قلدر عاشق

« قلدر عاشق »
« پارت چهارم »
این دو مرغ عاشق بعد از کلی خنده و خوشحالی رفتن غذا خوردن که وقتی سر میز غذا بودن تهیونگ تصمیم گرفت یچیزی به بالای کوک بگه
تهیونگ: آقای جئون میتونم یچیزی بهتون بگم ؟ ( لبخند )
ب،ک : بله حتما بفرما ( لبخند )
تهیونگ: راستش آقای جئون جونگکوک جفت منه پس ازتون اجازه می‌خوام که بزارن ما دوتا باهم زندگی کنیم ( لبخند از اضطراب)
بابای کوک اول تعجب کرد ولی بعد یکم مکث کرد و داخل فکر رفت بعد چند دقیقه شروع به حرف زدن کرد
ب،ک : باشه اما باید حواست به پسرم باشه اون تنها بچه منه
تهیونگ خوشحالی شد و به کوک نگاه کرد کوک هم ذوق کرده بود
تهیونگ: چشم حتما مواظبش هستم اصلا نمیزارم یه خط روش بیوفته ، هروقت هم بخواد خودم میارمش پیش شما ( لبخند )
کوک : بابایی واقعا اجازه میدی ؟ ( خرذوق )
ب،ک : اره پسرکم معلومه که اجازه میدم چرا اجازه ندم که پسرم با جفتش زندگی کنه ( لبخند )
کوک : مرسی بابا جونم ( خرذوقققق )
ته یونگ با کوک بعد غذا رفت دوباره داخل اتاق کوک و باهم حرف زدن که شب تهیونگ یکی از بادیگارد هاش ماشینش رو آورد با ماشینش رفت خونش ( یه نکته : تهیونگ خونه شخصی داره و پیش باش زندگی نمیکنه و خودش داخل یکی از شرکت‌های پدرش کار می‌کنه )
وقتی تهیونگ رفت خونه روی تختش خوابیده بود و همینطور داشت به کوک فکر می‌کرد که خوابش برد
« صبح »
تهیونگ بیدار شد و رفت دستشویی ، آب به صورتش زد و رفت صبحونه خورد بعد حاضر شد و رفت مدرسه داشت می‌رفت داخل کلاسش که یونگی رو دید
تهیونگ : هیونگ ، یلخظه بیا بریم داخل کلاس می‌خوام باهات حرف بزنم
یونگی : اوکی بیا بریم
رفتن داخل کلاس که تهیونگ کیفش رو گذاشت و با یونگی رفتن داخل حیاط و باهم حرف‌زدن
تهیونگ: هیونگ میخواستم بهت بگم که پارک جیمین دوست جونگکوک رو میشناسی؟
یونگی : اره ، خب ؟
تهیونگ: خب راستش من و جونگکوک جفت هم هستیم و همدیگه رو دوست داریم و جونگکوک بهم گفت که شما دوتا جفتین و باید باهم اخلاقتون خوب باشه
یونگی : راستش منم به جیمین علاقه پیدا کردم ولی میترسم بهش بگم با از من بترسه یا بهم جواب منفی بده ( ناراحت )
تهیونگ: هیونگ نگران نباش من و کوک درستش می‌کنیم ( لبخند )
یونگی : ممنونم ته ( لبخند ) .......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨
دیدگاه ها (۸)

« قلدر عاشق»« پارت پنجم »تهیونگ حرف های یونگی رو به کوک گفت ...

‹ قلدر عاشق ›« پارت سوم »یه روز که کوک داخل همون انباری بود ...

‹ قلدر عاشق ›« پارت دوم »« فلش بک به زنگ خونه »کوک جلوی در م...

‹ قلدر عاشق ›« پارت اول »« ویو کوک »از خواب بیدار شدم خوشحال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط