته خودم وضع مالی خوبی نداشتم و با پدر و مادرم مهاجرت کردم به یه کشور دیگه. الان پدرم رئیس یه شرکته و خودمم دوتا ویلای بزرگ دارم که همه چی توش پیدا میشه. تصمیم گرفتم یونا رو ببرم خونه ی خودم تا بهترین پذیرایی رو ازش بکنم. ولی احتمال داره از خواب بلند شه ناراحت شه. قطره های بارون به پنجره میخورد. نزدیک ساعت ۱۱ شب بود. یونا تو اتاقم خواب بود. برای اینکه معذب نشه خودم میرم تو یه اتاق دیگه میخوابم. بوی خاک اب خورده داشت دیوونم میکرد. در اتاق یونا رو باز کردم و دیدم روش پتو نیست. رفتم سمتش و پتو رو کشیدم روش جوری که یذره از بدنشم معلوم نبود... رفتم تو یه اتاق دیگه و لباسمو در اوردم و روی تخت خودمو پرت کردم و گوشیمو دستم گرفتم و یذره توش گشتم و بعد چند دقیقه گذاشتم کنار و خوابیدم... صبح که شد من زودتر از یونا بیدار شدم و صبحانه رو حاضر کردم و بعد چند دقیقه صدای قدم زدنای یونا وقتی که داشت از اتاق خارج میشد به گوشم رسید.
ویو یونا: اینجا کجاست؟ من چرا اینجام؟؟ وای دارم دیونه میشم. وای وای... از اتاقی که معلوم نیست مال کیه خارج شدم و با یه پسره قد بلند و جذاب مواجه شدم. اره اون همون پسر ست که بهم درخواست قرار داد. ولی چرا منو اورد خونش؟ اون چی میخواد ازم؟ وای اصلا نمیدونم چیکار کنم. از خجالت داشتم اب میشدم(چیزی نیست خواهرمون عاشق شده🤌🏻) اون در حال حاضر کردن صبحانه بود. بازم میگم عشق چیز مزخرفیه. همش دروغ و کلک توشه. اعتماد چیز سختیه. خیلی سخت.
پارت بعدی تو راهههه💃🏻
- ۴.۵k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط