تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
دیدگاه ها (۱)

بسم الله الرحمن الرحیم هر کس فرشته‌ای دارد، عقل فعالی، جبرئی...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش سوم_توی راه‌پله دستی روی ش...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و... p29 ویو ا.تنور آفتاب ا...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

جادویی به نام عشق

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیستفردا که می آیی به سراغم ن...

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آینه هم جز تو...

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آینه هم جز تو...

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم، خار و خ...

تا آینہ رفتم ڪہ بگیرم خبر از خویشدیدم ڪہ در آن آینہ هم جز تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط