پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

همان شب...

ساعت از یازده گذشته بود.

ات داخل اتاقش قدم می‌زد.

ات: خوابم نمیاد...

اَه، اینم معلوم نیست کی می‌خوابه.

از پنجره بیرون را نگاه کرد.

ماه کامل بود.

نور نقره‌ای روی درخت‌های جنگل افتاده بود.

ات آهی کشید.

ات: اگه الان می‌دونستم راه خروج کجاست...

شاید...

همان لحظه...

«تق... تق...»

صدای در آمد.

ات: بفرمایید.

یکی از خدمتکارها وارد شد.

خدمتکار: خانم... ارباب گفتن اگر چیزی لازم دارین، بگین.

ات اخم کرد.

ات: آره، دارم.

خدمتکار: بفرمایید.

ات: می‌خوام برگردم خونم.

خدمتکار چند ثانیه ساکت ماند.

بعد سرش را پایین انداخت.

خدمتکار: معذرت می‌خوام...

از دست من کاری برنمیاد.

ات لب‌هایش را جمع کرد.

ات: می‌دونستم...


---

چند دقیقه بعد...

از سر کنجکاوی از اتاق بیرون آمد.

راهرو تاریک و ساکت بود.

آرام قدم برداشت.

همین که به نزدیکی دفتر جونگکوک رسید...

صدای مردی را شنید.

مرد: رئیس... همه‌چیز آماده‌ست.

جونگکوک با همان لحن همیشگی جواب داد.

جونگکوک: فردا صبح انجامش بدین.

مرد: چشم، رئیس.

جونگکوک: هیچ اشتباهی نمی‌خوام.

مرد: متوجه شدم.

ات با خودش گفت:

ات: اینا واقعاً چه کاری دارن که همش جلسه می‌گیرن...؟

ناگهان...

درِ دفتر باز شد.

ات جا خورد.

جونگکوک بیرون آمد.

نگاهش مستقیم روی ات افتاد.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بعد جونگکوک با همان صدای آرام اما جدی گفت:

جونگکوک: هنوز بیداری؟

ات: خوابم نمیاد.

جونگکوک: باید استراحت کنی.

ات: تو چی؟

جونگکوک: کار دارم.

ات: همیشه همین جوابو میدی.

جونگکوک سکوت کرد.

ات یک قدم جلو آمد.

ات: یه چیزی بگم؟

جونگکوک: بگو.

ات: فکر کنم هیچ‌کس این خونه تو رو با اسمت صدا نمی‌زنه.

جونگکوک نگاه کوتاهی به خدمتکاری که کنار در ایستاده بود انداخت.

بعد گفت:

جونگکوک: وظیفه‌شونه.

ات: ولی من همون جونگکوک صدات می‌کنم.

جونگکوک: مشکلی ندارم.

ات لبخند کوچکی زد.

ات: خوبه...

حداقل یکی از قانون‌هات شامل من نمی‌شه.

جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد.

فقط رو به خدمتکار گفت:

جونگکوک: برای خانم یه لیوان شیر گرم ببرین.

خدمتکار: چشم، ارباب.

ات با تعجب خندید.

ات: من بچه‌م مگه؟

جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد.

جونگکوک: نه.

ات: پس شیر گرم واسه چیه؟

جونگکوک: خوابت می‌بره.

ات خنده‌اش گرفت.

ات: تو راه‌های عجیب برای مراقبت از آدما داری.

جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

جونگکوک: شب بخیر.

بدون اینکه منتظر جواب بماند، برگشت و دوباره وارد دفترش شد.

در بسته شد.

ات همان‌جا ایستاد.

لبخند کمرنگی روی لبش نشست.

ات: عجب آدم عجیبی...

هم سرد...

هم مرموز...

ولی انگار پشت این قیافه‌ی سنگی، یه چیزایی رو هیچ‌وقت نمی‌گه...

و پشت در بسته‌ی دفتر...

جونگکوک دوباره روی صندلی چرمی‌اش نشست.

یکی از افرادش منتظر دستور بود.

مرد: رئیس...

کار بعدی؟

جونگکوک بدون هیچ تغییری در چهره‌اش گفت:

جونگکوک: ادامه بدین.

بعد نگاهش برای لحظه‌ای به در بسته افتاد...

اما خیلی زود دوباره همان رئیس بی‌احساس و قدرتمند شد.

.......
دیدگاه ها (۰)

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت نزدیک دوازده بود.تمام عمارت در...

پرسه در جنگل...صبح...نور خورشید از پنجره‌های بزرگ عمارت داخل...

پرسه در جنگل...همان شب...بعد از شام...ات از پشت میز بلند شد ...

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت از نه گذشته بود.عمارت تقریباً ...

پرسه در جنگل...[پارت ششم]صبح...ات از اتاق بیرون آمد.خانه ساک...

[پرسه در جنگل] [پارت نهم] درِ اتاق جلسه آرام بسته شد.چند مرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط