دختره کیوت و کوچیک ناگهانی پاس لیز خورد و افتاد درون آن آ
دختره کیوت و کوچیک ناگهانی پاس لیز خورد و افتاد درون آن آب سرد .. دخترک همچنین دستور پا زد داد زد زجه زد و اشک ریخت دیگری تنگی نفس هایش زیاد و زیاد تر میشد .. امید اش ما امید شد .. پلک هایش روی هم گذاشته شد و آن موجی از آب او را پایین میکشاند تا اینکه .. برخورد صدا آب با بدن فرد دیگریـ....
آوا به شدت از آن کابوس بیرون آمد .. روی تخت نیم خیز شد .. تند و تند تر نفس کشید و قفسه سینش بالا پایین میشد . قلب لعنتیش به حدی تند میزد کلافه و داغون دستی به صورت خیس از عرق اش کشید و زمزمه کنان گفت : باید . برم پیش دکتر
پسربچهای با ابروهای گرهخورده و پیشانی پر از چین، در حالی که لبهایش را با ناراحتی به سمت جلو جمع کرده بود، با گامهایی سنگین و پرسروصدا از پلهها پایین آمد. هر قدمش روی پلههای چوبی، صدای کوتاهی ایجاد میکرد که نشاندهنده لجبازی و قهرِ کودکانهاش بود. وقتی به پایین رسید، بدون اینکه کلمهای حرف بزند یا نگاهش را از زمین بردارد، با همان چهرهی اخمو رفت و دقیقاً کنار برادرش که روی کاناپه نشسته بود، کز کرد و نشست.
جونگکوک خم شد سپس تند پوتینش را میبست همچنین چهره تهیونگ نظر او را جلب نمود و آروم گفت : چی شده هیونگ کوچولو... ته همانند با اخم گفت : بابایی گوشی منو ازم گرفت .. دیگه نمیده - اخم هایش باز شد و تند گره دست هایش را باز نمود سپس با لبخند شیطونی گفت - از پدرم میگیری آره
جونگکوک لبخندی زد : البته که آره ولی صبر کن متوجه بشم که چرا ازت گوشی قشنگت رو گرفته باشه
صدا محکمی پدرش از پله ها شنیده شد : برای ته گوشی ممنوعیت داره
جونگکوک لبخندی زد. : صبح بخیر پدر .. جیمین همچنین با لبخند حدی روبه رو تهیونگ روی مبل نشست و با اخم گفت : هیونگ تهیونگ تو میدونی ته داداشت چیکار کرده ..
اخم های تهیونگ بیشتر در هم رفت بازم دست به سینه شد و با اخم ای بسیار زیاد چشم غزه ای رفت و چهره اش بیشتر آویزان شد ..
جونگکوک کنجکاو مانند ابرو هایش بالا رفت. : وای چیکار کرده که مسبب این جذا شده
پدرش همانند جی مثل اخم های تهیونگ زل زد به پسر کوچبکش و با لحن کنایه مانند گفت : بیا اینو ببین .. گوشی تهیونگ را سمت او دراز کرد جونگکوک تند بلند شد و صفحه گوشی را نگاه کرد .. در حالی که مادرش روی تخت نشسته بود و پدرش هم لب های همسرش را میبوسید .. عکس گرفته شده بود .. تهیونگ همانند اهم کرده و عصبی گفت : خوب فکر کردم خاطره میشه.. لحنش بیش از حد عصبی بود ولی در حین رویایی زیبا و دلنشین جونگکوک در کسری از ثانیه پا زد به خنده های بلند .. در آن سالم تاریخی مانند و سکوت حالا خنده های زیاد جونگکوک اواریی سالن شد..
جونگکوک بلاخره خندش کم شد و با نفس تنگی گفت : وای هیونگ... کوچولو... وای از دست تو خجالت نکشیدی ..
تهیونگ ریز خندید سپس دستش را روی دهانش گذاشت و آروم گفت : مادر و پدر شب ها نمیزارن کنارشون بخوابم .. جیمین پا روی آن یکی پا انداخت سپس خندید جین جو وارد سالن شد و دست به سینه ایستاد : ته .. ساکت شو چرا دروغ میگی
تهیونگ خندید سپس پا به فرار گذاشت با آن گام های کوچیک ولی تند دوید سمت جونگکوک و در کسری از ثانیه گوشی خودش را از دستش قاپید و از کنار مادرش رد شد ...
جونگکوک تو گلو خندید سپس دستش را در جیب کرد و روبه مادرش با احترام گفت : صبح بخیر مامی .... جین جو : صبح بخیر پسرکم چرا اینقدر زود میزی صبحونه چی ؟ ... جونگکوک همچنین کت چرمی اش را به دوش گرفت سپس با لبخند گفت : باید برم امروز بیمارام زیادن ..
راهی شد و گام تندی برداشت لحظه ای سوالی که در این چند روز گذشته در ذهنش بود ؛ تند چرخید سمت مادرش : مامی اون شب ، - در فکر فرو رفت و تند گفت - نه نه هیچی نیست
مادرش در لبخند گفت : چیزی شده ؟
آوا به شدت از آن کابوس بیرون آمد .. روی تخت نیم خیز شد .. تند و تند تر نفس کشید و قفسه سینش بالا پایین میشد . قلب لعنتیش به حدی تند میزد کلافه و داغون دستی به صورت خیس از عرق اش کشید و زمزمه کنان گفت : باید . برم پیش دکتر
پسربچهای با ابروهای گرهخورده و پیشانی پر از چین، در حالی که لبهایش را با ناراحتی به سمت جلو جمع کرده بود، با گامهایی سنگین و پرسروصدا از پلهها پایین آمد. هر قدمش روی پلههای چوبی، صدای کوتاهی ایجاد میکرد که نشاندهنده لجبازی و قهرِ کودکانهاش بود. وقتی به پایین رسید، بدون اینکه کلمهای حرف بزند یا نگاهش را از زمین بردارد، با همان چهرهی اخمو رفت و دقیقاً کنار برادرش که روی کاناپه نشسته بود، کز کرد و نشست.
جونگکوک خم شد سپس تند پوتینش را میبست همچنین چهره تهیونگ نظر او را جلب نمود و آروم گفت : چی شده هیونگ کوچولو... ته همانند با اخم گفت : بابایی گوشی منو ازم گرفت .. دیگه نمیده - اخم هایش باز شد و تند گره دست هایش را باز نمود سپس با لبخند شیطونی گفت - از پدرم میگیری آره
جونگکوک لبخندی زد : البته که آره ولی صبر کن متوجه بشم که چرا ازت گوشی قشنگت رو گرفته باشه
صدا محکمی پدرش از پله ها شنیده شد : برای ته گوشی ممنوعیت داره
جونگکوک لبخندی زد. : صبح بخیر پدر .. جیمین همچنین با لبخند حدی روبه رو تهیونگ روی مبل نشست و با اخم گفت : هیونگ تهیونگ تو میدونی ته داداشت چیکار کرده ..
اخم های تهیونگ بیشتر در هم رفت بازم دست به سینه شد و با اخم ای بسیار زیاد چشم غزه ای رفت و چهره اش بیشتر آویزان شد ..
جونگکوک کنجکاو مانند ابرو هایش بالا رفت. : وای چیکار کرده که مسبب این جذا شده
پدرش همانند جی مثل اخم های تهیونگ زل زد به پسر کوچبکش و با لحن کنایه مانند گفت : بیا اینو ببین .. گوشی تهیونگ را سمت او دراز کرد جونگکوک تند بلند شد و صفحه گوشی را نگاه کرد .. در حالی که مادرش روی تخت نشسته بود و پدرش هم لب های همسرش را میبوسید .. عکس گرفته شده بود .. تهیونگ همانند اهم کرده و عصبی گفت : خوب فکر کردم خاطره میشه.. لحنش بیش از حد عصبی بود ولی در حین رویایی زیبا و دلنشین جونگکوک در کسری از ثانیه پا زد به خنده های بلند .. در آن سالم تاریخی مانند و سکوت حالا خنده های زیاد جونگکوک اواریی سالن شد..
جونگکوک بلاخره خندش کم شد و با نفس تنگی گفت : وای هیونگ... کوچولو... وای از دست تو خجالت نکشیدی ..
تهیونگ ریز خندید سپس دستش را روی دهانش گذاشت و آروم گفت : مادر و پدر شب ها نمیزارن کنارشون بخوابم .. جیمین پا روی آن یکی پا انداخت سپس خندید جین جو وارد سالن شد و دست به سینه ایستاد : ته .. ساکت شو چرا دروغ میگی
تهیونگ خندید سپس پا به فرار گذاشت با آن گام های کوچیک ولی تند دوید سمت جونگکوک و در کسری از ثانیه گوشی خودش را از دستش قاپید و از کنار مادرش رد شد ...
جونگکوک تو گلو خندید سپس دستش را در جیب کرد و روبه مادرش با احترام گفت : صبح بخیر مامی .... جین جو : صبح بخیر پسرکم چرا اینقدر زود میزی صبحونه چی ؟ ... جونگکوک همچنین کت چرمی اش را به دوش گرفت سپس با لبخند گفت : باید برم امروز بیمارام زیادن ..
راهی شد و گام تندی برداشت لحظه ای سوالی که در این چند روز گذشته در ذهنش بود ؛ تند چرخید سمت مادرش : مامی اون شب ، - در فکر فرو رفت و تند گفت - نه نه هیچی نیست
مادرش در لبخند گفت : چیزی شده ؟
- ۵۸۱
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط