کسی باور نخواهد کرد

کسی باور نخواهد کرد
اما من به چشم خویش می بینم
که مردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد
نه بیمار است
نه بردار است
نه درقلبش
فروتابیده شمشیری
نه تا پر در میان سینه اش تیری
کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خویش می بینم
به آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزار
به آن تلخی که می سوزد تن آیینه
در زنگار
دارد از درون خویش می پوسد
دیدگاه ها (۹)

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

#درخواستی#انعکاس_خشم#پارت¹قطرات درشت باران پاییز با ضرب‌آهنگ...

یکی را دوست می‌دارم ولی افسوس او هرگز نمی‌داند

کسی باور نخواهد کرداما من به چشم خویش می بینمکه مردی پیش چشم...

کسی باور نخواهد کرداما من به چشم خويش می‌بينم که #مرد ی پيش ...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمس...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در ز...

مرگ من مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نو...

مرگ من روزی فرا خواهد رسیددر بهاری روشن از امواج نوردر زمستا...

مرگ من روزی فرا خواهد رسیددر بهاری روشن از امواج نوردر زمستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط