شاعری که به کوه و دشت زده

شاعری که به کوه و دشت زده
شعر گفت و به تیشه فکر نکرد
هیچ راهی نمونده وقتی به تو
هیچ جوری نمیشه فکر نکرد
کاش هیچ عابری نبینه تو رو
توی این دشت
چه بری پیش عشق می سوزی
چه نری پیش عشق می سوزی
خود خورشید هم که باشی باز
توی آتیش عشق می سوزی
اعتقادم به تو خرافی نیست
هر چقد باشی باز کافی نیست
غزل تازه ی من عاشقته
کی به اندازه ی من عاشقته
دیدگاه ها (۱۲)

داغ" را شمع بر افروخته میداند و منآنکه یک عمر دلش سوخته میدا...

دلم لک می زند در این شب تب دار برگردیتو ای آرامبخش این دل بی...

کنار من جسدی از تو خواب مانده فقط ..و عکس پاره ی بیرون قاب؛ ...

ای عشق پیدا کن مرا ، مستانه شیدا کن مراچون دیدی از من دلبری ...

.سخت است که معتادِ نگاهۍشده باشی دیـوانـه ی چشمانِ سیـاهی شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط