دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کند

دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کند

دیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمی دارد

می روم تا در تاریکی راه خود را پیدا کنم

که به چراغ های نورانی و دست های گرم دیگر اعتمادی نیست
دیدگاه ها (۳)

ﺍﻭ ﺗـــــﺎﺑــﻠـﻮﯾـــﯽ ﺑـــــﺮ ﻭﯾـــــﺮﺍﻧﻪ ﻫـــــﺎﯼ ﺧـﺎﻧــﻪ ﺍ...

سخت است یکرنگ ماندن در دنیاییکه مردمش برای"پررنگ شدن"حاضرند ...

زندگی ذره کاهیست ، که کوهش کردیمزندگی نام نکویی ست که خارش ک...

گاهی وقتا دردم این نیست که او عاشق نیست…دردم این نیست که معش...

چقدر دلم تنگ شده براشون... .هرچقدرم که یه جوری به خبرا دست پ...

نه اینکه گفته اند تنها همانی آرامت می کند که دلت را آتش زده....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط