✧⃝ℳ𝒴 𝒮ℎ𝒶𝓇ℯ..✶⋆。

✧⃝ℳ𝒴 𝒮ℎ𝒶𝓇ℯ..✶⋆。 نویسنده آدیتی
⭒𝑷𝒂𝒓𝒕⋆²
ـ «بالاخره بیدار شدی، عروسکِ کنجکاو؟»
صدایی بم، سرد و بی‌روح از میان تاریکی شنید. آلیس با وحشت سرش رو چرخوند. مردی با کت‌وشلوار گران‌قیمت و چهره‌ای که هیچ اثری از انسانیت درش نبود، جلوش ایستاده بود. مردی که توی مدرسه، همه اون رو به عنوان یکی از حامیان بزرگ میشناختند، اما حالا... حالا اون یه هیولا بود.
آلیس با صدایی که از ترس می‌لرزید، گفت: «تو... تو چیکار می‌کنی؟ من باید برگردم خونه... اگه برادرم بفهمه...»
مرد پوزخندی زد و قدمی به جلو برداشت. « تو نباید سرک می‌کشیدی، آلیس. تو نباید اون فایل‌ها رو توی دفتر مدیریت می‌دیدی. تو نباید می‌فهمیدی که این مدرسه، فقط یه ویترین برای تجارت‌های کثیفِ منه.»
آلیس اشک‌هاش رو جلوی چشم‌های خاکستری‌اش نگه داشت. «تو یه هیولایی...»
مرد بدون ذره‌ای پشیمونی، گوشی‌اش رو چک کرد و با بی‌تفاوتی گفت: «من فقط کسی هستم که قوانین رو خودش می‌نویسه.»
لحظاتی گذشت که انگار قرن‌ها طول کشید. آلیس با تمام توانش، از شدت وحشت و فشار طناب‌ها، شروع کرد به تکون دادن دست‌هاش. در میونه‌ی تلاش‌های بیهوده، متوجه شد که یکی از درهای قدیمی انبای،، به دلیل پوسیدگی، کمی بازه. با تمام وجودش، خودش رو به سمت اون در کشید. نمیتونست بمیره. نمیتونست اینجا تموم بشه.
با لرزش بدن و پاهای بی‌حس، از انباری بیرون رفت. هوای سرد شب، صورتش رو سوزوند. اون داشت می‌دوید؛ می‌دوید تا فقط به جاده اصلی برسه، تا فقط یک نفر اون رو ببینه. اما توی میونه‌ی مسیر، درست زیر نورِ کم‌جانِ یک چراغ خیابونی، سایه‌ی عظیمی مقابلش قرار گرفت.
قلب آلیس توی سینه کوبید. بالا رو نگاه کرد و نفسش بند اومد.
یک پسر.
قد بلند، با هیکلی که از زیر کت گران‌قیمتش به وضوح مشخص بود، موهای مشکی و لخت که زیر نور ماه می‌درخشید، و چشمهایی چنان سیاه و عمیق که انگار تموم تاریکیِ جهان رو توی خود داشت. اون با آرامشی ترسناک، آلیس رو میون دستاش گرفت. آلیس تلاش کرد خودش رو رها کند، اما پسر مثل یک دیوار سنگی، اون رو مهار کرد.
در همان لحظه، دوهیون از سایه‌ها بیرون اومد. نگاهی به پسر انداخت و با لحنی بی‌رحمانه گفت: «بی‌خیالش شو . این دختر می‌دونه خیلی چیزها رو. تمومش کن. بکشش تا پرونده بسته بشه.»
آلیس با شنیدن این کلمات، تموم توانش رو جمع کرد و فریاد زد: «نه! خواهش می‌کنم! من هیچی نمیگم!»
اما پسر، بدون اینکه حتی به پدرش نگاه کند، آلیس رو دوباره با خشونت اما با تسلطی خاص، به همان انباری برگردوند. اون آلیس رو روی زمین انداخت و خودش با خونسردی کنارش نشست.
آلیس روی زمین مچاله شده بود. هق‌هق‌هاش فضای انباری رو پر کرده بود. در میون گریه‌های شدید، از ترس مرگ، بدنش می‌لرزید. فکر می‌کرد این پایان کارشه. اون فکر می‌کرد این آدم همان کسی هست که ضربه‌ی آخر رو بهش می‌زنه.
آلیس با صدایی که از شدت گریه گرفته بود، در حالی که به پسر خیره شده بود، فریاد زد: «بکش منو! اگه می‌خوای بکشی، همین الان انجامش بده! ولی بدون که برادرم... برادرم آدم ساده‌ای نیست! اون کیم تهیونگ هست! اون پلیسِ شماره یکه، اون اگه بفهمه چه بلایی سر من آوردی، تمام دنیای تو رو به آتیش می‌کشه! اون نمی‌ذاره خون من پایمال بشه!»
ناگهان، سکوت سنگینی انباری رو فرا گرفت.
آلیس متوجه تغییر شد. پسر، که تا آن لحظه مثل یک مجسمه‌ی یخی بی‌احساس به نظر می‌رسید، ناگهان خشک شد. نام «کیم تهیونگ» مثل یک شوک الکتریکی توی رگ‌های اون پیچید. پسر، که حتی پدرش هم جرأت نداشت باهتش بحث کنه، آروم نشست و چشمان مشکی‌اش رو به چشم‌های خاکستری و خیسِ آلیس دوخت.
اون به آلیس نزدیک‌تر شد، اونقدر نزدیک که آلیس می‌تونست گرمای نفس‌های او رو روی پوست شیشه‌ای‌اش حس کنه. پسر با صدایی که حالا از سردی به خشونتِ خاصی تبدیل شده بود، گفت:
ـ «کیم تهیونگ؟ پس تو خواهرِ اون هستی...»
مکثی کرد. نگاهش روی لرزش لب‌های آلیس چرخید. سپس با لحنی که هیچ راه فراری باقی نمی‌گذاشت، ادامه داد:
ـ «گوش کن چی می‌گم، کوچولو. اگه می‌خوای زنده بمونی، اگه می‌خوای فردا صبح برادرت بتونه با خیال راحت توی جاده‌ها دنبال جنازه‌ات نگرده... فقط یک راه هست .»
آلیس با چشمانی گشاد شده و نفس‌های بریده‌بریده بهش خیره شد. پسر لبخند کجی زد که بیشتر شبیه به یک حکم اعدام بود تا لبخند.
ـ «باید با من ازدواج کنی. باید مالِ من بشی.»
ادامه دارد..
منتظر پارت های بعدی باشید...
دیدگاه ها (۰)

✧⃝ℳ𝒴 𝒮ℎ𝒶𝓇ℯ..✶⋆。 ...

نویسنده آدیتی | ᠻⅈᥴ𝕥ⅈꪮꪀ ρ𝕣ꪮꪶꪮᧁꪊꫀ ـ Name | سهمِ منی ـ Genre |...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁵نیکو...

مهمونی پارت ۳۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط